eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 زهرا هیچی نگفت و فقط سرشو انداخت پایین... انتظار جوابیم ازش نداشتم... منم دیگه هیچی نگفتم و تموم مدت ساکت بودیم تا اینکه رسیدیم... حیرت و شگفتی کاملا تو چشماش معلوم بود وقتی که با خونه ای که قراره یه مدت توش بمونیم رو به رو شد... مامان با مهربونی به زهرا خوش امد گویی کرد و جوری برخورد کرد که انگار سالهاست همو میشناسن... زهرا حالا راضی به نظر می‌رسید... خوشحال بود... ظاهرا دیگه ناراحت نبود که قراره مدتی اینجا بمونه... بعد از نشون دادن اتاقش بهش تنها نشسته بودیم تو پذیرایی... -فکر نمیکردم انقدر مهربون باشن... سوالی نگاهش کردم... -خب فکر کردم شاید بخاطر زیادی پولدار بودنشون از اونایی باشن که خودشونو میگیرن... اخم کردم +اصلا اینطور نیست... من حسم دروغ نمیگه...وقتی تو همین روز اول عاشقشون شدم...یعنی عالین که تونستن قلبمو ببرن... زهرا سرشو تکون داد و مشغول ور رفتن با فنجون قهوه اش بود که صدای مامان باعث شد توجهمون بهش جلب شه... -میخوام یه مهمونی ترتیب بدم...یه مهمونی بزرگ...مهمونی که توش قراره دختر عزیزم به همه معرفی بشه... آوا راد دختر شاهین راد...راد بزرگ بعدم لبخند قشنگی نثارمون کرد... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱