Farhad MehradFarhad-Roba-iyat-128.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
«بر حاشیهی کتاب، چون نقطه شک
بیکار نیام، اگرچه در کار نیام»
همیشه فکر میکردم چون چارهای ندارم باید ادامه بدم؛ "چون همه پلای پشت سرم خراب شده" باعث میشد بین تمام بهونهها ادامه بدم، چیز خوبی محسوب میشد. ولی الان، میتونم ادامه ندم. پلای پشت سرم سالمِ سالمن و ایرادی ندارن، مناسب برای اینکه از روشون بدویی و فرار کنی. و حالا انگار ناراحتم که راهم بازه. یعنی، در نهایت "عدم محدودیت آزادی رو نمیاره".
هر دفعه که از یه چیز درونیم اینجا حرف میزنم به این مسئلهی همیشگی فکر میکنم که وقتی یه مخاطب داری، کار درست اینه که درباره چیزهایی حرف بزنی که به اون مربوط میشه / درباره اونه، یا اینکه اشکالی نداره درباره خودت حرف بزنی؟ اصلا این وسط اهمیتی داری یا نه؟
https://eitaa.com/92827425/7755
فقط میدونی، گاهی خودم همون آدمی میشم که دارم فحش میدم و اسکلم :))
بحرانِ واقعی اون لحظهای شروع میشه که وسط آشوب، حس کنی رنج کشیدنت بیمعناست.
داشتم یه مطلبی درمورد یه عکسی که تو جنگ ویتنام گرفتهشده بود میخوندم. عکس یه دختریه که لباسش آتیش گرفته بوده در طی بمبارون و برهنه در حال فرار کردن بوده، همون موقع عکاس ازش عکس میگیره. انقدری اثر میذاره توی جهان که حتی احتمال میدن توی اینکه آمریکا از جنگ کناره بگیره اثر گذاشته. الان فهمیدم بمبارون توسط خود نیروهای ویتنامی صورت گرفته بوده و اونا رو با سربازا اشتباه گرفته بودن و حالم بدتر شد.