من همیشه فکر میکردم نهایت بدبختی اونجاست که تو لیاقت خیلی چیزها رو نداری، یکیش، کربلا، اربعین. الان میبینم شاید نهایت خوشبختیم این باشه که افرادی، به یاد من باشن... حتی شده یه لحظه.
یه وقتایی دلم میخواد تنها، با یه موسیقی، یه مسافت زیادی رو تو شهر پرسه بزنم
گاهی دلم میخواد پیاده باشم
گاهیم نه..
و امروز، دلم نمیخواست راه برم، اما نه ماشینی داشتم نه اصلا گواهینامه ای نه چیز دیگه..
من بودم و اتوبوسای شهر و هندزفریم و خدا و خدا و خدا.. :)
دوستان شما هم اون قسمت مشخص از بدنتون که لازمه کشش اینو داشته باشه درس بخونین رو از دست دادین یا فقط من؟
Mind Palace.!
نه منم از دست داده بودم دو هفته تلاش کردم بهم برگرده
یکم دیره الان برا من
یکم.