🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱
🌱
#پـاࢪتهفتادودوم✋🏻🍃
#ࢪمـانآیــہ🌸🌱
آرمین دوبار روی در بزرگ کاخ میکوبه که در به ارومی باز میشه ...
هم قدم باهاش وارد کاخ میشم و سعی میکنم به ضربان تند قلبم فکر نکنم...
سکوت مثل اکسیژن کل فضارو پر کرده...
همه ی مهمونا با یه نظم خاصی کنار هم به طور ردیفی ایستادن و مسیری رو تا یه جایگاه خاص خالی گذاشتن...
زنا آرایششون شدیدا غلیظه و لباسای مجلسی تنشونه...
و مردام کت و شلوار پوشیدن...
صدای تق تق کفش خدمتکار سکوتو میشکنه...
-بانو...
برمیگردم سمت خانوم میانسالی که لباسای شیک و یدستی تنشه...
با تعجب نگاهم میکنه...
سر تا پامو برانداز میکنه و ابروعاشو بالا میندازه...
ارمین با حرکت دستش به زنه علامت میده که بره...
زن خدمتکارم تعظیم کوتاهی میکنه و دور میشه...
آرمین با قدم های محکم شروع به حرکت میکنه...
منم باهاش هم قدم میشم...
به سمت جایگاهی بالاتر از بقیه میره و روی صندلی راحت تر و شیک تر نسبت به صندلی بقیه میشینه...
دقیقا کنار دستش یه صندلی دقیقا همون شکلی قرار داره که اشاره میکنه منم بشینم...
به آرومی میشینم و چادرمو مرتب میکنم...
آرمین دستشو بالا میبره که موسیقی شروع میشه و مهمونی دوباره شروع میشه...
چشم میچرخونم و همه جارو با دقت وارسی میکنم...
همه با تعجب منو نگاه میکننو دم گوشی باهم صحبت میکنن...
سرمو میندازم پایینو چشمامو میبندم...
صدای آهنگ عذابم میده...
شروع میکنم به ذکر گفتن و دعا خوندن...
کلا از فضا دور میشم...
جسمم هست ولی روحم...
نه!
____
تق تق تق...
صدای نازک و پر عشوه ی یه دختر-سلام عزیزم...
آرمین-سلام...
دختره-خیلی وقت بود ندیده بودمت...
دلم برات تنگ شده بود...
آرمین-...
دختره-معرفی نمیکنی؟
آرمین-آوا، نامزدم
دختره-چ...چی؟...نام...نامزد؟
شوخی میکنی؟
آرمین-نه...اتفاقا الان جدی ترین حالت عمرمم...
سرم هنوز پایینه و چشمام بستس...
ولی از حال خودم بیرون اومدم و به مکالمه ی آرمین و اون دختره گوش میکنم...
ادامہ داࢪد...✨🌿
مبتـلا بـہ حࢪم🚶🏻♀
🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱
🌱
🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱