این چند روزه، خیلی سکوت رو تجربه کردم
سکوت کردن برای من چیز عجیب یا اذیت کنندهای نیست، ولی بارها شد ۱۰-۱۱ نفر کنار هم نشسته بودیم و دقایق طولانیای رو فقط سکوت کردیم.. اون جوّ پتانسیل گریه کردنو خیلی داشت ولی ما هممون سکوت کرده بودیم، به حرف و خنده و گریه ی کسی گوش نمیدادیم، فقط فکر میکردیم؛ انگار که نهایت تمام اون گریه کردن ها همینه.. و این منو میترسوند. انگار نمیدونستم داره تو ذهن هرکسی چه بلایی سرش میاد و منم نمیتونستم کسی رو از این سکوت کر کننده نجات بدم چون خودمم دچارش بودم!
[از اولین هفتههای بهار ۱۴۰۳]
Mind Palace.!
این چند روزه، خیلی سکوت رو تجربه کردم سکوت کردن برای من چیز عجیب یا اذیت کنندهای نیست، ولی بارها شد
نه تنها در سکوت دارم به سر میبرم بلکه در سکون هم هستم و هیچ جوره نمیتونم پاشم کارامو بکنم.
صدا ها چیزایین که زود ایجاد میشن و زود هم بین مولکول های هوا محو میشن؛ همونطوری که زود از تو حافظه پاک میشن، و همونطور که اگه بمونن همراه خودشون تصویر و بو رو هم دارن.
صدا ها خیلی مهمن اونم وقتی قراره یه سری صدا ها رو دیگه نشنوی
عملاً دارم میمیرم از خستگی و شبا بیشتر از ده دیقه نمیتونم بیدار بمونم بعد از اینکه سرمو گذاشتم رو بالشت، و همچنان مرگ بر بیکاری.
هعی
چه هفتهی عجیبی بود
اصن همینکه در وصفش صرفا همین یه جمله رو میگم نشون میده چقدر هنوز تو شوکشم
Mind Palace.!
هعی چه هفتهی عجیبی بود اصن همینکه در وصفش صرفا همین یه جمله رو میگم نشون میده چقدر هنوز تو شوکشم
و حس میکنم اندازه چند سال برام گذشت
نه صرفا چون زمان نسبیه و بسته به حس و حالت ممکنه خیلی زود یا خیلی دیر بگذره؛
در کل گذر این زمان رو منم موثر بود، رو روانم بیشتر از همه