نمیدونم
گاهی فکر میکنم بعصی چیزهارو بگم و بعد به این نتیجه میرسم که کسی قرر نیست اهمیت بده یا گفتنشون و نگفتنشون فرق و تفاوتی ایجاد نمیکنه
پس نمیگم
.| میفهمم. من میخوام گوش بدم ولی
https://eitaa.com/mindpalace/12016
پس شاید یه روز اومدم و بهت گفتم؟
.| درِ این قلعه به روی تو باز است👾
موضوعش مهم نیست آدمش مهمه
تو اگه با آدم درست باشی حتی موقع صحبت کردن درمورد ساندویچ کثیف سانویچی لب خیابون، هم چشمات برق میزنه.
.| اینم حرفیه:) "گوشدادهشدن".
Mind Palace.-
چی از نظرتون ارزش گفتن داره، و حتی بیشتر، دوست دارید زیاد ازش حرف بزنید و چشماتون موقع حرف زدن دربار
بستگی به شنونده داره
چیزی که ارزش گفتن داره اون چیزیه که ذهنمو درگیر میکنه
خیلی وقتا با خودم درباره شون حرف میزنم ولی حرف که میزنم درباره ذهنم، به خودم بها میدم انگار
ولی خیلی مهمه کی قراره بشنوه
به نسبت ارزش اون آدم و مدل ارتباط، معیار ارزش فرق میکنه برام
Mind Palace.-
موضوعش مهم نیست آدمش مهمه تو اگه با آدم درست باشی حتی موقع صحبت کردن درمورد ساندویچ کثیف سانویچی لب
ساده گفتی آنچه را من پیچاندم که اندکی جامع شود، کمال در سادگی بود و من نمیدانستم.
1274-Khosrovan Danand_.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
«بر خطِ تاریک سرنوشت، مردی به رنگ سرخ نوشت: باید زنده بمانیم»
هدایت شده از Here
من اولش توی اون پیام نوشته بودم همهی کرکترها رو بهنوعی درک و باهاشون همذاتپنداری (درست میگم؟) کردم.
میتونستم بفهمم چی میگن. از یونس و پارسا بگیر، تا سایه و علیرضا. از اون زنی که سوار تاکسی اون مرد شده بود و به پول نیاز داشت، تا مرد تاکسیران. یه جورایی میشه گفت میفهمیدم چی میگن.
من باایمان بودم، بعد تردید کردم، بعد غرق شدم، بعد دستوپا زدم، بعد ایمانم رو از دست دادم، دوباره دنبال یه جواب بودم، و انگار که مدام بین همهی اینها به جز اولی، در رفتوآمد هستم.
اما اگه ازم میپرسی یونس رو درک کردم؟ باید بگم بله. درکش کردم و همراهش کلافه شدم، گم شدم، دنبال جواب گشتم، ناامید شدم و خدا رو گم کردم، سرگردون دنبالش گشتم، شک کردم و شک کردم و شک کردم.
و میدونی همش با خودم چی میگم؟ میگم «یعنی یه علیرضا چیه که توی زندگی من وجود نداره؟» :) دلم میخواست یک نفر مثل اون به سوالهام جواب میداد. همون مدلی که بعضیوقتها شاید جواب سوال رو نده اما چیزی میگه که آدم لذت میبره و توی برجکش نمیخوره و حتی ممکنه یه لامپ روشن بشه توی ذهنش. البته بعد فکر کردم خانوم تی همون نقش رو داره برای من؟ (و سپاس به درگاه الهی بابت بودنش) گرچه واقعا هنوز همهمون کوچیکیم.
اما، من و یونس یه تفاوتی داریم. فکر میکنم من بیشتر به صورت شهودی این چیزها رو تجربه میکنم و با احساساتم جلو میرم. درحالیکه یونس علمیتر به قضیه نگاه میکنه شاید؟ و بیشتر با حسهاش و دلیل و منطق جلو میره. (در این لحظه کمکم احساس میکنم قاطی کردهم و بعضی چیزها یادم نیست و باید دوباره کتابو بخونم!) و این تفاوت خیلی مهمه به نظر من.
از یونس بگذریم، اون ۲۰-۳۰صفحهی آخر، هرچی به انتها نزدیک میشد جالبتر میشد برام. اون حالی که پارسا درش قرار گرفته بود... تلاش مهتاب برای کمک به پارسا، توی فهمیدن عشقی که بهش مبتلا شده بود. :) و خب، من خیلی استعداد اینو دارم که پارسا باشم. فقط احمقتر و نادونتر هستم.
من نمیتونم به نزدیکشدن به جوابم قانع بشم. میخوام برم تا تهش ببینم آیا میتونم حداقل ذرهای درکش کنم؟ و میدونم که میسوزونه. نمیدونم چطور، اما میتونم درک کنم که وقتی آدم خیلی نزدیک بشه، چه اتفاقی میافته.
maybe somehow i was there too. in some way.
هدایت شده از Here
من از همهی صحبتهای علیرضا دربارهی خدا، عاشق اون تیکههایی شدم که از خدای علی و ایمان علی میگفت. :)