هدایت شده از وکنا تاج سر
پرتو فانوس کوچک کمی از آن کلبه متروکه نزدیک به ساحل را روشن کرده من در سود و سرمای زمستان سردرگم و مغموم روی آن پله خاکی و کهنه نشسته بود و خود را در آغوش گرفته بود.
درودی به زیبایی آخرین نیلوفر پاییز.
این پیام رو داخل چنل های وسیمتون بازارسال کرده، و من یکی از افسانه های قدیمی رو خدمتتون تقدیم میکنم.
(افرادی پریرویی که چنل ندارند
آیدیشون رو بدن) ✨
محل ارسال تگ،ایدی
کفترخونه
شـاید من:)
کلی حرف دارم ولی وقتش رو نه..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[ جدیدا از خودم احساس رضایت ندارم،
احساس میکنم ناکافی ام و این حس درسته،
نا کافی ام
برای دوستام ،خانواده و بیشتر از همه برای ایندم،
احساس میکنم تلاشهام کم شده،
برای زبان و فوتسال و درس و نویسندگی،
انگار دارم درجا میزنم،
نمیدونم چرا جدیدا تلاش نمیکنم و
فقط دارم حرص میخورم از عملکردم،
مادربزرگم لطفا واسم دعا کن تا برگردم به بهترین ورژن خودم! ]
- بیست و سومین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-
شـاید من:)
دلایلتون لبخند به لبم میاره:)
ممنونم بابت همه حرفهای قشنگی که بهم زدین:)
پر از احساس خوب بود که اگه بخوام بهشون جواب بدم اصلا نمیتونم احساستم رو نشون بدم!
#منِ_سبز
#ننجونِ_درونِ_من
ننجونِ درونِ عزیزم؛
[ یادمه وقتی کوچیک بودم و خواهرام
برای خوابیدن خونه نبودن؛
مامانم میزاشت برم پیشش بخوابم،
اما کم کم که بزرگ شدم و
مامان فقط در اتاق رو باز میزاشت
تا نترسم و احساس تنهایی نکنم،
ولی حالا،
خواهرا چه باشن چه نباشن،
من تو اتاقم میخوابم و
در اتاق من بسته است،
دیگه حتی وقتی از هیولا زیر تختم بترسم نمیرم در اتاقش رو بزنم بگم
" مامان میشه بیام پیشت؟"
دیگه حتی اگه گریه کنم هم ،
اروم گریه میکنم که صدای هق هقم مامانمو بیدار نکنه،
اره
دختر کوچولو مامانم خیلی وقته بزرگ شده..]
- بیست و چهارمین نامه من به مادر بزرگِ درونم:)-