Tahdir joze7.mp3
4.22M
#جزء_هفتم🌺🌺🌺🌺
#تحدیر
#تندخوانی
🍃🌺خوشبختي یعني بہ نیابت از امام زمانمون هر روز قرآڹ بخونيم😍😍😍😍
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
🌸🍃🌸🍃🌸
#طنز واحکام
عده ای سوار #آسانسور شدند و چون بلد نبودند چکار کنند، همانطور ساکت در آسانسور ایستادند.
بعد از مدتی زیاد ، مرد شیک پوشی وارد شد و بلافاصله دکمه ای را زد🔃 و #آسانسور شروع به بالا رفتن کرد🔝.
یکی از آنها گفت: برای سلامتی آقای راننده #صلوات 😁😁😂😂😂😂
احکامِ مسافت شرعی👇
💬سؤال :📝
مقدار #مسافت_شرعی چقدر است؟
چهار #فرسخ
✍️پاسخ :📚
میزان و مقدار #مسافتشرعی
🌷آیات عظام امام، صافی، نوری، فاضل، گلپایگانی،بهجت :
مقدار#مسافت شرعی 22 و نیم کیلومتر است.
🌷امام خامنه ای : مقدار#مسافت شرعی 20 ونیم کیلومتراست.
🌷آیات عظام خوئی، تبریزی، سیستانی ، وحید :
مقدار#مسافت شرعی 22 کیلومتر است.
🌷آیات عظام مکارم، مظاهری :
مقدار#مسافت شرعی 21 و نیم کیلومتر است.
🌷آیت الله شبیری زنجانی :
مقدار #مسافت شرعی 20 کیلومتر است.
#پرسش_پاسخ_احکام
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
🌸🍃🌸🍃🌸
m01.mp3
26.58M
#انسان_مصلح
#جلسه_اول
امام علی «ع» می فرمایند :
کسی ک امر به معروف و نهی از منکر را با و قلب و دست و زبانش انجام ندهد مانند مرده ای بی خاصیت در بین زندگان است..
#استاد_تقوی
#امربهمعروف_نهیازمنکر
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
رسانه الهی
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ #رمان #ستاره_سهیل #قسمت_سی_و_هفتم -جانم، عموجون؟ -راستش.. سرش را پایین انداخت و ب
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
#رمان
#ستاره_سهیل
#قسمت_سی_و_هشتم
لب و لوچهاش آویزان شد. بعد از این همه انتظار، دوباره باید منتظر میماند.
برای مینو نوشت: «باشه پس منتظرم.»
از نوشتن این پیام چند روزی گذشت، اما خبری نشد که نشد. هر روز بیحوصلهتر و دمغتر میشد. بیشتر وقتش را در اتاق میگذاراند و آهنگ گوش میداد. تنها فکر شروع دانشگاه و درس خواندن بود که کمکش میکرد تا آن چند روز را تحمل کند.
با شروع سال تحصیلی، ناخودآگاه به سمت قفسه کتابخانهاش میرفت و کتابهای ترم قبلش را ورق میزد که یادش آمد هنوز کارت دانشجوییاش را پیدا نکرده.
از اینکه کاری برای انجام دادن و بهانهای برای بیرون رفتن داشت، خوشحال بود. اما از طرف دیگر از پا گذاشتن در آن مسجد میترسید. عزمش را جزم کرد و قبل از اذان ظهر از خانه بیرون زد.
چهل دقیقه قبل از اذان، روبهروی مسجد ایستاده بود.
در گیر و دار رفتن و نرفتن به داخل مسجد بود که کسی دستش را گرفت.
-خانمم، چرا داری استخاره میگیری؟ غریبی نکن بیا تو.
ستاره که جا خورده بود، دستش را خیلی سریع کشید و درحالیکه هول شده بود، گفت: «نه!.. من.. فقط.. کار دارم اینجا»
خانم چادری که حدودا بیست و پنج ساله بنظر میرسید. با لبخند ملیحی که از گوشه صورتش شروع شد و در تمام چهرهاش پخش میشد، جواب داد:
« ما هممون اینجا با خدا کار داریم.»
با اینکه حرف خانم به دلش نشست اما بدون هیچ احساسی گفت: «نه من کارتمو گم کردم.. گفتم شای.. تو حیاط مسجد افتاده باشه، خودم میرم میگردم. مزاحم شما نمیشم.»
خانم دست ستاره را با محبت فشرد.
-بیا بریم.. کار خودمه.. اینجا هرچی گم بشه میارن میذارن تو گنجه گمشدهها.. بیا بریم که کلیدش دست خودمه..»
بعد بدون اینکه منتظر جواب ستاره بماند، او را دنبال خودش کشاند.
ستاره که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، کمی روسریاش را جلو کشید و آن را طوری محکم کرد که سفیدی گلویش پیدا نباشد.
وارد حیاط مسجد شدند. برخلاف مسیری که دفعه قبل آمده بود؛ درست سمت چپ حوض آبی، از نردههای فلزی بالا رفتند. قبل از آنها، پیچکهای سبز رنگی نردهها را بالا رفته بودند و برای سردر کوچک کتابخانه مسجد، سایهبان لطیفی ایجاد کرده بودند.
بوی خوششان، احساس معذب بودنش را را در یک لحظه از خاطرش برد.
خانم کفشهایش را درآورد و داخل جاکفشی چوبی گذاشت. ستاره هم به تقلید از او کفشهایش را جا داد.
-تضمین نمیدم عاشق اینجا نشی.. بیا تو خانمی.
ستاره داشت در ذهنش جمله "تضمین نمیدم که عاشقش نشی" را معنی میکرد که چشمش به کتابخانه روبهرویش افتاد.
#نویسنده: ف.سادات{طوبی}
❌❌کپی به هر نحو ممنوع!
در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇
@tooba_banoo
رسانه الهی 🕌 @mediumelahi