از میزان دلقک بودن اوضاع همین بس که الان یه نگرانیم اینه که فردا چطوری ساعت ۸ بیدار شم برم سر کلاس.
چطور بگم؟ یکم میترسم اینترنت وصل شه برم ببینم نویسندهها و آدمایی که بهشون احترام میذاشتم، فقط یه "ایرانم + قلب مشکی" استوری کرده باشن. میترسم روشنفکری غرقشون کرده باشه..
Mind Palace.-
«میبخشم ولی فراموش نمیکنم» رو اولینبار نلسون ماندلا گفت. مبارز سیاهپوست که چندین سال رو توی زندا
We will never forgive,
We will never forget,
And we will take revenge.
Mind Palace.-
We will never forgive, We will never forget, And we will take revenge.
هر باری که یادم میره، مشغول به چیز دیگهای میشم، خجالت میکشم. از عافیتطلبیم خسته میشم.
نمیتونم و نمیشه که همه آدما رو به عافیتطلبی محکوم کرد. داشتن یه زندگی که توش آسایش و حدی از اطمینان درباره اینکه زنده میمونی و کار و همهچیت سرجاشه، خیلی هوسانگیز و شیرین بهنظر میاد.. و شاید حتی هست.
اما یه بخش از من هست که دوست نداره اینجوری بودنو. یه بخش از من که حس میکنه اگه یادش بره چه به سر اونها و ما اومد، از آدم بودنش دور شده. اون بخش از منی که همزمان با خبرهای کشتهشدن کودکان غزه که هدشات میشدن، با خبر تموم شدن آب و غذاشون و با دونهدونه شهید شدن خبرنگارا، و با خبر بچههای میناب و نوزادهایی که از شدت انفجار از خونه پرت شده بودن بیرون، و هزاران خبری که حتی دیگه نمیتونم لیستشون کنم، با همه و همهشون سوخته، آتیش گرفته، گُر گرفته که چرا هنوز تو مکان امنت نشستی و بوی خون کل دنیا رو گرفته؟ دیگه از بو هم گذشته. هر جا رو نگاه میکنی به رنگ خونه.
اون بخش از من بابت هر ثانیه از فراموشی، زجر خواهد کشید. بابت هر ثانیه از آسایشی که فارغ از همهچی باشه،
و آخ که چقدر فارغ بودن زیبا جلوه میکنه. و آخ که چقدر این دنیا زشته، و دروغگو، و مکار.
یاد یه روز خیلی شیرین توی یک سال پیش افتادم و یهو غصهم شد. انگار که یه رویا رو یادت اومده باشه بعد فهمیده باشی فقط یه رویا بود که دیگه تکرار نمیشه.