eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 بعد از جمع کردن وسایلم تو چمدون رفتم اتاق زهرا تا ببینم اونم کاراش تموم شده یا نه... +زهرا... -هوم؟ +آماده ای‌؟ -اره دیگه همه چیو جمع کردم... رفتم اتاقم چمدونم و برداشتم و برگشتم اتاق زهرا تا باهم بریم پایین... بابا جلوی در به ماشین تکیه زده بود و با همون ابهت خاصش سرگرم کار کردن با گوشیش بود... تا صدای قدم های مارو شنید سرش رو بالا اورد... زهرا اروم سلام کرد پدر هم با مهربانی جوابش رو داد و باهم احوالپرسی کردن... توی ماشین زهرا لام تا کام حرف نزد معلوم بود ازم دلخوره که چرا قبول کردم بریم خونه ی مادر و پدرم... ولی خب من تصمیمم همین بود تا کنارشون باشم و این سال هارو جبران کنم... دستشو گرفتم سرشو برگردوند سمت پنجره... اروم دم گوشش لب زدم... +من باید یه مدت پیششون بمونم -من مشکلی ندارم تو بمون ولی من بعد این ترم میرم... باورم نمیشه به همین راحتی خاله منیر و عمو علی رو فراموش کردی حالا این من بودم که باورم نمیشد زهرا همچین حرفی زده باشه... با ناباوری بهش خیره شدم +چی داری میگی؟ فراموشی؟ من عاشق اونام تا ابد من باهاشون حرف زدم قرارمون همین بود که یه مدت پیش این پدر و مادرم بمونم بعدشم برگردم مشهد و هر چند وقت یبار بازم بیام تهران صدای آه غمگین پدر باعث شد از اینه ی جلو بهش نگاه کنم چشماش با حسرت و غم بهم خیره بود... نباید جلوش اینارو میگفتم... پشیمون شدم از حرفام... زیر لبی با حرص به زهرا گفتم +همینو میخواستی؟ ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱