Mind Palace.!
- چون دربارش حرف نمیزنم، معنیش این نیست که توی وجودم وجود نداره.!
کاشکی اینو تتو میکردم رو پیشونیم.
https://harfeto.timefriend.net/16668970525546
دوست دارید چطوری بمیرید؟
پ.ن: هم میتونین نحوه ی مردن رو بگین، هم اینکه در چه وضعیتی هستین. هر کدومو دوست داشتین..
Mind Palace.!
کاشکی ایتا انقد کیفیت عکسا رو نیاره پایین.
به خخخخدااااا
تف تو روحششش
کم کم داره ریتم زندگی میاد دستم.
عادیای و مشکلی نیست، یه مشکلی پیش میاد که عین خر توش میمونی، به حدی میرسی که حس میکنی دیگه واقعا نمیتونی، به صورت ناگهانی آرامش برمیگرده بهت، میای از آرامش لذت ببری که یهو دوباره وارد این چرخه میشی؛ برای بار چند هزارم.
Mind Palace.!
https://harfeto.timefriend.net/16668970525546 دوست دارید چطوری بمیرید؟ پ.ن: هم میتونین نحوه ی مرد
اینکه گذاشتم این پین بمونه، یعنی هنوزم میتونین جوابشو بدین و میخونم جواباشو.
انقدری که امروز شیره ی جونم کشیده شد نیاز دارم یه هفته هیچ غلطی نکنم تا سر پا شم.
روز آخر بود.
میخواستم آخرین نفر از او خداحافظی کنم؛ لابد از آنجایی که اولین باری که وارد همان ساختمان شدم، اولین نفری بود که به او سلام کردم.
بیحرف، همدیگر را در آغوش گرفتیم.
کمی از من دور شد؛ آنقدری که بتوانم چهره ی سرخ و چشم های خیسش را که تا آن موقع فقط دوبار آنها را دیده بودم، ببینم.
هیچ نمیگفتیم. نه من، نه او. لبخند میزد، ولی نمیشد از چشم های اشک آلودش گذر کرد.
نهایتا او به حرف آمد: دلم برات تنگ میشه.
و به گمانم من هم جواب دادم "منم همینطور" ، اما مطمئن نیستم.
و سکوتی که هیچ یک نمیتوانستیم آن را بشکنیم.
و سکوت، بس بود برای آنچه هر دو در پیش داشتیم؛ دلتنگی.
- روز آخر، آنچه نگفتیم -