چشمانم را که باز کردم همه چیز تار بود. آب دهانم را قورت دادم. کم کم تاری برطرف شد و روبرو را واضح تر دیدم. ماسکی که روی صورتم بود را پایین کشیدم. اما دو تا سرفه نکردم!
نگاهم به خودکار آبی افتاد که از دستم قل خورده بود و پایین افتاده بود.
عینک را در آوردم. شیشه اش را با گوشه مقنعه باز تمیز کردم.
ماسکم را بالا کشیدم. خودکار را از روی زمین برداشتم.
کمی روی صندلی جابجا شدم.کمی دور و بر را نگاه کردم تا مطمئن شوم همه نگاهم میکنند و دارند زیر ماسکهایشان میخندند!
ولی انگار بحث جدی تر از این حرفها بود. هنوز روی همان صفحه بودیم که قبل از خواب بودیم!
اینهمه نکته تنها برای یک شکل فقط از کتاب زیستشناسی بر می آید. به رشتههای سرخ و سفید در هم پیج و تاب خورده چشم دوختم. صدای دبیر در گوشم پیچید:
- پس تو تارهای سفید تجزیه ATP کامل انجام نمیشه و لاکتیک اسید تولید میشه که همین لاکتیک اسید باعث درد شدید عضله ها بعد از تمرینات ورزشی، دویدن و ایناست. تجزیه و دفع لاکتیک اسیدم خیلی دیر انجام میشه. برای همین درد تا مدت زیادی تو عضلات میمونه. و وقتی میرید دوش میگیرید چون گردش خون تو رگا بیشتر میشه دفع سریعتر انجام میشه و این درد عضلاتتون کمتر میشه.
دوباره که به تصویر نگاه کردم دیگر رشته ها پیچ و تاب خورده نبود! صاف و موازی در کنار هم بالا رفته بودند. به عقل خودم شک کردم و خندهام گرفت!
نمیدانم چقدر نگاهم روی تصویر ماند که دوباره رشته ها در هم پیچ خورد. همه جا تار شد و صدای دبیر زیست جای خودش را به فریادهای تار قرمز داد:
- نه برادر! لطفا نرو!
+ تاکی کنار تو باشم و با هم بریم بالا ؟ بریم و بریم و بریم و بریم؟ ها؟ تا کی با این همه تفاوت کنار هم باشیم؟
- میدونی که ما میتونیم روزی هر دو عین هم بشیم. به هم تبدیل بشیم!
+ کی؟ پس کی؟ ما خیلی ساله که منتظر اون روزیم.. ولی جز همین نفاوتا چیزی نصیبمون نشده!
نمیدانم در چه حالی بودم و داستان تارها به کجا رسید، ولی صدای زنگ باز از خواب پراندم و باز بخار شیشه عینک رفت و اینبار دبیر فقط گفت:
- خسته نباشید خانما. میتونید برید.
#خاطره
#نیمکت_ردیف_آخر
#عینک
#خواب_آلودگی
#زیست_شناسی
#رمان_بیراهه
بسم الله الرحمن الرحیم . . .
قرار است در این رمان داستان دختری را بخوانیم که هم رنج فقر کشیده و هم لذت غنا...
در تنگناها هم تصمیمات غلط داشته و هم درست...
هم از عشق های پوچ و بی مقصد خواهیم خواند، هم از عشق های حقیقی و سعادت بخش!
این داستان، روایت شخصی با چهره و احوالات دور از شما نیست.
داستان دختری است که شاید شبیه خیلی از ما باشد!
داستانی که مثل یک گردباد عظیم شما در خودش میبلعد و در پیچ و خم ها، اشک و خنده های این رمان شریکتان میکند♡
داستانی که آخرش برای هرکس یک پیام جدا خواهد داشت.
پینوشت: این رمان پس از سه تا چهار ویرایش، با احترام تقدیم شما شده است!
✍ح.جعفری
🌸@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت1
💚وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَاعًا حَسَنًا إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَإِن تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ
ﻭ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺗﺎﻥ ﺁﻣﺮﺯﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ ، ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﻳﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺯ ﺑﻬﺮﻩ ﻧﻴﻚ ﻭ ﺧﻮﺷﻲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﻛﻨﺪ ، ﻭ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺭﺍ ﺻﻔﺎﺕ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺍﻭ ﺍﻓﺰﻭﻥ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ، ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺯﻳﺎﺩﺗﺮﻱ ﻋﻄﺎ ﻛﻨﺪ ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﻱ ﺍﺯ ﺣﻖ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻴﻤﻨﺎﻛﻢ .(سوره هود - آیه ٣)
بدن سهند شده بود پوست و استخوان...
نه گوشتی،نه پلویی،نه میوه ای...
خیلی اوج میکرد، میتوانست یک نیمرو برایش درست کند!
ولی پشتش فقط به او گرم بود. حاضر بود هر کاری برایش بکند...
صدای خنده هایش را که میشنید، قلبش آرام میگرفت. پسرش تمام انگیزه اش برای زندگی شده بود! در خانه کوچکی که اجاره اش را به ضرب و زور میداد، تنها چراغ واقعی زندگی اش او بود.
دو تا تخم مرغ تو تابه شکاند. آمد هم بزند که صدای ترق و تروق سنگ طلبکار ها آمد. توی دلش خالی شد. رفتم سمت حیاط و داد زد:
- نامردا از اون مرد بی کس و کار طلب دارید! چرا سنگشو تو سر من و بچم میزنید؟
یکی از پشت در داد زد:
- بگو از اون لونه موش بیاد بیرون..!
با گریه گفت:
- به خدا اون اینجا نیست. به جون بچم!
یک نفر دیگر فریاد زد:
- اگه اینجا نیست پس کجاست؟ ها؟
خودش را به حیاط رساند.
- اون اینجا نیست. خونه خودشه.
مردک خندید و گفت:
- عقب مونده! مارو سر کار میزاری یا خودتو؟ دیگه خیلی وقته که یه نفر دیگه تو اون خونه زندگی میکنه!
دهانش از جواب پر بود. آمد حرف هایش را بر سرشان داد بزند که یکدفعه صدای گریه سهند را شنید!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت2
سرش را که برگرداند، دید سهند روی زمین افتاده و از سرش خون می آید...
بچه دو ساله اش را مثل ماهی بی جان توی دست هایش گرفت. در خانه را باز کرد. بغض سنگینی در گلویش نشسته بود. یکی شان با غضب به چشمان بی پناهش زل زد و گفت:
- چه عجب. خانم از خونه اومد بیرون..!
چشمانش شده بود کاسه خون. دستش را از جای زخم سهند برداشت. عربده سر داد:
- نامردااااااا ! کشتین بچم و...
عین کلاغ به اینطرف و آنطرف فرار کردند. دستش را دوباره جای زخم کودکش گذاشت. چشمهایش بسته شده و دهانش باز مانده بود. خون موهای نامرتبش را به هم چسبانده بود. دو تا پا داشتپ دو تای دیگر هم قرض گرفته بود و فقط میدوید.
اخیرا بیمارستانی در محله شان زده و همه مردم کلی خوشحال بودند که جایی دارند بتوانند راحت، بروند و بیایند.
او هم حالا خیالش خیلی راحت بود که آنجا هست. سریع وارد شد و داد زد:
- یکی بیاد به من کمک کنه، کجا باید برم؟ چیکار باید بکنم؟ بچم داره جون میده..! تو رو خدا یکی کمکم کنه...
همه به سر و وضعش نگاه میکردند و پوزخند میزدند! یکدفعه یکی از دکترها با عجله سمتش آمد. پرسید:
- چی شده خانم؟
بهت زده دکتر را نگاه کرد و گفت:
- خانم دکتر بچم سرش ضربه خورده، حالش خیلی بده، تو رو خدا کمکم کنید. آخه چیکار کنم؟
قلبش هنوز داره می تپه، کمکش کنید به خدا جونم به جونش بسته است...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
- یکی از بدترین عصر جمعه هام گذشت و یکی از بدترین صبح شنبه هام داره میاد :)
بعد میگن چرا اعصابت خورده !
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت3
پزشک، پرستار را صدا زد.
- سریع بچه این خانوم رو بستری کنید. خون زیادی ازش رفته. کمی که حالش بهتر شد بگید بیام برای معاینه.
زل زد توی چشمان دکتر و گفت:
- خانم، جون من اتفاق بدی براش افتاده؟
دکتر با چهره ای مادرانه ای نگاهش کرد. نگاهی که خیلی وقت بود نظیرش را ندیده بود...
دستکشهایش را در آورد. سرش را نوازش کرد. رشته آشفته موهایش را توی شالش کرد. با نگاهی دیگر گفت:
- نگران نباش دخترم. به خدا توکل کن. انشاءالله که حالش خوب میشه.
با بغض زل زد توی چشمانش...
- ممنون.
دکتر لبخندی زد و رفت. کلافه روی صندلی نشست. سرش را بهددستش تکیه داد. باز موهایش مثل موجودی لجباز، از زیر شال بیرون آمد و آویزان شد!
نمیدانست باید به چه کسی پناه ببرد؟ به شوهر معتادش؟ یا پدرش که او را از خودش رانده بود؟! با یادآوری این جمله صدایی از درونش گفت:
- انصافا اون روند یا تو قلبشو شکوندی و رفتی؟!
آنقدر توی فکر بود که بلند گفت:
- حالا هر چی!
ناگهان به خودش آمد و دیدم همه دارند نگاهش میکنند!
یک نفر عصبی گفت:
- آروم...چِت شده؟!
پرستار هم نگاه تلخی کرد.
- خانم لطفاً آروم باشید اینجا بیمارستانه.
له شد!! سرم را پایین انداخت و گفت:
- چشم.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت4
یک قطره اشک از روی گونه اش به پایین سرخورد. حالش خیلی گرفته بود. اوضاعش خیلی خراب بود. بی پناه بود. بی کس بود. بی یار و یاور بود. حتی بی پول بود!
او بودم و او...
او بودم و پسرش که اگر زود تر به دادش نمیرسید فقط یک من برایش باقی می ماند!
منی که دیگر نابود میشد. منی که هیچ میشد. منی که نیست میشد... در همین فکر ها بود که آقایی سمتش آمد.
- خانم یوسف پور؟
با صدایی خش دار گفت:
- بله. امرتون؟
مرد برگه های در دستش را سر و سامانی داد.
- بفرمایید دکتر باهاتون کار دارن.
دست گذاشت روی قلبش و گفت:
- کجا؟ کجا باید برم؟
به سمت یک در سفید رنگ اشاره کرد. تا آنجا دوید. در را باز کرد. هراسان گفت:
- سلام آقای دکتر حال بچم چطوره؟
دکتر اطفال اخمی کرد.
- اول بفرمایید بنشینید خانم.
در اتاق را بست. روی صندلی نشست. شاکی گفت:
- سلام...خسته نباشید... ایام به کام...
کلافه صدایش را بالا برد.
- میگم حاااااال بچم چطوره؟ دِ آخه بگو باید چه گِلی به سرم بگیرم؟
دکتر اما با همان چهره قبلی، در حالی که برگه های رو به رویش را مرتب میکرد گفت:
- الان عرض میکنم خدمتتون.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸