eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 فکر کنم بتونم نفرتو از تو چشماشون نسبت به بانوجان بخونم... اما هیچکدوم حرفی نزدن... مامان برای عوض کردن بحث میگه -خب عزیز دل مامان من برم به خدمتکارا بگم اتاق کنار اتاق من و پدرت رو برات اماده کنن...دیگه نمیزارم یه ذره ام ازم دور شی به دوستت هم بگو بیاد اینجا یه اتاقم برای زهرا تدارک میبینیم +ولی... -ولی و اما و اگر نداره بگو چشم مامان لبخند میزنم و اروم میگم +چشم...مامان مامانم لبخند میزنه و بهم میگه بریم تا دیزاین اتاقمو خودم انتخاب کنم... بعد از گفتن سلیقه ام و این حرفا که مامانم کلی گفت چقدر خوش سلیقه ای به من رفتی و اینجور حرفا میرم تو پذیرایی تا زنگ بزنم به زهرا اوه اوه کلی میس کال از ماه منیرم و بابا علی و زهرا دارم... بعد از تماس تصویری با مامان و بابا و گفتن جریانات و گریه ی اونها زنگ میزنم به زهرا -بهههه چه عجب یادی از ما کردی معلومه کدوم گوری رفتی؟ +اع اع مودب باش دخترکممم ماجرارو براش تعریف میکنم -خب من نمیام +چی؟ چرا؟ -من همینجا میمونم من که نمیتونم سربار تو و خانوادت باشم میمونم اینجا این ترم که تموم شد بر میگردم مشهد +یعنی چی؟ میخوای منو تنها بزاری!؟ -همین که گفتم +زهرا ما باهم اومدیم باهمم برمیگردیم تو باید بیای اینجا پیش من ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱