eitaa logo
تأملات (گاه نوشته های محمد دادسرشت)
754 دنبال‌کننده
278 عکس
94 ویدیو
11 فایل
تاملاتی در حوزه دین، فرهنگ و تمدن ... ارتباط با ادمین. dadseresht@
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه‌شب از قم راه افتادم سمت تهران. خیابان‌های اطراف راه‌آهن عجیب زنده بود؛ انگار نصف شهر بیدار مانده باشد. چند ماشین کنار هم حرکت می‌کردند، پنجره‌ها پایین، صداها بلند: «الله‌اکبر… الله‌اکبر…». تلفن را چک کردم؛ خبر رسیده بود. پایگاه آمریکا با موشک زده شده بود. مردم سرِ حال بودند، یک غرور جمعی موج می‌زد. من هم همان‌جا روی سکو نفس عمیقی کشیدم؛ حس می‌کردی همه یک‌صدا هستند. قطار قم–تهران رسید. سوار شدم. اما وقتی وارد تهران شدم، فضا انگار عوض شده بود؛ هوا سنگین بود، حرف‌ها آرام، نگاه‌ها سرد. اولین کاری که کردم گوشی را دوباره بالا آوردم… و همان خبر که نمی‌خواستم ببینم: هواپیمای اوکراینی سقوط کرده. اسم چند تا از بچه‌های نخبه دانشگاه هم توی لیست بود. دلم آشوب شد. فهمیدم روز سختی شروع شده. وقتی رسیدم به دفتر، جا برای ایستادن نبود. استادها، دانشجوها، آدم‌هایی که دنبال یک جمله روشن‌کننده بودند: «چرا؟» «چی شد؟» «الان ما چی باید بگیم؟» هیاهو نبود؛ یک درد مشترک بود که دنبال فهمیدن می‌گشت. زنگ زدم مسئول بسیج دانشگاه. پرسیدم: «بچه‌هات چطورن؟» با مکث گفت: «راستش حال عمومی اصلاً خوب نیست…» به او گفتم: «دانشجو اگر قرار است موذن جامعه باشد، امروز روزش است. جامعه دانشگاهی باید احساس کند تنها نیست. بچه‌ها باید بتوانند بمانند، توضیح بدهند، صحنه را آرام کنند.» قبول کرد. جلسه اضطراری گذاشتیم. حرف زدیم، تحلیل کردیم، مسیر را روشن کردیم و همان روز، قبل از اینکه فضای دانشگاه ملتهب شود، یک پیشنهاد جمعی شکل گرفت: برگزاری مجلس ختمی آبرومندانه برای دانشجویانی که در سانحه جان باخته بودند؛ نه سیاسی، نه جناحی—یک مجلس انسانی. همان مجلس شد نقطه عطف. دانشگاه حس کرد کسی برایش ایستاده. تنش‌ها پایین آمد. بچه‌هایی که صبح پر از خشم و ترس بودند، عصر آرام‌تر شده بودند. و درست لحظه‌ای که فکر می‌کردم روز تمام شده، دیدم وسط صحن اصلی دانشگاه، حلقه‌ای از دانشجوها شکل گرفته. یکی از همان‌هایی که صبح پر از اضطراب بود، حالا ایستاده بود وسط جمع، با صدایی محکم و آرام توضیح می‌داد، سؤال‌ها را یکی‌یکی جواب می‌داد، فضا را نگه می‌داشت. دانشجو همیشه کسی است که وقتی شهر در شوک فرو رفته، انتخاب میکند بایستد. تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadsersht
وقتی که مرد در تمدّن غربی، جنس برتر است و تمدّن، تمدّن مردسالار است، نتیجه این است که زن سعی میکند الگوی خودش را مرد قرار بدهد و مرد میشود الگوی زن؛ زن دنبال کارهای مردانه حرکت میکند؛ نتیجه این است. ببینید اینجا یک آیه‌ی قرآن هست که... میفرماید: ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذینَ کَفَرُوا امرَأَتَ نُوحٍ وَ امرَأَتَ لوط؛ برای کفّار، دو زن‌ الگو هستند؛ دو زنِ کافر، نمونه و الگو ی زنان کافرند: زن نوح و زن لوط که اینها به شوهرهایشان خیانت کردند؛ فَلَم یُغنیا عَنهُما مِنَ اللهِ شَیئا؛(تحریم آیه ۱۰) شوهرها با اینکه پیغمبر بودند، دیگر به درد اینها نمیخورند، فایده‌ای برایشان ندارند. این مال کافران. بعد [میفرماید]: وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذینَ آمَنُوا امرَأَتَ فِرعَون. (تحریم ۱۱) دو زن را الگو قرار میدهد برای همه‌ی انسانهای کافر، دو زن را الگو قرار میدهد برای همه‌ی انسانهای مؤمن؛ اعمّ از زن و مرد. یعنی اگر همه‌ی مردان عالم میخواهند مؤمن باشند، الگویشان دو زن‌ هستند: یکی زن فرعون، یکی حضرت مریم. وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذینَ آمَنُوا امرَأَتَ فِرعَون؛ در اوج نجابت و عفّت؛ همان خانمی که موجب شد وقتی موسیٰ را از آب گرفتند، به قتل نرسانند؛ لا تَقتُلوه، [گفت] او را نکُشید؛ بعد هم ایمان آورد به حضرت موسیٰ، بعد هم زیر شکنجه به قتل رسید. این الگو است. [و الگوی دیگر] «وَ مَریَمَ ابنَتَ عِمرَان» که حالا در مورد حضرت مریم (سلام ‌الله ‌علیها) «الَّتی اَحصَنَت فَرجَهَا» که عفّت خودش را حفظ کرد، ما متأسّفانه اطّلاعات زیادی نداریم که قضیّه چه بوده؛ قضایایی حول و حوش حضرت مریم بوده که این بزرگوار با کمال قدرت مقاومت کرده و دامن پاک خودش را حفظ کرده، و تا آخر قضایا که میدانید. یعنی درست نقطه‌ی مقابل تمدّن غربی که مرد را الگو قرار میدهد، در قرآن زن را الگو قرار میدهد؛ نه فقط برای زنان بلکه برای همه‌ی انسانها؛ چه در زمینه‌ی کفر، چه در زمینه‌ی ایمان. (در دیدار اقشار مختلف بانوان: ۱۴۰۱/۱۰/۱۴) تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
چند سال قبل، در دل یک دغدغه‌ی مشترک، دوستی پیشنهاد داد برای جهاد تبیین، شبکه‌ای از مدرسان شکل بگیرد. عده‌ای از رفقا دعوت شدیم؛ اغلب‌مان خودمان اهل منبر و جلسه بودیم و سال‌ها درگیر گفتن و تبیین. دوره‌ای فشرده برگزار شد؛ چند روز پیاپی، از صبح تا شب. مطالعه، جست‌وجو، مرور دستاوردهای نظام، آشنایی با منابع مختلف. بخش عمده‌ای از این مسیر با همراهی جناب حاج‌آقای راجی و همکاران‌شان در مؤسسه سعدا پیش رفت. دوره، خوب و جدی بود؛ بیشتر از آن‌که چیزی تازه بسازد، داشته‌ها را منسجم می‌کرد. همان سال، در برنامه‌ی ملی «حامیم» _ حلقه‌های میانی_ ویژه‌ی فعالان فرهنگی دانشگاه‌های کشور بخشی با عنوان جهاد تبیین تعریف شد. دعوت شدیم تا حاضر شویم و اندوخته‌ها را با دانشجویان به اشتراک بگذاریم. اینجا مسئله‌ی اصلی برای من شروع شد. سه ساعت فرصت ارائه داشتم؛ اما راه‌های گفتن بسیار بود. در میان سرفصل‌های متعدد، مدام از خودم می‌پرسیدم: از پیشرفت نظامی بگویم؟ علمی؟ اقتصادی؟ یا معنویت؟ عدد و آمار فراوان بود، اما تردید داشتم که چقدر در ذهن مخاطب می‌ماند. دنبال چیزی بودم که اثر بگذارد، نه فقط اطلاع بدهد. در میان این فکرها و جست‌وجوها، مسیر آرام‌آرام روشن شد. به موضوعی رسیدم که کمتر درباره‌اش گفته بودیم: چالش‌های انقلاب اسلامی؛ از تولد تا امروز. انقلابی که از همان روزهای نخست، با مسئله‌های سنگین روبه‌رو شد: خزانه‌ی خالی و دزدی‌های به‌جامانده از پهلوی، بدهی‌ها و وام‌های سنگین، تحریم، کودتا، منافقین، ترور، جنگ. هرکدام از این‌ها، به‌تنهایی برای متوقف‌کردن یک کشور کافی بود. اما انقلاب، از دل همه‌ی آن‌ها عبور کرد. مسئله‌ی بعدی «چگونه گفتن» بود. این حجم از سختی را چطور باید گفت که نتیجه‌اش ناامیدی نباشد؟ موجب غرور و افتخار شود؟ پاسخ، در تغییر روش بود. به‌جای ارائه‌ی فهرست دستاوردها، باید قصه‌ی انقلاب شود. روایتی از عبور. روایتی از همراهی مردم. روایتی از تصمیم‌های سرنوشت‌ساز رهبران انقلاب در بزنگاه‌ها. و در جاهایی که محاسبات عادی به بن‌بست می‌رسید، نشانه‌هایی از گشایش‌هایی که فقط با تحلیل‌های معمول قابل توضیح نبود و دست خداست در میان بود آن روز، انقلاب «توضیح» داده نشد؛ قصه انقلاب را برای نسلی نو کردم. و نتیجه برای خودم روشن شد: جهاد تبیین، بیش از آن‌که گفتنِ پاسخ‌ها باشد، بلدبودنِ درستِ سؤال‌هاست. ادامه دارد ... تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
تولد راوی نو برای طراحی «حامیم ۴» ــ طرح توانمندسازی فعالان فرهنگی دانشگاه‌ها ــ عادت همیشگی‌ام را تکرار کردم: نشستن با آدم‌ها. شنیدن. مشورت گرفتن. تا طرحی شکل بگیرد که نه فقط درست، بلکه به‌روز و متناسب با مخاطب باشد. مشهد بود. کنار حرم امام رئوف. در همسایگی مدرسه علمیه نواب. چند پله پایین‌تر، به مؤسسه سعدا می‌رسی. نشستیم با برادر عزیز و کوشا، حسین آقای راجی. وقت نماز شد. نماز خواندیم. و بعد از نماز، گفت‌وگو شروع شد؛ از محتوا، از امتداد، از آینده… وسط حرف‌ها، یک سؤال مثل پتک فرود آمد: بزرگ‌ترین خلأ امروز جهاد تبیین چیست؟ اطلاعات که داریم. خبر که فراوان است. از پیشرفت‌ها هم کم نمی‌گوییم. پس چه چیزی کم است؟ حسین آقای راجی ــ کسی که زندگی‌اش را پای جهاد تبیین گذاشته ــ مکثی کرد و گفت: «ما روایت نداریم. دستاوردها باید تبدیل به روایت شود… و این کار سختی است. روایت است که در ذهن می‌ماند، با جان آدم بازی می‌کند و در دل می‌نشیند.» همان‌جا فهمیدم مسئله کجاست. خلأ امروز ما: روایت است. گفتم: «تولید می‌کنیم.» لبخند زد و گفت: «نه حاج‌آقا… خیلی سخت است.» برگشتم تهران. و این حرف را آوردم وسط مدرسه رشد و نوآوری هدات. گفتم: «حامیم امسال، باید باشد.» نشستیم. طراحی کردیم. در مقیاس‌های کوچک اجرا کردیم. آزمون کردیم. تغییر دادیم. اصلاح کردیم. ارتقا دادیم. تا بالاخره طرح، برای «؛ روایت نسل نو» آماده شد. اولین اجرای نسخه نهایی، دوباره در مشهد بود؛ با مخاطب دانشجویان دختر، و یک تیم اجرایی کاملاً خانم؛ استاد، منتور، همراه. از صبح تا عصر، گام‌به‌گام روایت‌ها ساخته شد. بخش پایانی رویداد، «آزمون روایت» بود. من در جایگاه داور نشستم. روایت‌ها یکی‌یکی خوانده شد. نکات تکمیلی گفته شد. و تیم‌ها برگشتند سر میزها برای تکمیل کار. اما در دل من… چیزی دیگر جریان داشت. مدام خدا را شکر می‌کردم که مدرسه رشد و نوآوری هدات توانسته گامی ــ هرچند کوچک ــ برای انقلاب بردارد. برخی روایت‌ها آن‌قدر اثرگذار بود که مو به تن آدم سیخ می‌کرد و اشک را بی‌اجازه پایین می‌آورد. آن‌جا مطمئن شدم: اگر دستاوردها روایت شوند، جهاد تبیین زنده می‌ماند. https://eitaa.com/mrnhodat تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
سوار اتوبوس فرودگاه به سمت‌باند میرفتم که تلفن همراهم لرزید. آن‌طرف خط، صدای یک زوج جوان بود؛ پر از تردید، سؤال، ترس. از همان ترس‌هایی که این روزها عادی شده‌اند: «می‌شود زندگی ساخت؟ می‌شود ماند؟ می‌شود انتخاب درست کرد؟» نشسته بودم روی صندلی هواپیما، کمربند بسته، و آماده پرواز، و داشتم درباره «زندگی» حرف می‌زدم؛ زندگی‌ای که ساختنش از همیشه سخت‌تر شده، اما شاید… شاید درست به‌خاطر همین سختی‌ها، هنوز شیرین است. تماس که تمام شد، هواپیما بلند شد ... و ساعتی بعد شیراز زیر پایمان پهن شد؛ شهری که همیشه بوی تاریخ و حیات می‌دهد، حتی وقتی خسته‌ای. شب بود. با دوستم و ماشینی که از طرف دانشگاه آمده بود، راه افتادیم به سمت محل اسکان. خیابان‌ها خلوت، ذهن‌ها شلوغ. گفت‌وگو از آینده شروع شد؛ از مربی‌گری، از مسئولیت، از آدم‌هایی که قرار است دستشان را بگیریم. بعد، سکوت. و استراحتی کوتاه برای فردایی که قرار نبود ساده باشد. صبح، هوا فرق کرده بود. نه فقط هوا؛ حال‌وهوا. وارد محل دوره که شدیم، حدود بیست نفر جمع بودند؛ دوستان و همکارانی که بخش مقدماتی را مجازی گذرانده بودند و حالا آمده بودند تا دو روز، نه فقط آموزش ببینند، بلکه «تجربه» کنند. قرار نبود اینجا کلاس معمولی باشد. قرار بود مربی‌گری را مثل یک دانشجو زندگی کنند؛ با خستگی، با چالش، با تمرین، با سؤال. روز اول، روز آشنایی عمیق بود. قصه‌ها باز شد. آدم‌ها از پشت رزومه‌ها بیرون آمدند. پروژه نویسی شروع شد، نه به‌عنوان یک مهارت، بلکه به‌عنوان راهی برای دستگیری و راهبری هسته های کنشگر! اما روز دوم… روز دوم قصه، شکل دیگری گرفت حرکت کردیم به سمت پردیسی خارج از شهر. فضا بازتر، هوا سبک‌تر، و دل‌ها آماده‌تر. مسجد پردیس، آرام و بی‌ادعا ایستاده بود. طبقه بالا، محل گروه‌های کنشگر؛ جایی که قرار بود فکر، دغدغه و عمل به هم گره بخورند. رویداد شروع شد. گفت‌وگوها جدی‌تر شد. هر شخص، یک مسئله؛ هر مسئله، یک ایده؛ و هر ایده، امکان یک کنش واقعی. اینجا دیگر کسی فقط «یادگیرنده» نبود. همه در حال شدن بودند؛ مربی، رهیار، همراه. دو روز گذشت، اما چیزی که ماند، فقط جزوه و اسلاید نبود. چیزی ماند شبیه همان تماس تلفنی در هواپیما: این باور که با همه سختی‌های دنیا، هنوز می‌شود زندگی ساخت، می‌شود مسیر نشان داد، و می‌شود کنار آدم‌ها ایستاد. تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
روزی که «امید فضا» متولد شد، کسی باور نداشت جوان‌ترین تیم فضایی دنیا بتواند قواعد بازی را عوض کند. نه سرمایه‌های افسانه‌ای بود، نه سابقه‌های چندده‌ساله؛ فقط ایمان به توان جوان، جرأت شروع و رؤیایی که از زمین بزرگ‌تر بود. از یک ایده کوچک تا رکورد جهانی، از شب‌های پر از آزمون و خطا تا لحظه‌ای که موشک از زمین جدا شد و «می‌شود» را فریاد زد. این قصه فقط درباره فضا نیست؛ درباره نسلی است که یاد گرفت منتظر نماند، بسازد، تجربه کند و جلوتر از زمان خودش حرکت کند. اگر رؤیایت بزرگ است، اگر راهت سخت است، بدان هنوز جا برای پرواز هست… آینده را کسانی می‌نویسند که جرأت روایت تازه دارند. 🚀✨ تصویر کاری از پایگاه هنر و محتوای ایرانیوم @iraniyom تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
وقتی آب بالا آمد، بعضی‌ها دویدند… و یک نوجوان، ایستاد. باران که شروع شد، کسی فکر نمی‌کرد سیل این‌طور بی‌محابا وارد زندگی مردم شود. آب آرام آرام بالا آمد، بعد تند شد، بعد وحشی. خانه‌ها محاصره شدند، راه‌ها بریدند، صداها در هم گم شد. در همان شلوغیِ ترس و فریاد، یک نوجوان بود که تصمیم گرفت تماشاگر نباشد. اسمش الهیار بارانی است. نه قهرمانِ فیلم‌ها، نه مجهز به لباس امداد، نه منتظر دستور. فقط یک قایق صیادی، چند گره طناب، و دلی که بلد بود «مسئولیت» یعنی چه. تجسم آتش به اختیار الهیار دل به آب زد. نه یک‌بار، نه دو بار. بارها رفت و برگشت؛ کودک، سالمند، زن، خانواده… هر بار که قایقش برمی‌گشت، جان تازه‌ای با خودش می‌آورد. آب تند بود. خطر واقعی بود. موتور قایق از کار افتاد. گوشی‌اش در سیل گم شد. و حتی داغ از دست دادنِ یکی از نزدیکانش، هم‌زمان روی دلش نشست. اما او ایستاد. چون بعضی وقت‌ها «ایستادن» یعنی دل کندن از خودت و وصل شدن به دیگران. می‌گویند حدود شصت نفر را نجات داد. اما عدد مهم نیست. مهم این است که در لحظه‌ای که خیلی‌ها منتظر «دیگران» بودند، او خودش شد آن «دیگری». الهیار، نوجوانی از جنوب ایران، به ما یادآوری کرد که قهرمانی همیشه با صدا و شعار نمی‌آید. گاهی با سکوت می‌آید، با خیس شدن، با خستگی، با انتخاب درست در سخت‌ترین لحظه. این قصه، قصه‌ی سیل نیست. قصه‌ی بلوغ انسان است. قصه‌ی این است که هنوز می‌شود به نسل فردا افتخار کرد. تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئوی بالا رو امروز دیدم نکات خوبی داشت و توجه میدهد که اغلب تحرکات را باید دقیق تر نگریست تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به بهانه برخی شعارهای این‌روزها! کهن‌الگوهای اجتماعی را می‌توان همچون «ذخیره‌ای هوش‌افزا» یا نوعی «میراث تاریخیِ نانوشته» دانست که در اثر تراکم و تکرار تجربه‌های روانی و اجتماعیِ بی‌شمار در طول زمان شکل گرفته‌اند. این کهن‌الگوها در واقع نوعی حافظهٔ تاریخیِ جمعی‌اند که رفتارها، انتظارات و داوری‌های اجتماعی ما را—گاه ناآگاهانه—هدایت می‌کنند. از همین رو، شناخت کهن‌الگوها، تحلیل کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی را به‌مراتب دقیق‌تر و واقع‌بینانه‌تر می‌سازد. یکی از عمیق‌ترین و ریشه‌دارترین کهن‌الگوهای اجتماعی در ایران، الگوی حکمرانی است. تا جایی که تاریخ مکتوب به ما اجازه می‌دهد، این سرزمین—همچون بسیاری از سرزمین‌های دیگر—برای هزاران سال با نظام‌های شاهنشاهی اداره شده است. به‌بیان دیگر، «شاه» برای قرون متمادی، کانون قدرت مطلق، تصمیم‌گیر نهایی و مرجع تمام امور تلقی می‌شده است. در چنین بستری، باید به یک واقعیت تاریخی توجه کرد: ما تنها ۴۷ سال است که از یک نظام مبتنی بر سلطنت موروثی و تمرکز مطلق قدرت عبور کرده‌ایم و برای نخستین‌بار، تجربهٔ رهبری فقیه و نظام نوپدید مردم‌سالاری دینی را از سر می‌گذرانیم. این در حالی است که کهن‌الگوی ذهنی جامعه در باب حکمرانی، هنوز به‌طور کامل دگرگون نشده و همچنان ناخودآگاه، «الگوی پادشاهی» را بازتولید می‌کند. نتیجهٔ این ناهماهنگی آن است که بخش قابل توجهی از افکار عمومی، همچنان از رهبر انتظار دارد همان نقشی را ایفا کند که قرن‌ها از شاه انتظار می‌رفته است؛ گویی باید با «چرخاندن سرانگشت»، همه‌چیز را مستقیماً سامان دهد. اگر چنین نمی‌کند، فوراً داوری‌هایی از این دست شکل می‌گیرد: یا نمی‌داند، یا نمی‌خواهد، یا ناتوان است، یا مظلوم واقع شده و یا مسئول همهٔ کاستی‌هاست. این داوری‌ها، نه از واقعیت حقوقیِ نظام، بلکه از کهن‌الگوی تاریخیِ پادشاه‌محور تغذیه می‌شوند. حال آنکه در نظام جمهوری اسلامی، رهبر پادشاه نیست؛ بلکه جایگاه، اختیارات و مسئولیت‌های او به‌صراحت در قانون اساسی تعریف شده است. مطابق اصل ۱۱۰ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران—که با رأی مستقیم مردم و با بیش از ۹۹.۵ درصد آرا به تصویب رسیده—رهبری دارای ۱۱ وظیفهٔ مشخص است که هیچ‌یک ناظر به مدیریت اجراییِ مستقیم کشور نیست. این وظایف عبارت‌اند از: ۱. تعیین سیاست‌های کلی نظام پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام ۲. نظارت بر حسن اجرای سیاست‌های کلی نظام ۳. صدور فرمان همه‌پرسی ۴. فرماندهی کل نیروهای مسلح ۵. اعلام جنگ و صلح و بسیج نیروها ۶. نصب، عزل و قبول استعفای برخی مقامات مشخص (مانند فقهای شورای نگهبان) ۷. حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه ۸. حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست، از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام ۹. امضای حکم ریاست‌جمهوری پس از انتخاب مردم ۱۰. عزل رئیس‌جمهور در چارچوب ضوابط قانونی ۱۱. عفو یا تخفیف مجازات محکومان در چارچوب قانون بنابراین، نسبت دادن همهٔ مسائل اجرایی، اقتصادی، مدیریتی و حتی فرهنگی کشور به رهبری، بیش از آنکه ریشه در قانون و ساختار واقعی نظام داشته باشد، ناشی از فعال بودن کهن‌الگوی پادشاهی در ذهن جمعی ماست. اگر جهاد تبیین را جدی می‌دانیم، یکی از بنیادین‌ترین میدان‌های آن، اصلاح کهن‌الگوی حکمرانی در اذهان عمومی است؛ تا مردم، انتظارات و مطالبات خود را در جای درست مطالبه کنند، مسئولیت‌ها را درست بشناسند و نظام تصمیم‌گیری را آگاهانه‌تر تحلیل نمایند. تأملات بیشتر را دنبال کنید: @mdadseresht
اگر کهن‌الگوی پادشاهی، فهم ما از جایگاه «رهبر» را دچار خطا می‌کند، به همان میزان—و چه‌بسا عمیق‌تر—کهن‌الگوی «رعیت»، جایگاه «مردم» را در ذهن جمعی ما مخدوش ساخته است. این دو کهن‌الگو، دو روی یک سکه‌اند: شاهِ مطلق، در برابر رعیتی که انتظارش اطاعت، سکوت یا نهایتاً گلایه است، نه مشارکت فعال و مسئولانه. در تجربهٔ تاریخی ایران، مردم برای قرن‌ها «شهروند» یا «کنشگر سیاسی» نبوده‌اند، بلکه «رعیت» تلقی می‌شده‌اند؛ یعنی کسانی که موضوعِ حکمرانی‌اند، نه صاحب آن. در این چارچوب ذهنی، مسئولیت اصلی بر عهدهٔ حاکم است و مردم، یا صبورانه منتظر تصمیم‌اند، یا معترض به تصمیم، اما نه شریک در تحقق آن. این کهن‌الگو هنوز نیز—ناخودآگاه—در بسیاری از کنش‌ها و قضاوت‌های اجتماعی ما فعال است. نتیجه آن است که حتی پس از استقرار جمهوری اسلامی، بخش قابل توجهی از جامعه، خود را همچنان در موقعیت «مطالبه‌گرِ منفعل» یا «تماشاگرِ ناراضی» می‌بیند، نه بخشی از سازوکار تحقق نظام. گویی حکومت «کاری می‌کند» و مردم فقط «نتیجه را مصرف می‌کنند». این دقیقاً همان منطق رعیت‌محور است که با منطق مردم‌سالاری دینی در تعارض بنیادین قرار دارد. در اندیشهٔ جمهوری اسلامی، مردم نه رعیت‌اند، نه صرفاً رأی‌دهندهٔ مقطعی؛ بلکه «امت»‌اند. امت، مفهومی صرفاً جمعیتی یا احساسی نیست، بلکه یک مفهوم تمدنی و مسئولیت‌محور است. امت یعنی جامعه‌ای آگاه، متعهد و درگیر در سرنوشت خویش؛ جامعه‌ای که هم «حق» دارد و هم «تکلیف». قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران—به‌عنوان میثاق ملی—دقیقاً بر همین مبنا تنظیم شده است. برخلاف تصور رایج، قانون اساسی صرفاً فهرستی از اختیارات حاکمیت نیست، بلکه به همان اندازه—و بیش از آن—بیانیهٔ حقوق و مسئولیت‌های مردم است. اصل ششم، ادارهٔ کشور را متکی بر آرای عمومی می‌داند؛ اصل هشتم، امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه‌ای همگانی و متقابل میان مردم و حاکمیت معرفی می‌کند؛ اصل پنجاه‌وششم، حاکمیت را حق الهیِ مردم می‌داند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از آنان سلب کند. اما این حق، بدون ایفای مسئولیت، به نتیجه نمی‌رسد. مردم در این نظام، صرفاً ناظر یا منتقد نیستند؛ بلکه در قبال انتخاب‌های خود، پیامدهای آن، کیفیت مطالبه‌گری، سطح مشارکت اجتماعی، و حتی سکوت‌هایشان، مسئول‌اند. در منطق امت، نمی‌توان همهٔ ناکارآمدی‌ها را به «بالا» نسبت داد و خود را از دایرهٔ مسئولیت خارج دانست. کهن‌الگوی رعیت، مردم را به موجوداتی تبدیل می‌کند که یا «همه‌چیز را از حاکم می‌خواهند» یا «همه‌چیز را از او مقصر می‌دانند». در مقابل، الگوی امت، مردم را به کنشگرانی تبدیل می‌کند که می‌پرسند: من کجای این ساختار ایستاده‌ام؟ وظیفهٔ من در قبال قانون، عدالت، نظارت، مطالبه‌گری، انتخاب و مشارکت چیست؟ بدون عبور از کهن‌الگوی رعیت، مردم‌سالاری دینی به‌ناچار به یک صورت‌بندی ناقص فروکاسته می‌شود: از یک‌سو رهبری که پادشاه پنداشته می‌شود، و از سوی دیگر مردمی که همچنان رعیت‌وار می‌اندیشند. در چنین وضعیتی، هم رهبر بیش‌ازحد متهم می‌شود و هم مردم کمتر از آنچه باید، مسئولیت می‌پذیرند. جهاد تبیین، اگر بخواهد ریشه‌ای و ماندگار باشد، ناگزیر است این گره تاریخی را بگشاید: تغییر کهن‌الگوی رعیت به امت. یعنی انتقال مردم از موقعیت «انتظار» به موقعیت «مسئولیت»، از «تماشا» به «مشارکت»، و از «گلایهٔ دائمی» به «کنش آگاهانه». تا زمانی که این تحول ذهنی رخ ندهد، نه قانون اساسی آن‌گونه که باید فهم می‌شود، نه مردم‌سالاری دینی به‌درستی محقق، و نه نسبت واقعی میان مردم، حاکمیت و رهبری درک خواهد شد. تأملات را در ایتا دنبال کنید @mdadseresht