احساس تعلق، چیزیه که هیچوقت نداشتمش
اینکه به این مکان و زمان و افراد تعلق ندارم
معمولا از زیرش در میرم و سعی میکنم بهش فکر نکنم و راجع بهش چیزی نگم ولی از حقیقت نمیشه فرار کرد
تعلق نداشتن حس تنهایی بهت نمیده فقط انگار همیشه یه چیزی غلطه، انگار انقد دوییدی که فکر میکنی توی دو میدانی برنده شدی اما توی مسابقه ی اسب سواری بودی.
یه روز میرم و برای چند سال توی یه روستای کوچیک با طبیعت خوشگل و بدون هیچی زندگی میکنم تا شاید توی دلم هم جوونه های آرامش و حس خوب رشد کنه و لکه های سیاه دلمو شست و شو بده
هدایت شده از - عبدالرضای بیبصیرت -
علاوه بر استرس درس، عذاب وجدان پول خرج کردن براش رو هم دارم
فقط میتونم بگم بیچاره بابام که اون در میاره من هی پول فلان کلاس بده پول مدرسه بده پول اسنپ بده
حالا بیا و اخرشم چیزی نشم
بینظیره بینظیره
من دیگه واقعا نمیدونم چه غلطی باید بکنم. حالم از پنیک و اورثینک و استرس به هم میخوره.
اینا چیزایی بودن که تا سه سال پیش همیشه برام کشک بودن و میگفتم خداروشکر که ندارمشون ولی حالا دارن منو به یه تیمارستانی واقعی تبدیل میکنن
برام سواله چجوری این دانشگاهیایی که انقد در حال عشق و حالن خوب به نظر میان؟ من تو مدرسش روانمو از دست دادم و هیچ امیدی به دانشگاه رفتن نیست
شما چجوری واردش شدید که بعد تازه برید عشق و حال و درس به چپتون باشه؟
الان میاید میگید نه خب اونا هم بدبختیای خودشونو دارن
میدونم ولی چجوری واقعا چجوری میرن اینور و اونور و از چیزای جالب عکس میگیرن و روزشونو تعریف میکنن وقتی منی که همیشه حامی عشق و حال با دوستامم همینجا از زندگی خسته شدم و حتی روزایی که دوستامم میبینم نمیتونم تظاهر کنم که شادم و از زندگی لذت ببرم؟
آخه برای من زندگی داره یه جوری میگذره که هر گونه آهنگ و فیلم و کتاب و چیزا و افراد مورد علاقمم حالمو خوب نمیکنه دیگه چه برسه که از دانشگاه رفتن لذت ببرم