هرچی بیشتر میرم جلو،
بیشتر به عمق این قضیه پی میبرم که هر آتیشی که تو زندگیم هست از گور خودم بلند شده
یه وقتایی ام اینکه یه اتفاق حس بدی دنبال خودش بیاره، لزوما به معنی بد بودنش نیست
ممکنه تو زمان نامناسبی اتفاق افتاده باشه
تنها لطفی که می تونید در حق آدما بکنید اینه که بذارید برن دنبال علاقشون! هرچند از نظر شما اون علاقه یه چیز به درد نخور باشه که آینده ای نداره.
یه وقتایی برام سئوال میشه که آیا کسی هست که منو درک کنه؟ شبیهم باشه؟
یادم میفته خودمم خودمو درک نمیکنم!😂
ولی از آدمایی که نمی ذارن حس خوبی نسبت به خودتون داشته باشین دور بشین خیلی دور.
یه وقتایی که تو خیابون راه میرم دستامو باز میکنم و راه میرم، طوری که درختا رو لمس کنم و رد شم
انگاری دلم میخواد رد پستی بلندیای تنه درختو رو دستام حس کنم
دلم میخواد اجازه بدم کف دستمو بخارونن
یه وقتایی وایمیسم و تکیه میدم بهشون
انگار بخوام مطمئن شم اونقدر ریشه دار هستن که با وزن من از پا در نیان
انگار میخوام مطمئن شم میتونم بار درد و غممو رو دوش اونا بذارم..