#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_دهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
آن روزها مصطفی و سمیه خانم
در ساختمان ما زندگی میکردند.
یک سال بعد
عروسیشان سمیه خانم ،فاطمه را باردارشد.😍
آن روزها مصادف شد با اتفاقات سال 88 و وقایع بعد انتخابات.😓
وقتی توی بعضی تجمع ها
به رهبری و آرمان های امام (ره) اهانت کردند😡😡
مصطفی طاقت نیاورد و برای آرام کردن اوضاع به خیابان های تهران رفت.👌
اما از آن جایی که دل مهربانی داشت،فقط کتک میخورد و دلش نمی آمد بزند.😞👏
حتی یکبار برایم تعریف کرد که یک خانم بدحجاب،
از درگیری ها ترسیده بود و نمیدانست چکار کند😔
مصطفی وقتی نگرانی زن را دیده بوده دلداریش داد و گفت
:((آبجی نگران نباش.این جا کسی کاری به شما نداره.)) 💪
بعد هم به زن کمک کرد تا از خیابان رد شود👌🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار_مجموعه مدافعان حرم_انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_یازدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
یک روزصبح جمعه با صدای گاو بیدارشدیم.
با آقا محمدرفتیم پارکینگ تا ببینیم قضیه چیست.😁
دیدم محمد حسین به شوخی یک پلاکارد زده و مقدم گوساله ای را گرامی داشته!😅
مصطفی هم با لبخند به گوساله ته پارکینگ اشاره کرد و گفت ((چه طوره؟))😊
آقا محمد گفت ((این چه بساطیه راه انداختید؟))😐🤔
مصطفی دستی به بدن گوساله
کشید و گفت
✨ ((همیشه دلم میخواست گاو داری داشته باشم)) ✨
بعد رو به من کرد و گفت ((مامان این گوساله ماده برای شماست.))❤️
فردا همان روز برای گوساله اش
یک گاو داری در شهرک
اکبر آباد اجاره کرد👏 و
باخرید چند گاو دیگر یک گاو داری کوچک راه انداخت.😍😊
بخاطر اصرار و پافشاری من راضی شد پیشدانشگاهی را تمام کند و برود دانشگاه. الهیات گرایش ادیان و عرفان قبول شد.👌
جلسه اول وقتی استاد سر کلاس از بچه ها خواست اسم و فامیلشان را بگویند، مصطفی شیطنتش گل کرد و گفت: ((من مصطفی صدرزاده، متاهل هستم و شغلم گاوداریست))😂😁😅
همین شوخی باعث شد که خیلی از هم کلاسیها شیفتهاش شوند و از همان اول با او دوستی کنند.😍❤️
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار_مجموعه مدافعان حرم_انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_دوازدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔶 سال ۹۰ بود که یک روز آمد خانهمان و روبهرویم نشست و گفت: « یه استخر کرایه کردم!»😊
🔶 تعجب نکردم، چون مصطفی بود و هیچ کاری از او بعید نبود.✨
🔶 با لبخند گفت: « تازه خبر ندارید که دوشنبهها برای "بسیجیا" مجانیه!»👏🏻
🔶 این هم برایم عجیب نبود.✨
🔶 حتی وقتی گفت از یک روحانی خواستهام که بیاد استخر و به بهانهی تفریح، مسائل شرعی و نکتههای اخلاقی به بقیه یاد بدهد، باز هم تعجب نکردم.✨
🔶 بعد از مدتی متوجه شدم به خاطر فعالیتش در بسیج و برای آمادگی بیشتر و دیدن دورههای آموزش نظامی به قشم رفته است.
🔶 حتی دوره غواصیاش را کامل کرده بود.👏🏻
🔶 من هم همیشه تشویقش میکردم و میگفتم: « باید سرباز خوبی برای عمویم باشی!»👌🏻😊🌹
🔶 دورههای نظامی که تمام شد، مصطفی به دنبال یافتن راهی بود که بتواند وارد سپاه قدس شود، اما هم سربازی نرفته بود و هم متاهل بود و هم سنش برای کار در سپاه قدس بالا بود.😔
🔶 مسئول گزینش به مصطفی گفته بود: «تو هیچ کدوم از شروط استخدام رو نداری، حتی از دست خدا هم کاری برنمیاد!»😔
🔶 مصطفی هم با خنده گفته بود: «اما از دست حضرت عباس (ع) برمیاد!»❣😊
🔻داعش در عراق موقعیتهای مختلفی به دست آورده بود و کمکم اسمش در حال انتشار بود. همه به دنبال این بودند تا بفهمند داعش چیست.
🔻وقتی اوضاع سوریه خراب شد و کار دولت و مردم به جنگ داخلی کشید، داعش از موقعیتِ به دست آمده استفاده کرد و وارد خاک سوریه شد. چیزی نگذشت که داعش چند شهرک شیعه نشین را محاصره کرد.😔😱
🔻آن روزها مصطفی بدون سربازی رفتن و داشتن گذرنامه، بین عراق و ایران در رفتوآمد بود، البته به دلیل مسائل امنیتی، دربارهی موقعیت مکانیاش خیلی با ما صحبت نمیکرد.✨
🔻مدت زیادی نگذشته بود که مسئله هتک حرمت به حرم حضرت زینب (س) به اوج خودش رسید و مصطفی تصمیم گرفت برای دفاع از شیعیان و حرم بیبی به سوریه برود.🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_سیزدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔱 به پیشنهاد یکی از دوستان افغانیاش، یک گذرنامهی افغانستانی گرفت تا بتواند به سوریه برود.
🔱 در مدت کوتاهی زبان و لهجهشان را یاد گرفت و با آن لهجه صحبت میکرد تا هویتش فاش نشود.😁
🔱 همین باعث شد تا مصطفی بتواند از راه مشهد با اسم مستعار #سید_ابراهیم که نام پدربزرگ همسرش و نام شهید مورد علاقهاش #شهید_ابراهیم_هادی بود، وارد سوریه و گروه #فاطمیون شود.👏🏻
🔱به خاطر خلق و خوبی که داشت، کمکم بچههای فاطمیون شیفتهاش شدند.💗
🔱 مدتی بعد همه متوجه شدند او فردی دورهدیده است، به همین دلیل یک آموزش تیراندازی هم برایش گذاشتند و او هم با پشتکار، به سرعت این مرحله را پشت سر گذاشت و در مقام تکتیرانداز مشغول شد، اما این مقطع هم چندان دوام نیاورد و مسئولیت جدیدی به او دادند.
🔱 کمکم تیپ فاطمیون بزرگ و به لشکر تبدیل شد.
🔱 یک بار که دیگران دربارهی علت رفتنش به سوریه پرسیدند، جواب داد: «براچی ۱۴۰۰ ساله داریم روضه میگیریم؟ برای اینکه به ائمه و شیعیان توهین نشه. برای اینکه اصالت اسلام باید خفظ بشه. کاری که امام حسین (ع) در عاشورا کرد، زنده نگهداشتن دین پیغمبر بود و با اسلامی که معاویه عَلَم کرده بود جنگید. پس وظیفهی شرعی من اینه که برم. من که هیچ، زن و بچه و تمام جد و آبادم فدای یک کاشی حرم حضرت زینب (س)»✨🍃🌸🍃
🔱 من و پدرش به راهش اعتقاد داشتیم و هیچوقت نمیگفتیم نرو.
🔱 حتی چند بار که برای سرزدن آمد، به او گفتم: « من و بابات از حق خودمون گذشتیم. تو باید سمیه جان رو راضی کنی!»
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_چهاردهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
✳️ وضعیت شهرکهای شیعهنشینی که داعش آن را محاصره کرده بود، خیلی دردناک بود.
✳️ هیچ راهی برای ورود به این شهرکها نبود.😔
✳️ برای دارو و غذا حسابی در مضیقه بودند.💊🍲
✳️ مصطفی تعریف میکرد که مجبور بودند با هلیکوپتر بالای این شهرکها بروند و شبانه بستههای موادغذایی را برای شهرک نشینها بیندازند.🚁
✳️ گاهی به مصطفی ایراد میگرفتند و میگفتند: «ممکنه از بین این همه غذا و دارو یکی از این بستهها به دست مردم برسه و بقیه به دست داعش بیفته!»❓
✳️ مصطفی میگفت: «همین که یکی از دهتا بسته به دست شیعههای حضرت علی بیفته، بازم الحمدلله!»🙏😊
✳️ اوایل، هر دوماه یک بار مرخصی میآمد، اما یک مدت که گذشت، پا و دلش با هم بند شد تا جایی که فقط وقتی مجروح میشد، برمیگشت.
✳️ آن موقع هم در خانه و بیمارستان قرار نمیگرفت.
✳️ مدام در حال رفتوآمد بود: یا با خانوادهاش مسافرت و تفریح بودند یا در حال سر زدن به خانوادهی شهدا.☺️
✳️ هر بار که برمیگشت حتما برای فاطمه (دخترش) وقت میگذاشت.💕
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_پانزدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
⭕️ یک بار قبل از آمدنش خواب دیدم سینهاش ترکش خورده.😔
⭕️ چند شب بعد از خوابم آمد.
⭕️ مطمئن بودم که مجروح شده.
⭕️ برای اینکه من نگران نشوم، آن شب به بیمارستان نرفت.💕
⭕️ حدود ساعت دو نیمهشب که به خانه رسید، میخواست به دیدنم بیاید که به او گفتم: «ما خودمون داریم میایم اونجا!»
⭕️ خانمش بعدها گفت: «به محض اینکه متوجه شد شما دارید میایید، سریع پای باندپیچی شدهش رو باز کرد!»😄
⭕️ ما که رسیدیم، جلویم قدری قدم زد که مثلا حالش خوب است.❣
⭕️ کنارم که روی مبل نشست، گفتم: «مصطفی مطمئنم مجروح شدی!»😔
⭕️ گفت: «نه مامان خیالت تخت! من خوبه خوبم!»😊
⭕️بعد هم شروع کرد به شیطنت کردن و سربهسرگذاشتن و قربان صدقهام رفتن،💓اما دلم قرار نگرفت.
⭕️ خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم: «خوابم آنقدر واضح و شفاف بود که شک ندارک مجروح شدی!»😔
⭕️ پیراهنش را بالا زدم. وقتی دیدم روی بدنش جای ترکشهای زیادی است، بدنم سست شد و یخ کردم.😱
⭕️ البته جای زخمهایش خوب شده بود.
مصطفی سریع لباسش را پایین کشید و گفت: «دیدید خوبم؟»😉
⭕️ حدود ساعت چهار صبح برگشتیم خانه.
⭕️ مصطفی صبح با سمیه خانم رفت بیمارستان بقیةالله.🏨
⭕️ به سمیه خانم زنگ زدم و پرسیدم: «کجایید؟»⁉️
⭕️ گفت: «آقا مصطفی کمی سرماخورده اومدیم دکتر!»
⭕️ وقتی برگشتند پایش باندپیچی شده بود. تازه آنموقع فهمیدم که تیر به پایش خورده است.😔🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_شانزدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌀 سال ۱۳۹۳ بود. برای زیارت به مشهد رفته بودیم.💕
🌀 مصطفی تهران بود که باخبر شد #شهید_بطحایی و خانوادهاش را در سامرا محاصره کردهاند.😔
🌀 وقتی مصطفی به من زنگ زد، حالش خیلی بد بود.😞
🌀 من داخل حرم بودم و مصطفی بیقرار و کلافه در تهران بود.
🌀 گفت: «هیچ روزی مثل امروز برام تلخ نبود که یک نفر از من کمک بخواد و هیچ کاری نتونم براش انجام بدم!»😭
🌀 حرفی برای گفتن نداشتم. یعنی چیزی نبود که حالش را خوب کند.
🌀 وقتی رفت، بعد از دوماه دوباره آمد.
این بار تیر به قوزک پایش خورده بود.😔
🌀 ماه مبارک رمضان بود. چند وقتی ماند و وقتی برگشت، این بار تیر به پهلو و کمرش خورده بود.😔
🌀 چندبار هم جراحتش را در سوریه درمان کرد و کار به تهران نکشید و برای اینکه سمیه خانم نگران نشود، نگفت که مجروح بوده است.💕
🌀 همان موقع پای تلفن با خنده و شوخی برایم تعریف کرد: «یه تیر بهم زدن، از کلاهم رد شد و پوست سرم رو بلند کرد. موجش آنقدر زیاد بود که چند دقیقه بیهوش شدم. بچههامون که عقب بودن و توی دوربین اوضاع رو رصد میکردن، فکر کردن شهید شدم و توی بیسیم داشتن به هم اعلام میکردن که انگار سید ابراهیم شهید شده. چند دقیقه بعد که بههوش اومدم، بهشون گفتم که نه بابا هنوز نوبت تیر شهادت ما نرسیده!»😁
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_هفدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔅 ۱۴ فروردین ۱۳۹۴ دوباره رفت و اردیبهشت با مجروحیت شدیدتری به تهران برگشت.😔
🔅 در همان عملیاتی که مجروح شده بود، بیشتر نیروهایشان شهید شده بودند.😔
🔅 پهلو و ریهی چپ مصطفی آسیب دیده بود.😔
🔅 دکتر به او گفت: «به اندازهی یک دم و بازدم با مردن فاصله داشتی!»
🔅 مصطفی هم جواب داده بود: «شما به اندازهی یه دم و بازدم میبینید. اون کسی که باید شهادت رو میداد یه کوه گناه دیده!»😔
🔅 به دلیل مجروحیت زیاد مجبور شد این بار کمی بیشتر بماند.
🔅 در بیمارستان وقتی دکتر برای معاینهی مصطفی آمد به من گفت: «حاج خانم نذارید بره.بار اول که مجروح شد انگشت پاش بود، حالا رسیده به پهلو. ممکنه کمکم به قلبش برسه. اگه کار به اینجا بکشه از دست کسی کاری برنمیاد!»
🔅 دیگر تمام کادر بیمارستان بقیةالله او را میشناختند.
🔅 گاهی سربهسرش میگذاشتیم: «میخوای اینجا برات یه اتاق اجاره کنیم که خیالت از بابت بیمارستان راحت باشه؟»😁
🔅 بستری که بود، خواهش کردم اجازه بدهد یک شب پیشش بمانم.💕
🔅 معذب بود، حتی نمیگذاشت سمیه خانم هم بماند.
🔅 تا دیر وقت پیشش میماندیم و بعد به خانه میرفتیم.
🔅 مهمانهایش زیاد بودند. مدام یکی در اتاق را باز میکرد و میآمد.
🔅 دلم میخواست کنارش باشم. دلم برایش تنگ شده بود. دوست داشتم حتی اگر شده یک لیوان آب دستش بدهم.❣
🔅اول طفره میرفت، اما وقتی دید من آنقدر به ماندن اصرار دارم، قبول کرد.🌹
🔅از دارو بدش میآمد و تا جایی که درد امانش میداد، مسکّن نمیخورد.
🔅آنشب وقتی ماندم، پاهایش را دراز نمیکرد. برای اینکه اذیت نشود از پایین پایش بلند شدم، اما دیدم باز دوست ندارد جلوی من دراز بکشد.🌺
🔅روی تختِ همراه دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم. کمی که گذشت دیدم از درد زیر پتو مچاله شده و آرام گریه میکند.😔
🔅دلم طاقت نیاورد، سریع بیرون رفتم و از پرستار خواستم که برایش آرامبخش بزند.🙏🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_هجدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💠 دکترش گفت: «باید حداقل سه ماه تحت نظر باشه و جایی نره!»
💠 همه گفتیم خوب است حداقل مدتی بیشتر میماند😊، اما آن چند وقتی که به اجبار مانده بود، هم بیکار ننشست.👏
💠 نیروها را آموزش میداد و همچنان در حال رفتوآمد با خانوادهی شهدا بود.🌹
💠 هر خبر و اتفاقی که در سوریه میافتاد، بیتابتر میشد.
💠اوضاع آنجا دوباره به هم ریخته بود.😔
💠 مصطفی هم طاقت نیاورد. دوره نقاهت را نصفه رها کرد و راهی سفر شد.
💠 حالش خیلی خوب نبود. ترکشهای داخل بدنش خونریزیهای گاهوبیگاه داشت.😔
💠 گاهی زنگ میزد و میگفت: «مامان برام دعا کنید. برای من که آیتالکرسی میخونید برای نیروهامونم بخونید!»🙏
💠بارها برایش ختم یا جواد (ع) گرفتم، حتی یک بار دعای حرز را نوشتم و بهش دادم و گفتم: «این رو پیش خودت نگه دار!»
💠 مصطفی آن را به تعداد نیروهایش چاپ کرد و به همه داد.💕
💠 میگفت: «براشون دعا کن تا سالم پیش خونوادهشون برگردن!»🙏
💠 وقتی فرمانده شد خودش را مسئول جان نیروهایش میدانست.
💠 ششم مرداد که آمد، پشت پایش مجروحیت شدیدی داشت.😔
💠لنگان لنگان راه میرفت. برایم عجیب بود که چرا از بچگی همیشه سمت چپ بدنش آسیب میدید.
💠 خیلی نماند. حتی نگذاشت نخ بخیهها را بکشند.
💠 بیستم مرداد با همان پای بخیه شده رفت و مثل همیشه قلب مرا هم با خودش برد، اما اینبار رفتنش فرق داشت.😔
💠 انگار که دیگر قرار دیدارمان به آن دنیا موکول شده بود.😔
💠 انگار برای آخرین بار بود که مصطفی را میدیدم و میبوسیدم.😔❣
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم_ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_نوزدهم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
▪️ آقا محمد صدایم میکند. سرم را میچرخانم و میبینم جلوی در خانهی داداش حسین هستیم. لبخندی نرم میزند و میگوید: «بیبی کجایی؟»❓ چادرم را صاف میکنم و بیرمق میگویم: «پیش مصطفی!»💕
▪️مداح، روضهی حضرت عباس (ع) میخواند، دلم میلرزید.😔
▪️فاطمه خانم عروس خواهرم کنارم نشست و پرسید: «خاله جان چی شده؟»
مضطرب گفتم: «نگران مصطفی هستم. از صبح بیقرارم!»😔
▪️اشکهایم تمام صورتم را پر کرده بود.😭 انگار آن روز همه یکجورهایی بیقرار بودند. تا چشمشان به من میافتاد سراغ مصطفی را میگرفتند.
▪️به ساعت نگاه کردم. یازده و ربع بود. انگار یکی دست کرده بود میان قفسهی سینهام و داشت قلبم را از جا میکند.😔
▪️ روضه که تمام شد، راهی شهریار شدیم. بیقراریهای تمامی نداشت.
▪️آقا محمد بیرون رفت و من چادرم را سر کردم و راهی مجلس روضه در خانهی مادرشوهرم شدم از حضرت عباس (ع) خواستم خودش آرامم کند.🙏
▪️روضه تمام نشده باز بلند شدم و به خانه برگشتم. خانه را بالا و پایین کردم.
▪️خواستم به سمیه خانم زنگ بزنم و خواهش کنم تا سراغی از مصطفی بگیرد، اما دلم نیامد که دل او را هم بی قرار کنم.
▪️نمیدانم چقدر گذشت که آقا محمد تماس گرفت و گفت: «محمدعلی بیحاله. بیا خونهی مصطفی کمک سمیه!»
▪️فهمیدم مصطفی...😔😔😔
▪️صدایم لرزید. پرسیدم: «از مصطفی خبری شده؟»❓
▪️آقا محمد گفت: «آره انگار مجروح شده!»😔
▪️یقین پیدا کردم که شهید شده و فعلا نمیخواهند به ما اعلام کنند یا در بهترین حالتش مجروحیت شدیدی دارد که در نهایت تا فردا زنده میماند.😔🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_بیستم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
⏺ خانه مصطفی که رسیدم دیدم سمیه خانم پای تلفن به دنبال خبری از مصطفی است.☎️
⏺ جواب دوستانش این بود که از ریهی سمت چپ آسیب دیده و حالش اصلا خوب نیست.😔 سمیه خانم از شنیدن این حرف یکدفعه نشست. حالا مطمئن بودم که #شهید شده است.🌹
⏺ تا نیمههای شب سمیه خانم پای تلفن بود تا خبری از اوضاعش بگیرد. حرفشان این بود که در آیسییو است. بار آخر کلافه شد و گفت: «دوربین رو ببرید نزدیکش و یه عکس برام بگیرید!»🙏 باز هم جواب سربالا دادند.😔
⏺ محمدعلی برادرزادهام زنگ زد به محمدحسین پسرم و گفت: «بابام کارِت داره!»
⏺ از حالت محمدحسین پای تلفن، فهمیدم که داداش حسین دارد خبر شهادت مصطفی را به او میدهد.😔🌹
⏺ تلفن که قطع شد پرسیدم: «دایی حسین چی میگفت؟»❓
⏺ گیج و منگ نگاهی به من انداخت و سری تکان داد و گفت: «هیچی! دایی هم نگران مصطفاست. خواست اگه خبری شد در جریان بذاریمش!»
⏺ کمی داخل هال و پذیرایی قدم زد و دست آخر دست پدرش را گرفت و برد بیرون.
⏺ سمیه خانم هنوز خیلی امیدوار بود و اوضاع مصطفی را پیگیری میکرد.
⏺ دلم طاقت نیاورد. خودم به داداش حسین زنگ زدم و جویای خبر شدم. نفسی عمیق پای تلفن کشید و سکوت کرد. کمی که گذشت به سختی گفت: «خبر خوبی به من ندادن. انشاءالله که دروغه!»😔
⏺ تلفن را قطع کردم. ساعت یازدهونیم شب بود که در صفحهی یادوارهی شهدا خبر شهادت یکی از فرماندهان فاطمیون را اعلام کردند.🌹😔
⏺ از صبح یکجورهایی همه در اضطراب بودیم، اما هیچکس به آن یکی نمیگفت که چه چیزی در ذهنش میگذرد. وقتی خبر را دیدیم، همان یک ذره امید ته دلمان هم ناامید شد.😔
⏺ راهی خانه شدم تا خودم را برای روزهای سخت بعدی آماده کنم.😔
⏺ با گریه از خانهشان بیرون آمدم. همانطور که دستم به دیوار بود گفتم: «مصطفی خیلی بیمعرفتی. هیچوقت با گریه از خونهت بیرون نیومده بودم!»😭😔
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69
#کتاب_قرار_بی_قرار
#قسمت_بیست_و_یکم
#فصل_اول_کتاب
#نذر_عمویم_عباس
#از_زبان_مادر_بزرگوار_شهید
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔰خانهی مصطفی از جمعیت پروخالی میشد. ما هم از صبح تا آخر شب آنجا بودیم. خبری هم از آمدن پیکرش نبود.😔
🔰حضرت عباس (ع) را قسم دادم که پیکر بچهام برسد.🙏🏻 دیگر طاقت اینکه جنازه و قبر نداشته باشد را نداشتم.😔
🔰هر روزمان پر بود از اخبار ضدونقیض. با این خبرها، دل من بود که هزار تکه میشد.😔
🔰با مصطفی طی کردم: نخواه جنازهت بمونه!🙏🏻
🔰بالاخره روز چهارشنبه صبح زود، بعد از پنج روز او را آوردند.
🔰در معراج مراسم گرفتند. آنجا کفنش را برایمان باز کردند. صورتش قرمز بود. انگار همین الان خون تازه از صورتش آمده باشد. آرام صورتش را بوسیدم و قربان صدقهی قدوبالایش رفتم.💕
🔰مراسم معراج که تمام شد، پیکر را بردند دانشگاه خودش (دانشگاه آزاد تهران مرکز). آنجا هم مراسم مفصلی گرفتند.
🔰پنجشنبه او را به مسجد امیرالمومنین (ع) آوردند و در حضورش دعای کمیل خواندند.
🔰بالاخره صبح شد و پیکر را آوردند حسینهای که پایین خانه مصطفی بود.
🔰صبح زود یکی از اقوام خیلی دورمان که رفتوآمدی با هم نداشتیم آمده بود برای تشییع. برایم عجیب بود که چطور ما را پیدا کرده و سر از اینجا درآورده.🤔
برایمان گفت: «از حضرت عباس حاجتی داشتم. قبل از شهادتِ مصطفی خواب حضرت عباس رو دیدم. توی خواب به من گفتند: «نمایندهی من روز تاسوعا داره میاد پیشم. برید پیش اون.»❣ وقتی بیدار شدم متوجه منظور حضرت عباس نشدم. تا اینکه قضیه مصطفی پیش اومد و عکسش توی گروهها پخش شد. این بار خواب مادر مرحومم رو دیدم که گفت: «پس چرا نرفتی پیش نماینده حضرت عباس؟» بعد مادرم عکس مصطفی رو نشونم داد. نمیدونستم این شهید کیه. بالاخره از این و اون پرسیدم و متوجه شدم از فامیلای خودمونه. این بود که راهی شدم تا به تشییع برسم!»
🔰مراسم تشییع ظهر بود. میان جمعیت گم شده بودم. مدام پشت بلندگو صدایم میکردند. نگران نرسیدن به وداع آخر بودم.
🔰بالاخره دختر خواهرم توانست راهی برایم باز کند تا بتوانم در گلزار شهدا برای بار آخر مصطفای عزیزم را ببینم.💕
🔰رویش را که باز کردند، فقط به اندازهی یک قربان صدقه رفتن فرصت داشتم.💕 آنقدر به نظرم زیبا بود که دوست داشتم ثانیهها تا ابد کش بیایند و من فقط به مصطفی زل بزنم. داغ بوسهی آخر به دلم ماند، در آغوش کشیدنش که بماند!😔
🔰آنقدر بهشت رضوان و گلزار شهدای کهنز شلوغ بود و خبرنگاران به دنبال مصاحبه بودند که حتی آرزوی مویه و وداع هم به دلم ماند.😔
🔰کمی که خلوت شد، باران بود و من و چند فامیل نزدیک. کنار قبری که حالا عزیزترینم در آن بود نشستم.
🔰دیگر هر روز تنوبدنم نمیلرزید که نکند بچهام دست داعشیها بیفتد. دیگر جگرگوشهام کنارم بود و هر وقت اراده میکردم فقط به اندازهی یک چادر سرکردن و کمی قدم زدن با او فاصله داشتم.🌹💕
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🔴 ادامه دارد...
📚 منبع: کتاب قرار بی قرار _ مجموعه مدافعان حرم _ انتشارات روایت فتح
✅ @seyedebrahim69