eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 وارد یه باغ بزرگ که وسطش یه کاخ خیلی بزرگه میشیم... تقریبا هم سطح کاخ آرمینه... توی باغ پر از ماشینای مدل بالاست... آرمین ماشینشو یجای مخصوص جدا از بقیه ماشینا پارک میکنه... دستشو دراز میکنه سمت داشبورد و از توش یه نقاب مشکی مات برمیداره... نگاهی به من میندازه و نقابو میزنه به صورتش... بعدم از ماشین پیاده میشه... منم پیاده میشم... -بهتره چادرتو بزاری تو ماشین اخم میکنم و با تشر بهش جواب میدم... +بهتر و بدتر منو تو مشخص نمیکنی... از پشت نقاب نگاه سردی بهم میندازه که تموم وجودم یخ میکنه... بعدم راه میفته میره سمت ورودی کاخ... +فکر میکردم بادیگاردی چیزی بیاد ماشینو بگیره برات پارک کنه... -این ساعت مخصوص ورود منه... کسی حق نداره تو محوطه ی باغ باشه... چون کسی حق نداره منو بی نقاب ببینه... اگرم یوقت کسی حواسش نبود و قانونو رعایت نکرد... خب بر طبق قانون مجازات میشه... بعدم لبخند شیطانی مهمون لبهاش میکنه... چقدر راحت داشت درمورد کشتن و شکنجه آدما با من صحبت میکرد... خب معلومه... اون مطمئنه که خطایی از من سر نمیزنه و لوش نمیدم... چون جون خانوادم در خطره... ولی کور خونده... امشب بازی تمومه ارمین خان... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱