eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 سرمو میارم بالا که با دختره چشم تو چشم میشم... با دیدن طرز لباس پوشیدن دختره و آرایش غلیظش فکرم میره سمت امام زمانم... بمیرم برات آقا... بخاطر این طرز پوشش و این بی حرمتیا چقدر اشک ریختی... دختره با تنفر زل زده تو چشمامو چشم ازم بر نمیداره... به یکباره منفجر میشه و با صدای جیغ جیغویی رو مخش میگه... -این؟این دختره جایگاه منو پر کرده؟ اونی که همیشه تو مهمونیا کنار تو روی این صندلی میشست من بودم... بعد حالا جامو دادی به یه دختره امل چادری؟ هه... از شنیدن حرفاش عصبی میشم... ولی تو دلم ذکر میگم تا اروم شم و با عصبانیت همه چیو خراب نکنم... تا میخوام جوابشو بدم دوباره میگه -هی امل... بگو ببینم چطور راضی شدی با این سر و وضع و قیافه عروس یکی بشی که تاحالا قیافشو ندیدی و تورو اینجور مهمونیا میاره؟ هوم؟ نکنه توعم از اون چادری دوروعایی هستی که در ظاهر چادری ولی در باطن ابلیسن هستی؟ لبخند حرص درآری میزنم و با ارامش از جام بلند میشم و بین اونو آرمین قرار میگیرم و صاف زل میزنم تو چشماش البته متمایل به سمت آرمین طوری که اونم میتونه قیافمو ببینه... +یک... اگر امانتداری املیه آره من املم... زیادیم املم... املم چون امانت مادرم زهرا برام ارزشمنده و من ازش خوب مراقبت میکنم و حواسم هست امثال شما با حرفاتون بهش بی حرمتی نکنین... دو... چادر حرمت داره... چادر مقدسه... کسی که چادر سرش میکنه باید دل و زبون و رفتارش یکی باشه... اونیم که در ظاهر چادریه ولی باطنش یچیز دیگس خودش تقاص گناهاشو پس میده ولی من براشون آرزو میکنم که به عشق چادر و اهل بیت دچار بشن... سه... من بدون نقاب دیدمش... در ضمن... زندگی شخصی من و... و... آرمی...ن به هیچکس مربوط نمیشه... حتی شما دوست عزیز... بعدم دوباره یدونه از اون لبخندام بهش میزنم... رنگ صورتش هر ثانیه قرمز و قرمز تر میشه... یهو با شتاب برمیگرده و با قدمای بلند از ما دور میشه... پیروز مندانه بر میگردم سر جام میشینم که آرمین میگه... -وقتی از چادر و اهل بیت و ائمه صحبت میکنی چشمات یجور خاصی میشن... یجوری سرشار از عشق... سرشار از غیرت... نمیدونم... یجور توضیف ناپذیر... سرمو میندازم پایین و آروم لبخند نامحسوسی میزنم... -ولی نباید میگفتی قیافه ی منو دیدی... برات خطرناکه... باید بیشتر مواظب باشی... سرمو میارم بالا و نگاهش میکنم... +آقا آرمین... با تمسخر برمیگرده سمتم و جواب میده... -هه...آقا آرمین؟ عجب... خب،چیه؟ +تو کی هستی‌؟ چرا کسی نباید بشناستت؟ چرا انقدر دم و دستگاه و ادم داری؟ چرا ادم کشتن برات از اب خوردن راحت تره؟ -به همون دلیل که به تو ربطی نداره... بعدم چشمک حرص دراری میزنه و با گوشیش مشغول میشه... گوشیم شروع میکنه به زنگ خوردن... از تو کیفم درش میارم... داییه... -کیه؟ +مامانه... ارمین سرشو تکون میده که جواب بدم... +اینجا سر و صدا زیاده... میرم حیاط... بدون اینکه منتظر جوابی از طرفش باشم از جام بلند میشم و میرم سمت در خروجی... چند قدمی که ازش دور میشم تلفنمو جواب میدم... +بله؟ -سلام دخترم... +سلام دایی جان... -خواستم بگم همه چی تحت کنترله... ما با اون لنزا و همچنین از طریق مامورای مخفیمون همه چیو زیر نظر داریم... نگران هیچی نباش... به موقعش وارد عمل میشیم... با استرس جواب میدم... +بله میدونم... میدونم حواستون هست دایی جان... ممنونم بخاطر تماس و دلگرمی که بهم دادین... فقط یادآور نشم که مامان منیرینا بویی از این قضیه نباید ببرنا... -حواسم هست گل دختر... برو به ماموریتت برس مامور کوچولوی دایی... خدا به همرات... +خدانگهدار... به در خروجی کاخ میرسم... نفس عمیقی میکشم و از کاخ خارج میشم... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱