گروه فرهنگی جهادی میثاق🇮🇷
🌙🍃🌸🍃✨ 🍃🌸 🌸 🍃 ✨ دوستت دارم..به یک شرط [زندگینامه شهید مدافع حرم، پژمان توفیقی] #پارت_بیستودوم ت
🌙🍃🌸🍃✨
🍃🌸
🌸
🍃
✨
دوستت دارم..به یک شرط
[زندگینامه شهید مدافع حرم، پژمان توفیقی]
#پارت_بیستوسوم
صدای عاقد بلند شد؛
- النكاح سنتى فمن رغب عن سنتي..
وسط اضطراب من،پژمان شوخیاش گرفته بود.خودش را جمع کرد و گفت:«خانم فاصلهت رو رعایت کن؛ما نامحرمیم.»
قرآن را روی پایم گذاشتم و سوره مریم را آوردم.یکلحظه سرم را بلند کردم و چشمم به آینه افتاد.به شال سفیدم که مدل عربی بسته بودم،دستی کشیدم تا از مرتب بودنش مطمئن شوم. پژمان هم با شلوار مشکی پارچهای و پیراهن سفیدش توی آینه نشسته و نگاهش به قرآن بود.نگاهم را از ست تیره قهوهای رنگ مو و چشم و ته ریشش برداشتم. دو طرف چادرم را با یکدست گرفتم. با انگشتان دست دیگرم هم با کلاف سبزرنگی که طبق رسوم،دور گردنم انداخته بودم بازی میکردم.
وقتی جمله «آیا حاضرید شما را به عقد دائم..دربیاورم؟»تمام شد، به آرامی گلویم را صاف کردم؛
- با توکل به خدا و امام زمان و اجازه بزرگترا بله.
صدای کل و دست در هم پیچید. پژمان هم بله را که داد،سرش را نزدیک آورد و آهسته گفت:
«پایه ای بریم یه جایی؟»
تعجبکردم،اما از این هیجان بازیها خوشم میآمد. موافقتم را که اعلامکردم، رویم را به سمت اسماء برگرداندم. پایین شالش را کشیدم و آرام گفتم:«میخوایم بریم جایی میای؟»
- کجا؟
- نمیدونم! میای؟
سرش را تکان داد.پژمان هم لیلا را خبر کرد.بلندشدیم و از بین مهمانهایی که در حال پذیرایی شدن و خوش و بش بودند رد شدیم.از محضر خارج شدیم من و پژمان سوار یک ماشین و اسماء و لیلا و شوهرش هم سوار ماشین دیگری شدند.به سمت مقصد نامشخصی حرکت کردیم.میخواستم از پژمان بپرسم به کجا میرویم که دستم را گرفت و روی دنده گذاشت.خندید و گفت:«دیدی بازی تموم شد؟»
با واسطه دست من،دنده عوض کرد.من هم از تهدل خندیدم و در دل،قربانصدقه کارهای خدا رفتم.از جلوی مغازههای آشنا که رد شدیم، صدای بوقبوق ماشین را درآورد تا نگاهشان به سمتمان برگردد.دستش را از پنجره بیرون برد و برایشان دست تکان داد. بلند شدن صدای تلفن همراهش به شیطنتهایش برای لحظهای خاتمه داد.
- سلام .مامان داریم میریم بهشتزهرا(س).هم تعجب کردم هم خوشحال شدم. آنلحظه به فکر آنجا نبودم.به پژمان خیرهشدم.
- مامانِ من! اینا همش خرافاته.چله بهمون میافته دیگه چه صیغهایه؟ خندهام گرفت. گوشی را قطع کرد.به چادر سفیدم نگاه کردم. خجالت میکشیدم با این وضع بروم بین مردم.
چهارشنبه صبحها هم آنجا شلوغ بود.بهبهشتزهرا که رسیدیم،هرکس از کنارمان رد میشد تبریکی هم میگفت. من از خجالت سرم را پایین انداخته بودم تا فقط پژمان جواب تبریکها را بگوید. پیرمرد و پیرزنی بهمان نزدیک شدند. تا پیرمرد تبریک گفت،پژمان جوابی داد که صدای خنده همه بلند شد و پیرمرد از گفته خودش پشیمان شد؛
- خیلی ممنون ایشالله روزی خودتون! پیرمرد همینطور رو به همسرش میخندید و ازمان دور میشد.بالای قبر عمویش رفتیم. وقتی نشستیم، پژمان به قبر دستی زد و به صورتش کشید.بعد از فاتحه،سرش را بلند کرد و به عکس عمویش که بالایقبر قاب گرفتهشده بود،چشم دوخت.
- دیدی آوردمش؟دیدی شد مال خودم؟ عامو،زندگیم رو مدیونتم. کمکمون کن راهمون هم راه شما باشه. با این دعا به روزی برگشتم که توی گلزار قرار گذاشتهبودیم و پژمان گفت هرشب به اینجا میآیم و به شهدا متوسل میشوم. من هم باید از مرضیه تشکر میکردم.پژمان از روی تلفن همراهش زیارت عاشورا را آورد و مشغول خواندن شد.من هم بلند شدم و بالای سر قبر مرضیه رفتم.
به عکسش زل زدم.دوست داشتم بوسهای از صورت قاب گرفتهاش بگیرم.کاش اینجا بود و بغلش میکردم.نشستم تا فاتحهای بخوانم، اما بغض داشت راه گلویم را سد میکرد و روی گونهام میریخت. مثل پژمان نمیتوانستم با صدای بلند حرفم را به زبان بیاورم.
به همیندلیل در دل خطابش کردم:
«مرضیه جونم الهی قربونت برم. ممنونم که جوابم رو دادی.نمیدونم نامزد داشتی و کسی منتظرت بوده یا نه؟شاید تجربه خوشحالی الآن من رو نداشته باشی.»
یک لحظه به خودم آمدم و گفتم چی دارم بهش میگویم؟ او الآن بهچیزی رسیده که لذت من در برابرش هیچ است.
بعد از ربعساعت دور مزارشهدا گشتن و خوش وبش با مردمی که تبریکگویان به طرفمان میآمدند،به خانه برگشتیم..
#بهروایت همسر شهید،طاهره خوبکار
📌ادامه دارد..
روی لینک زیر بزنید و هرشب با ما همراه باشید..👇
#گروه_فرهنگی_جهادی_میثاق
𝐣𝐨𝐢𝐧↴
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
↳|http://eitaa.com/misagh_group1
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
✨
🍃
🌸
🍃🌸
🌙🍃🌸🍃✨