"دختر گدا"
زانوهاشو بغل کرده نشسته یه گوشه
تو دستش کارگاه گلدوزی، بی هدف میدوزه
یه قصر صورتی که حالا داره میسوزه
مــــــیســــــــوزه...
مــــــــــیســــــــوزه...
میریزه اشکاش نم نمک
از تو چشاش رو گونههاش
این اشکا رو نمیبینه
هیشکی به جز عروسکاش
یکی بود و یکی نبود
قصه میگه حالا دختر
قصه میگه با اینکه گرفته صداش..
با هقهقاش..
بــــا هق. هقاش..
گــــرفــــــتــــه صداش..
یه روز تو یه قصر سرد
یکی چشاشو وا کرد
یکی که کم کم خندههاش
قصرو پر از صــــدا کرد
گُلا جوونه میزدن
رو دیوارای سرد قصر
آره صدای خندههاش
اون قصرو صورتی میکرد..!
صــــدایِ خندههاش.
صورتی میکرد...
ولی اصن نگذشت زیاد
که اون نفر بزرگ شد
اگرچه دختر بود ولی
طعمهٔ صدتا گرگ شد
بار اول به خاطر
یه اشتباه کتک خورد
آره سیلی کشنده نیس
اما اون روز
دخــــتــــر مُــــرد...
دخــــتــــر مُــــرد...
بار دوم بزرگتر شد
پاش وا شد به مدرسه
جایی که دید پول باباش
به بقیه نمیرسه
هر روز هزار مدل مداد و جامدادی و تراش
دختر ولی فقط دو تا پونصدی داشت تو قلکاش
آرزوهاشو مینوشت
آرزوهاشو میکشید
آرزوهایی که رفیقش
همهشونو میخرید!
آرزوهایی که دستش بهشون نمیرسید...
یه کم دیگه بزرگ شد
بهش میگفتن نوجوون
دخترا تو نوجوونی
خیلی سریع میشن داغون
ولی اینو نمیفهمید
کسی از اون خانواده
چون کسی تو فرهنگشون
اینارو که یاد نداده
هزار بار دخترکو
خرد کردن و شکستنش
آهوی ناز دشت بود
کنج قفس میبستنش..
همدم گریههاش فقط
بالش خیسش بود و بس
حتی یه بار بی سر صدا
بست با همون راه نفس
لعــنــت به نــــفــــس..
کــــنــــج قفس...
برای کنکور که میخوند
اون برخلاف خیلیا
نه داشت صد مدل کتاب
کلاس یا همین چیزا
مشاورش خودش میشد
هزار تا برنامه میچید
ولی کسی تلاشاشو
میدید؟ نه بابا نمیدید!
حتی یه روزایی که میبرید بهش میگفت مامان
خب دخترا رو چه به درس؟
عروس میشی. همین. تمام.
باز زخماشو خودش میبست و
بازم دوباره پا میشد
میترسید از زندگی اما دوباره احیا میشد
خب فکر میکرد شاید اگر درس بخونه، دکتر بشه
قصر سیاه امروزش دوباره صورتی میشه
صــــورتــــی میشه..!
با اینکه خیلی کرد تلاش
با همه محدودیتاش
ولی نشد بشه همون
که دیده بود تو رویاهاش
حالا دیگه اون مونده بود
با پلن آخری که
هنوز اصن آمادهام نبود براش.. نبود براش..
میدید که خواستگار دوستاش دکتر و مهندسان
اما به اون فقط یه مشت بیکار و پررو میرسن
هر کدومشونو میدید ترس تو دلش خونه میکرد
فکر بودن با اینا حتی اونو دیوونه میکرد
نیومد اما اونی که منتظرش بود آخرم
باید می رفت با کسی که شازدهاش نبوده؛ لاجرم..
همونجا فهمید زندگیش شاید تا آخر همینه
گنجیشک که آسمونو از دید عقاب نمیبینه!
محکومه به کم داشتن و کم خواستن و همین چیزا
چون دختره.. دختری که پولدارا بش میگن گدا!!!
دختر مغروری که بش میگن گدا..
آره یه روز تو شهرتون
زیر یه چادر سفید
یه دختری با یه بله
رو آرزوهاش خط کشید
نه با یه سرویس طلا
نه با حقوق و مهریه
رفت زیر سقفی که فقط مشکی و خاکستریه
روز آخر عروسکاشو دونه دونه ناز کرد
دوباره درهای همون قصرو گرفت و باز کرد
اتاق اتاق رفت و رفت
تا که به آخریش رسید
دیگه نخندید و فقط
قصرو به آتیشش کشید
کشید و باز خنده کرد
شبیه آدمای مست
دروغ گفت هر کی که گفت
دنیا برای همه است!
سوزوند قصرو تا دلش
خالی شه از ناز و ادا
سوزوند آرزوشو چون
گفتن بهش دختر گدا!
آ.. آ.. آ..
مجهولات
اگر بهم اجازهٔ حل یه اختلافو میدادن، قطعا انتخابم اختلاف طبقاتی بود.
نپذیرید بچهها.. نپذیرید.
فقر و فاصلهٔ طبقاتی رو تو جامعهتون نپذیرید!
باید تمام چیزایی که باعث به وجود اومدن این پلکان شدن، حذف بشن!
اول از بیمارستانای غیردولتی.
قلبم درد میگیره وقتی میبینم بعضی از فامیلا میگن نه بابا بیمارستان دولتی که نمیشه رفت برا زایمان.. سلاخ خونه است! من فلانقدر دادم خصوصی رفتم!
بعد اونوقت کسی که اونقدر میلیونو نداره خرج زایمانش کنه باید بره همون سلاخخونه! جرعت حرف زدنم نداره.. چون میگن همینه که هست اگه داشتی میرفتی بیمارستان خصوصی!
ولی اگه بیمارستان خصوصیای نباشه...
دوم مدارس غیرانتفاعی.
هرکی داره بچشو میفرسته غیرانتفاعی.. آموزش خوب.. فرهنگ بالا.. حتی گندتر از همش این غیرانتفاعیای مذهبی! که هرچی مذهبی با فرهنگه جمع کردن یه جا، که محافظت کنن از دینداریشون.. در حالیکه سر همین جدا کردن بچه های مذهبی تراز از باقی بچه ها وضع باقی بچه ها این شده! اگه اونا چهارتاشون تو یه مدرسه عادی بودن اقلا رو ده نفر تاثیر داشتن. نداشتن؟! وقتی مدارس دولتی ما شده یک جای ضعیف از لحاظ هم درسی و هم فرهنگی، و اونطرف اونایی که دارن میرن غیرانتفاعی؛ همین خودش نطفهٔ دامن زدن به اختلاف طبقاتیه! و البته مراکز آموزش عالی مثل پردیسها و صندلی خریدنها و مهارت کردنها... که نگم اصن.
سوم خوراکیها و داروها.
واقعا زشت نیست که الان گوشت از سبد خرید و سفرهٔ بعضی خانوادههای ایرانی به کل حذف شده؟ زشت نیست که اونکه داره میره گوشت کمچرب و مرغوب و مفید گوسفند ایرانی میگیره کیلیویی یه میلیون، اونی که ندارهام کله سحر از خوابش میزنه میره تو صف گوشت بیکیفیت مغولستانی و اندونزیایی تنظیم بازار!! این حرکت تنظیم بازار خوبهها؛ نمیگم بده. اما نه وقتی که اینم نهادینه بشه! بگن خوب یکی داره و گوشت مرغوب ایرانی میخوره، یکی نداره و مجبوره منتظر گوشت تنظیم بازار باشه، ی بدبختیام که همونم نداره و کنکل کلا... و همچنین انواع اقلام خوراکی دیگه نظیر میوهها که دیگه خیلی از میوههای عادی مثل پرتقال شیرین و یا میوههای روتین فصل تابستان و بهارم محدود به عدهٔ دارا شدن. و... و.. و..
داروها و مکملهارم نگم دیگه.. از شیرخشک و پوشک که به شدت دارا و ندار داره.. تا مکملهایی مثل آهن و زینک و حتی لوازم آرایشی بهداشتی محافظتیای که قشر ضعیف از داشتنش محرومان. اینا هــــمــــه باید یکسانسازی بشه!
چهارم موسسات خصوصی خدماترسانی.
هــــرچــــی... هرچی که شما از طریقش با خرجای کلان به خدماتی میرسی که هموطنت بخاطر اختلاف طبقاتیش با تو نمیتونه داشته باشه!! از بیمهها تا بانکهای خصوصی موسسات آموزشی و کنکوری و...
ششم مراکز خرید و برندها.
اینجا استثنائا نباید برندهای خاص رو حذف کرد؛ اتفاقا باید بنجلفروشیها جمع بشن و خانوادهها توانمند سازی بشن برای خرید اجناس باکیفیت نه حراجی! نباید اینقدر فرق باشه بین اونی که برند میپوشه و اونی که نه! حتی اینکه خرید از فلان فروشگاه برای قشر توانمنده و پُزِشَم میدن، بعضا عین همون جنسو قشر دیگهای از جای دیگه ارزونتر میخرن و کلاسم نداره! اینا باید تمــــوم بــــشــــه!
و قص علی هذا..
باید این فاصله طبقاتی حذف بشه حذف!
یا از طریق حذف عناصر طبقاتی ساز مثل مدارس غیرانتفاعی و موسسات خصوصی و فروشگاههای برند..
یا از طریق توانمند کردن همهٔ اقشار مردم.
که مورد دوم، بزرگترین وسیله برای رسیدن بهش خود مردمان. تا وقتی مردم پذیرفتن یا حتی بعضا پزشو میدن که دارندگی و برازندگی..! این مشکل حل نمیشه. وقتی دلت برا نداری کسی سوخت عین سوختن دلت برا خودت.. وقتی حاضر شدی حتی از خودت بزنی که اقلا دو نفرو بکشی بالا؛ ولو به این قیمت که حالا هر سه متوسط باشید؛ اونوقت یعنی به اون درجه رسیدی.
اگر مردم این روحیه رو داشتن اونوقت دولت و حاکمیت و مافیا و هــمــه چیام ناخودآگاه تحت تاثیر این روحیه قرار میگرفت ولی نیست. و متاسفانه قصد به وجود آوردنشم نداریم. حتی تو که همین الان داری این متنو میخونیام حاضر نیستی انجامش بدی. حتی شاید خود من..
چون عادت کردیم. و عادت کردن به درد زمینهٔ مرگه. چون اگه به دردت عادت کنی دیگه برات درد نیست و دیگه اقدامی برای بهبودش نمیکنی. و کم کم همین درد بیصدا جونتو میگیره. جون جامعهتو... و تمام.
توحید یعنی همین. اصلا یکی از مصادیق جامعه توحیدی همینه. یعنی همه مونو یک ذره یکسان که جزئی از خداست ببینیم. مسلمانان برادر یکدیگرند یعنی همین. یعنی درد برادرت دردت باشه و درد کارگری که میاد سر زمینتم همونقدر دردت باشه! همونقدر خودتو براش به آب و آتیش بزنی!
مجهولات
نپذیرید بچهها.. نپذیرید. فقر و فاصلهٔ طبقاتی رو تو جامعهتون نپذیرید! باید تمام چیزایی که باعث به و
و هیچ تبلیغی برای دینم قویتر از همین نیست!.. اینکه ثابت بشه قشر دیندار قشر دلسوزه تو جامعه.. باید ثابت بشه به مردم آخوندی که الان فلان منصب و فلان کرسی دستشه نمیخواد قدرت داشته باشه! میخواد همه زورشو بزنه همه رو با خودش بکشه بالا! نه که بچش تو فلان مدرسه و دانشگاه باشه چون اون فلان مقامه و بچه مردم ام بره همون جا که قبلا بوده بعد صرفا بیاد نسخه بپیچه برا ارتقا مدارس دولتی. فلان برندو بپوشه و فلان رستورانو بره و همه اینا بعد بگیم خب داره؟ مردمم بهش اعتماد کنن؟ هه..
مجهولات
فکت: اظهار نظر نکنی نمیگن لالی.
فکت: این که جواب درست و حسابی گرفتن ازت مثل کندن مو از خرس باشه اصلا کلاس نیستا..
همون آنلاین باش ولی سین نکن سنگینتره.
چون سیدحسین حسینی تو بازیای این سری تیم ملی نیست مجبور شدم یه کراش دیگه انتخاب کنم😔😂
سعید عزتاللهی
https://g.co/kgs/MZMdqzv
دیشب عین بچههای پنج ساله خواب دیدم قراره با یکی از اون سفینه گردا و دو تا همسفر اروپایی و یه سگ برم فضا🥲😂
بعد حالا جالب این بود که کشف حجاب بودم، بعد تو دلمام به خودم بد و بیراه میگفتم که اینقدر رنگ عوض کردم😂🤌