🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱
🌱
#پـاࢪتبیستوهشتم✋🏻🍃
#ࢪمـانآیــہ🌸🌱
بعد از کلی چک و چونه زدن زهرا قبول کرد که بیاد اینجا پیش من بمونه ولی بعد این ترم برگرده مشهد و از الان کارای انتقالی مجددشو جفت و جور کنه...
همینجوری تو پذیرایی وایستاده بودم و داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم که مامان گفت
-آوا؟
اولش متوجه نشدم با منه ولی بعد فهمیدم من آواعم هستم...
مامان میدونست اسم من آیس ولی خودش میخواست که آوا صدام کنه منم با این جریان مشکلی نداشتم چون مهم اسم نیست مهم شخصیت ادمه که شخصیت من یدونس و تغییرم نمیکنه مگر برای حذف گناه...
+جان؟
-الان پدرت لباساشو عوض میکنه میاد تا باهم برین وسایل خودتو زهرارو بیارین اینجا...
+چشم...
فقط ماشینم چی؟
موند جلوی شرکت چون با ماشین بابا اومدیم اینجا
-به ارمین میگم بیاره ماشینتو
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم...
بابا اروم و با وقار داشت از پله ها میومد پایین...
-بریم دخترم؟
از لفظ دخترم دلم قنج رفت برای همین منم با لطافت گفتم
+بله بابا
بابا با حیرت و برق شادی تو چشماش نگاهم کرد و لبخندی تحویلم داد...
منم لبخند زدم و رفتم پیشش...
بعد از خداحافظی از مادر راه افتادیم...
من ادرسو میگفتم و پدر رانندگی میکرد...
ادامہ داࢪد...✨🌿
مبتـلا بـہ حࢪم🚶🏻♀
🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱
🌱
🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱