eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 -ارباب... دوربینا چک شد... شقایق خانم با چوب به ملکه حمله کردن و ایشون رو بیهوش به زیرزمین فرعی کاخ بردن که کاربردی نداره... تا راحت نتونیم پیداشون کنیم... +احمقققق پس این همه ساعت داشتی چه غلطی میکردی؟ پس چرا تا دو دیقه پیش میگفتین هیچ جای کاخ نیست هیچ جای کاخ نیستتت این یعنی چی؟ یعنی تو بلد نیستی وظیفتو درستتتت انجام بدی... فوری با اون هیکلش جلوم زانو میزنه... -غلط کردم ارباب... واقعا عذرخواهم... این از گیجی ادمای زیردستمه... من اگر خودم اول وارد عمل شده بودم بانو زودتر پیدا میشدن... +خب همین دیگه... چرا وقتی میگم همهههه تو جزو همه نبودی و ادماتو فقط فرستادی؟ -غلط کردم اقا با تنفر نگاش میکنم از کنارش رد میشم و راه میفتم سمت زیر زمین... خیلی آروم لای درو باز میکنم که حرفای شقایقو به آوا میشنوم... آوا خونسرد بهش زل زده و هیچی نمیگه... یهو شقایق اسلحشو از تو کیفش در میاره و سمت آوا نشونه میره که نمیفهمم چی میشه فقط دستم سمت کلتم میره و... فقط میبینم شقایق غرق به خون رو زمین افتاده و تیر خورده وسط پیشونیش... با نگرانی به آوا نگاه میکنم... سمت راست چادرش به دستش چسبیده و خیسه... خیس نه... خونیه... تیر خورده... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱