eitaa logo
ماه‌شب‌تارم!☽
7 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴾﷽﴿ رمان‌ماه‌شب‌تاࢪم...☽ ازڪپے‌‌وخواندن‌ࢪ‌مان‌بدون‌ذڪر‌منبع‌‌و‌در‌صورت‌عضو‌نبودن‌ࢪ‌اضے‌نیستم‌... رمان‌در‌زمان‌خاصی‌‌یابه‌صورت‌روزانه‌پار‌ت‌گذاری‌نمیشود‌(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 بدنمو حس نمیکنم... به جرعت میتونم بگم کل بدنم سر شده... سعی میکنم نفس بکشم اما انگار بلد نیستم... نمیتونم... تواناییشو ندارم... حدس میزنم رنگم مثل گچ سفید شده چون آرمین یهو با وحشت میاد سمتم و از میز کنار تخت یه لیوان آب از پارچ برام میریزه و سعی میکنه به خوردم بده... خودمو عقب میکشم و با دستای لرزون لیوانو از دستش میگیرم و سعی میکنم دستامو بالا بیارم تا حداقل یه قلپ بخورم... -آوا... آوا نگام کن... نفس بکش، طوری نیست... الان همه چیو برات میگم... آروم باش فقط... به سختی نفس عمیقی میکشم و با بغض به دستام چشم میدوزم... انگشتای یخمو تکون میدم و باهاشون ور میرم... -ماجرا اصلا اونطوری که تو فکر میکنی نیست... من آدم بده ی داستان نیستم... یهو نمیتونم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند سرش داد میزنم +آدم بده نیستیییی؟ جلوی چشمام یه آدمو کشتیییی زندگیمو جهنم کردی منو با جون خانوادم تهدید کردی آرمین با نگاهی که درش ارامش عجیبی جا گرفته نگاهم می‌کنه... -مجبور بودم... چون همه ی برنامه هامو بهم ریختی... آممم... خب نمیدونم از کجا شروع کنم برات... من درواقع ارباب بزرگ قاچاقچیا و خلافکارا و اینا نیستم... یعنی بودما ولی نه واقعی... داشتم نقششو بازی میکردم... چون... من ماموریت داشتم که این باند و تمام متعلقاتش و دم و دستگاهشو شناسایی و با مدرک دستگیر کنم... من مامورم... یه پلیس... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱