- ... چه می توانستم بگویم؟
حداکثر می توانستم خیره شوم به نقطه تاریک میان شاخه های انجیر.
اما من اینجا نه حیاط داشتم، نه درخت انجیر. پس خیره می شدم به نقطه تاریکی میان صفحه شطرنج . . .
دلم میخواد یه نفر تو مغزم باشه که هروقت خواستم بزنم زیر احساساتم یادم بندازه نمیتونم هیچ کدومو انکار کنم!
این روزای آخر اسفند و به تمام روزای بعد از سال تحویل ترجیح میدم و نمیدونم چرا