🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱
🌱
#پـاࢪتبیستونهم✋🏻🍃
#ࢪمـانآیــہ🌸🌱
بعد از جمع کردن وسایلم تو چمدون رفتم اتاق زهرا تا ببینم اونم کاراش تموم شده یا نه...
+زهرا...
-هوم؟
+آماده ای؟
-اره دیگه همه چیو جمع کردم...
رفتم اتاقم چمدونم و برداشتم و برگشتم اتاق زهرا تا باهم بریم پایین...
بابا جلوی در به ماشین تکیه زده بود و با همون ابهت خاصش سرگرم کار کردن با گوشیش بود...
تا صدای قدم های مارو شنید سرش رو بالا اورد...
زهرا اروم سلام کرد پدر هم با مهربانی جوابش رو داد و باهم احوالپرسی کردن...
توی ماشین زهرا لام تا کام حرف نزد معلوم بود ازم دلخوره که چرا قبول کردم بریم خونه ی مادر و پدرم... ولی خب من تصمیمم همین بود تا کنارشون باشم و این سال هارو جبران کنم...
دستشو گرفتم سرشو برگردوند سمت پنجره...
اروم دم گوشش لب زدم...
+من باید یه مدت پیششون بمونم
-من مشکلی ندارم تو بمون ولی من بعد این ترم میرم...
باورم نمیشه به همین راحتی خاله منیر و عمو علی رو فراموش کردی
حالا این من بودم که باورم نمیشد زهرا همچین حرفی زده باشه...
با ناباوری بهش خیره شدم
+چی داری میگی؟ فراموشی؟
من عاشق اونام تا ابد من باهاشون حرف زدم قرارمون همین بود که یه مدت پیش این پدر و مادرم بمونم بعدشم برگردم مشهد و هر چند وقت یبار بازم بیام تهران
صدای آه غمگین پدر باعث شد از اینه ی جلو بهش نگاه کنم چشماش با حسرت و غم بهم خیره بود...
نباید جلوش اینارو میگفتم...
پشیمون شدم از حرفام...
زیر لبی با حرص به زهرا گفتم
+همینو میخواستی؟
ادامہ داࢪد...✨🌿
مبتـلا بـہ حࢪم🚶🏻♀
🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱
🌱
🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱