ولی اگه بر می گشتم به بچگیم هیچ وقت از اینکه می دیدم معنی یه سری چیزا رو نمی فهمم ناراحت نمی شدم چون الان دیگه می دونم فهمیدن درد داره...تاوان داره¡
از مرحله ی "پر خوابیِ ناشی از بی هدفی" رسیدم به "بی خوابیِ ناشی از بی هدفی"
اینجوریه که شبا یه فکری مثه خوره میفته به جونت که الان من بخوابم برا چی¿ که فردا بیدار شم دوباره روز گذشته رو تکرار کنم¿ بلکه مزخرف تر
Mind Palace.!
اول بی تفاوتیه بعدش خندیدن به همه چی یا برعکس¿
شایدم اول با حقیقت رو به رو شدنه!.
Mind Palace.!
شایدم اول با حقیقت رو به رو شدنه!.
حقیقتی که تا مدت ها توان هضمشو نداری
وضعیت ذهنیم یه جوریه
انگار ذهنمو انداختن رو یه طناب گفتن باید بتونی روش راه بری
و زیر پاتم یه درهست.
و اونم طناب بازی بلد نیست.
اینکه بقیه نمی فهمنم کاملا عادیه
مشکل اینجاست که جدیدا خودمم خودمو نمی فهمم¡
اگه مشکل صفر و صدی بودن ندارین به جرات میتونم بگم وقتشه از زندگیتون لذت ببرین.
- بساطش را برچید. از پله ها که پایین میرفت، نگاهم کرد.
سرزنشم نکرد،غمگین نشد؛
نگاهم کرد و رفت.
یه جوریه جمعه ها
هم باید همه کارامو انجام بدم هم حس میکنم واجبه هیچ کارمو انجام ندم.