از وقتی فهمیدم کسایی هستن که ۴ میلیون و خورده ای پول بدن برای توپ و ترقه واسه چهارشنبه سوری، دیگه اون آدم سابق نشدم
ما پابرهنه تا آسمان پرستاره میرویم، با ونگوگ چایی میخوریم و به ریش تمام کفشهای گران پشت ویترینها که قیافه از دماغ فیل افتاده به خود گرفتهاند، ریز ریز و گاهی قاه قاه میخندیم...
روزی تمامِ کفشها آرزو میکنند همراه ما به سرزمین رویاها بیایند، ولی ما همانهایی هستیم که هربار بی اختیار پابرهنه تا آنجا دویدهایم.
دلم میخواد چنتا عکس و باهاتون در اشتراک بذارم ولی هم میدونم ببینین ممکنه دلتون بخواد هم دلیل خاصی براش ندارم