اگر من قرن ها پیش به دنیا آمده بودم،زندگی ام چگونه بود؟
شاید دختری بودم در شهری غریبه با آدم های عادی.شهری که در آن چیز های خوب برای همه نبود.شهری که در آن همه فقیر و بی سواد بودند جز عده ای.
شاید دختر بی سوادی بودم با لباس های وصله و پینه.دختری بیگانه با کتاب و کلمه.دختری که مغزش از سوال خالی بود.
چطور می توانستم بدون کتاب ها و فکرهای توشان زندگی ام را از یکنواختی خارج کنم؟ شاید هر روز خپل تر و پیر تر می شدم بی آنکه چیزی بیشتر از قبل بدانم و با روز های گذشته فرقی داشته باشم.
شوق چه هر روز از خواب بیدارم می کرد ؟ دانسته های بی فایده ام یا ندانسته های بی شمارم؟
وقتی صدای درونم برایم حرف می زد،چه می گفت؟ چه حرفی برای گفتن داشت؟
آیا می دانست قرن های بعد از او،سواد خواندن و نوشتن آرزوی دست نیافتی دختران نخواهد بود؟
@misaq85
ما،با هم فرق داریم. من خودمم.دیگری خودش است.هرکدام از ما خودمان هستیم،بی آنکه کس دیگری باشیم.
چیزهای خیلی واضحی هست که ما را از هم جدا می کند و نمی گذارد جای هم باشیم.اسم و فامیل و شهر و کشور و اعضای بدن هامان ، حتی میزان پول در کارت های بانکی مان.
ما انسان ها،ماهیت های متکثری هستیم،که وجود داریم و این بودن پر رنگ ترین شباهت ماست.این بودن هویت مشترک ماست و همه ی ما در این هویت مشترک،محتاج و معلول خداییم.
ما آدم ها با وجود تمام فاصله ها ، به هم نزدیکیم.آثار و عوارض بودنمان یکسان است و این یعنی با وجود تمام اختلاف ها ، زیست ما پر از تجربه ها و نیازهای همسان است.
هویت مشترکی که بودن برایمان ایجاد کرده ، عنصر زمان را بی معنا می کند و از قرن بیستم میلادی پلی می زند به هزار و چهارصد سال گذشته.
شاید مسافت زمانی و مکانی و برخی نیاز هامان دور از هم باشد،اما این هویت مشترک ماست که اجازه می دهد ، یک نفر الگو شود برای همه ما.
این هویت مشترک ماست که ما را نیازمند «زهرا سلام الله» می کند.
#فاطمیه
#فلسفه
@misaq85
دلم می خواست کودکانه به همه ی سوراخ سنبه ها سرک بکشم؛اما چشمان مردد دژبان ، نمی گذاشت جز مسجد به جای دیگری بیاندیشم. قول داده بودم فقط نماز بخوانم و بازگردم.
نه مسجد دیگر مثل آن روزها بزرگ بود ، نه من مثل آن روزها کوچک.زمان هر دوی ما را تغییر داده بود.تغییر خیلی آرام و تدریجی خزیده بود و تا عمق جان همه ی چیزهای ثابت و متحرک نفوذ کرده بود.
زمان از من زنی ساخته بود که برای ورود به دنیای کودکی اش کارت شناسایی گرو می گذارد.زمان سوسیس بندری های پنج هزار تومانی کودکی ام را گران کرده بود.
زمان شتابزده و کشان کشان تا اینجا دویده بود و نمی دانست چقدر از عمرش باقی مانده است.زمان باز هم قصد دویدن داشت و مرا هم دنبال خود می کشید.
ادامه دارد...
#جنگ
@misaq85
میثاق
دلم می خواست کودکانه به همه ی سوراخ سنبه ها سرک بکشم؛اما چشمان مردد دژبان ، نمی گذاشت جز مسجد به جای
شاید اگر عجله ی زمان نبود،می رفتم سراغ آن ساختمان دوست داشتنی و به بالکن خانه ی مادربزرگم نگاه می کردم. ای کاش میله های فلزی اش مثل قبل باشد.شاید دختربچه ای بخواهد از آن بالا برای دسته های عزاداری دست تکان بدهد.
برای ماهی عیدم که زیر درخت کاج،خاکش کردیم،فاتحه نخواندم .نشد بروم سراغ چمن های پایین ساختمان. می خواستم ازشان تشکر کنم،بابت اینکه صبوری کردند تا من طناب زدن را یاد بگیرم.بیچاره ها چقدر زیر پاهایم له شدند.
شاید مغازه ای که خانه ی اول صندلی تاشوی صورتی ام بود،از این شهرک رفته باشد!
دژبان هایی که پدربزرگم ماه رمضان حلیم مهمانشان می کرد،الان کجای دنیا بودند؟
آن کسی که دایی ازش آنتن دیجیتال خریده بود و باعث شد من اولین بار در خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم شبکه پویا ببینم،هنوز هم آنتن می فروشد؟
یعنی خواستگاران خاله می دانستند دختر بچه ای که وسط حرفهاشان سرک می کشید و یادش می افتاد دفتر نقاشی اش را نشان بدهد،حالا کارت شناسایی دارد؟
نیمه ی دوم خرداد امسال،به دنیای کودکی ام حمله شد.زمان کم بود و فرصت نبود جواب سوالاتم را از زیر آوار پیدا کنم.
#شهرک_شهید_چمران
#جنگ_دوازده_روزه
#جنگ
@misaq85
به گمانم یک ریحان سبز و خوشبو میان قلبم جوانه زده است.انگار هر قطره خونی که برای بنزین زدن به قلبم باز می گردد ، شیفته ی ریحان می شود .
این یعنی من یک مشکل خونی دارم و آن هم شوق دیدن جوانه است. شوق تماشای رشد .
مشکل خونی وادارم می کند به همه بگویم من یک دختر شمالی ام. عاشق کشاورزی و زمین های حاصلخیزِ با برکت . دختری که می خواهند در حیاط حوزه اش شهید گمنام بکارند.
در کم آبی این روزها ، او و دوستانش اشک های در شیشه شان را به پای نهال مدفون خواهند ریخت.نهال ریشه خواهد زد و درختی خواهد شد بلند،هم قد عرش.
دختر و دوستانش به درخت تکیه می دهند ، در سایه گسترده اش با چشم باز به نور نگاه می کنند و از میوه های لطیف حضورش حظ می برند.
درخت مردیست که تا هفته ای دیگر نماینده ی حوزه ی حضرت آمنه سلام الله در آسمان ها خواهد شد.
#حوزه
#شهید_گمنام
@misaq85
درباره داستان «تعمیر کار» گفت و گو می کردیم. به نتیجه رسیدیم نویسنده در قالب داستانی ساده در یک ساندویچی،به دنبال انتقال مفاهیم ماورایی مورد قبول خویش بوده است.
به خودمان نگاه کردیم دیدیم دست و بالمان پر از مفاهیم ماورایی است؛اما چرخه ی درستی برای تبدیل این مفاهیم به داستان های خواندنی ایجاد نکرده ایم.
البته که کاری ست سخت،نیازمند مهارت و تلاش؛اما اگر فضای ماده محور داستان را نشناسیم همه ی تلاش هامان بی نتیجه می ماند.
کلید حل مشکلمان آن قسمت از فلسفه و عرفان اسلامی است که اثبات می کند،ماده مرتبه ی نازله ی حقایق وجودی است و انسانی که به اوج آن حقایق رسیده،خود روزی روی این پله ایستاده بوده است و با آن بیگانه نیست.
فهم دقیق و درست این نگاه به ما کمک می کند مفاهیم ماورایی را ملموس و مصداقی کرده،به مخاطب بچشانیم.همان کاری که خدا در کتابش کرده است.
این نگاه،تفسیر ماده در ارتباط با حقایق وجودی است و در تعقیب آن باید مراقب مرز باریکش با نگاه ماده گرایانه باشیم.
پ.ن:
۱.اگر عبارت قلنبه سلنبه قشنگ و درست در متونم یافتید بدونید از اساتید یاد گرفتم.
۲.شاید هر جمله یا پاراگراف متون رو از اساتید متفاوتی اقتباس کرده باشم که قید نامشون در این مجال نمی گنجد.
۳.اگر به گزاره های نادرست برخورد کردید،بدونید که بنده شخصا در اون مورد در کشفم دچار اشتباه شدم.
#داستان #فلسفه
#ادبیات_جهان
@misaq85
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش بلند شد و مودبانه سلام کرد.
زن،کودکِ فندقیِ قنداق پیچش را جلو آورد و گفت:«آقا سید میشه تو گوش بچه م اذان بگی؟»
آقا سیدِ غافلگیرِ قندیل بسته ی دماغ کیپ،تا آن وقت برای هیچ نوزادی اذان نگفته بود و می ترسید نوزاد را به خود نزدیک کند؛اما دیر شده بود و مادرِ مشتاق بچه را شوت کرده بود توی دروازه ی بغلش و مراسمِ کوچکِ اذان گفتن با حفظ فاصله ی اجتماعی برگزار شد.
نوزاد قصه بعد ها که سبیل در آوَرَد،حاج آقای اذان گو را نمی شناسد؛اما اگر خدا بخواهد حاج آقا از این به بعد هر وقت برای عزیزان خودش دعا کند،نوزاد بی اسم را هم یکی از آنها خواهد دانست.
به گمان اتفاقی نپندارِ من،این دیدار کوتاه شروع آشنایی ابدیِ آقا سید و نوزاد غریبه خواهد بود.
#آخوندی
@misaq85
تو جمع بزرگوارانی هستم که با اعتماد به نفس دارن خاطراتشون از دیدن امام زمان عجل الله رو تعریف می کنن!🤦🏼♀
یکی وقتی می خواسته بره ام آر آی آقا دستشو گرفتن که نترسه،اون یکی تازه یک ربع هم با آقا پیاده روی داشته و با هم سوار ماشین شدن.
اتفاقا این چند روز خیلی داشتم فکر می کردم ، چقدر خوبه ما شیعیان علاوه بر اینکه به صورت نظری معتقد به مسئله امامت هستیم،امام خودمون رو بی واسطه ی مفاهیم درک کنیم و بهشون علم حضوری داشته باشیم.
همچنان هم معتقدم کسانی تو این دنیا هستن که رابطه شون با حجت خدا یک رابطه صرفا ذهنی و انتزاعی نیست و وارد مراحل پیچیده تری از ادراک شدن؛اما امیدوارم هیچ وقت ادراک حقیقی و بی واسطه امام رو با توهمات خودمون اشتباه نگیریم.
مسئله خیلی جدی تر از شوخی های روزمره ماست.
پ.ن: پیشنهاد می کنم اگر تا به حال چیزی راجع به علم حضوری مطالعه نکردید،به سایت ویکی فقه مراجعه کنید.
#فلسفه
#علم_حضوری
@misaq85
میثاق
زن میانسال آنقدر گرم و آشنا سلام کرد که حاج آقا فکری شد یک دوست قدیمی خانوادگی است.با تعجب از جایش ب
اگر این یادداشت رو دوست داشتین،شاید کتاب «زن آقا» هم براتون جالب باشه.
@misaq85