انقدری که امروز شیره ی جونم کشیده شد نیاز دارم یه هفته هیچ غلطی نکنم تا سر پا شم.
روز آخر بود.
میخواستم آخرین نفر از او خداحافظی کنم؛ لابد از آنجایی که اولین باری که وارد همان ساختمان شدم، اولین نفری بود که به او سلام کردم.
بیحرف، همدیگر را در آغوش گرفتیم.
کمی از من دور شد؛ آنقدری که بتوانم چهره ی سرخ و چشم های خیسش را که تا آن موقع فقط دوبار آنها را دیده بودم، ببینم.
هیچ نمیگفتیم. نه من، نه او. لبخند میزد، ولی نمیشد از چشم های اشک آلودش گذر کرد.
نهایتا او به حرف آمد: دلم برات تنگ میشه.
و به گمانم من هم جواب دادم "منم همینطور" ، اما مطمئن نیستم.
و سکوتی که هیچ یک نمیتوانستیم آن را بشکنیم.
و سکوت، بس بود برای آنچه هر دو در پیش داشتیم؛ دلتنگی.
- روز آخر، آنچه نگفتیم -
واقعا اوضاع عجیبیه.
چند نفر تو ذهنم هستن، یکیشون میگه آدم باید به علاقه ش برسه، اون یکی میگه منطقی باش آدم باید بتونه پول در بیاره، اون یکی میگه اصلا هیچ کدوم مهم نیست، اون یکی میگه همشون مهمن. کدومشون درست میگه؟ نمیدونم.