گذشته سمج تر از چیزیه که فکرشو میکردم.
خیلی دلم میخواد ارتباطمو با گذشته قطع کنم و دیگه بهش فک نکنم ولی انگار یه بخشی از هویتمه...
تمام اون درداش، همه ی مزخرف بودنش، و همه چیزاییش که باعث شد بشم همینی که الان هستم
من به بغض میگم حالت تهوع
به دلتنگی میگم نفس تنگی
به غمگین بودن میگم بی حوصلگی.
ولم کنین! من فقط حالت تهوع دارم
https://eitaa.com/pardox/32862
فک کنم تاثیرات د لسته چون منم داداشم یکم که میره رو اعصابم میرم سراغ وسایلی که نباید برم
Mind Palace.!
من به بغض میگم حالت تهوع به دلتنگی میگم نفس تنگی به غمگین بودن میگم بی حوصلگی. ولم کنین! من فقط حالت
بعد اون وخ یکی میاد با قیافه 🙂 میگه چی شده عزیزم؟ ناراحتی؟ دلت تنگه؟
تو بچگی سر چیزای خیلی ساده ای ناراحت میشدیم،
سر چیزای خیلی ساده تری خوشحال.
الانم سر چیزای ساده ناراحت میشیم
ولی دیگه برای چیزای ساده خوشحال نمیشیم :)
Mind Palace.!
ولی از یه جایی به بعد، بخشیدن برات راحت میشه
از اونجایی که دیگه انقد همه ازت بابت کارایی که کردن عذر میخوان، که دیگه عادت میکنی