eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 آرمین-سلام خیلی خوش اومدین گارسون صندلیو میکشه عقب که آروم میشینم و رو به آرمین میگم +سلام ممنونم -خب چی میل دارین؟ +ممنون صرف شده گفتین میخواین در مورد مسئله ای باهام صحبت کنیم -من که میدونم شما یه راست از دانشگاه اومدین اینجا و چیزیم نخوردین تعارف نکنید سفارش بدین بعد از نهار عرض میکنم خدمتتون با تردید نگاهش میکنم و یه سالاد سفارش میدم -اینکه نشد نهار +ممنون همین کافیه چیزی شده؟ من واقعا استرس گرفتم آرمین لبخندی میزنه و میگه -استرس چی آخه؟ لولو خور خوره که نیستم بزور لبخندی میزنم و میگم +نه من قصد جسارت به شمارو نداشتم فقط... خیلی دوست دارم زودتر بدونم جریان چیه... -خیله خب حالا که خودتون اصرار دارین زود میرم سر اصل مطلب... +ممنون -خب... حقیقتا من این مسئله رو با خانواده در میون گذاشتم گفتن که نظر شما هرچی باشه نظر اونام همونه برای همین قرار شد که من اول با خودتون به طور شخصی صحبت کنم بعد... اگر شما به امید خدا موافق بودین... با خانواده به طور رسمی مراحلش رو طی کنیم... آمممم... خب راستیتش... من توی این ماموریت فقط تجربم زیاد نشده ترفیع درجه نگرفتم... بزرگ ترین باند خلافکاری دستگیر نشده... حقیقتش توی زندگی شخصی منم یه اتفاقی افتاده... یعنی... توی قلبم یه اتفاقی افتاده... راستش من به شما علاقه مند شدم... و دوست دارم که از اینجا به بعد زندگیم رو با شما شریک بشم... و در تمام سختیا و خوشیا در کنار هم باشیم و شما بشین امید زندگی من... اصلا انتظار شنیدن چنین حرفایی رو از دهن آرمین نداشتم... همینطوری با تعجب بهش زل زدم که تیر آخرو میزنه... -با من ازدواج میکنین؟ با تته پته میگم +م...ن من...حقیقتش نمیدونم...چی باید بگم... -چیزی که قلبتون میگه... قلبم؟ تمام خاطراتم با ارمین و تمامی اتفاقاتی که بینمون افتاده مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه... اون یه مرد مسئولیت پذیره که حاضره بخاطر درست انجام دادن مسئولیتش از جونشم بگذره... پس خیلی راحت میتونم بهش تکیه کنم... آدم مهربون و خوش قلبیه... ولی نه با همه و همه جا... به وقتش و به جاش... شجاعه... فداکاره... و... نگاهش بهش ميندازم و سعی میکنم جلوی لبخندم و بگیرم... +من باید فکر کنم... لبخند روی لبش میماسه... ولی سعی میکنه خونسردیشو حفظ کنه... برای همون با ارامش میگه... -فردا ساعت 3 همین رستوران اگر اومدین یعنی جوابتون بلست اگر نیومدینم که هیچی... _______ ساعت 2 نصفه شبه و من نمیتونم بخوابم... فکرم درگیر پیشنهاد آرمینه و نمیدونم چی باید بگم... با کل خانواده مشورت کردم... همشون گفتن پسر خوبیه ولی نظر خودت مهمه... هرچی خودت تصمیم بگیری... آرمین امشب نیومد خونه... فکر کنم رفت خونه ی خودش تا اگر من خواستم با خانواده صحبت کنم اذیت نشم... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱