eitaa logo
مجهولات
241 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
گوینده الان شبکه پویا.. صداش شدیدا تو دماغیه ضبطشو شدیدا ضعیف انجام داده تلفظ بعضی حروفش گوش‌و می‌زنه سرعتش بالاست پارتی خیلی کلفتی داشته✅
- من چرا باید خواب تورو ببینم؟ درحالی که اصلا خیلی وقته کانالتو نخوندم. خوابم انقدر واقهی بود که مطمئنم داشت یه پیامی رو بهم میرسوند.. یه نفر تو خواب بهم میگفت چیزایی که بهت میگمو رو کاغذ بنوبس که به ادمین مجهولات بگی و یادت نره و منم داشتم برات مینوشتم کع اره من الان دارم خوابت رو میبینم یه اتفاقایی افتاده.. و الان هیچی یادم نمیاد چی نوشتم. ینی پشمام + نه تو رو قرآن.. یه کم فکر کن شاید یادت اومد🥲😂💔 آخه من همون شبی که یه شات گذاشتم که خیلی داغونم، خیلی از خدا خواستم بهم برسونه دقیقا باید چکار کنم و شاید جواب همون بوده..🥲 بازم ان‌شاءالله که خیره!
- عمه، گفتی مامان بزرگ چی شده بود؟ - مامان بزرگ؟ پهلوش کبود بود... بدنش سوخته بود... زخمی بود... درد داشت... بدون کفش دوید تو کوچه‌ها و خار رفت تو پاهاش... اون‌جا با قلاف شمشیر و تازیانه می‌زدنش... وقتی می‌خورد زمین، چادر سوخته‌اش خاکی می‌شد... جوون بود اما موهاش از غصه سفید شد... تازه، خیلی نگذشته بود که یتیم شده بود... راستی! اینا رو پیش رقیه نگیدا! کوچیکه... دلش طاقت نداره... دق می‌کنه! - نه نمیگیم! - شما نگران نباشیدا! اون موقع بابا حسین تون خیلی کوچیک بود... ولی الان دیگه خیلی مَرده! حواسش بهتون هست... نمیزاره کسی کم‌تر از گل به شما بگه! - آره... تازه عمو عباسم هست! - آره عمه جان... - عمه، چرا این‌قدر زود از مکه میریم؟ اتفاقی افتاده؟ - نه عمه.. تا بابا هست، تا عمو عباس هست، تا علی‌اکبر هست، تا قاسم هست که اتفاقی نمی‌افته... اصلا اگه همه برن، تا عمه هست نمی‌زارم مو از سرتون کم بشه. باشه عمه؟ فقط یادتون نره... به رقیه چیزی نگیدا! اون خیلی کوچیکه...
مجهولات
🔻«اینتراستلار۲» در قم ساخته می‌شود. کریستوفر نولان با حضور در مسجد امام علی نیروگاه قم اعلام کرد با
- این الان جدیه؟ داره مسخره میکنه؟ وات ده فاز؟ + نه‌ بابا داره هوای فوق‌العاده خراب قم‌و مسخره می‌کنه😂 چون اینتراستلار یه فیلم آخرالزمانی بود که با سناریوی هوای خیلی آلوده شروع می‌شد...
یه کانالی چالش عکس آیینه‌ای گذاشته بود و باعث شد اینارو بعد چند سال ببینم و یادم بیاد هنوزم این بنده خدا رو نبخشیدم که چهار ساعت جلوی آینه وایسادم یه عکس درست بگیرم، ولی همش این بود :/ انگار رسالت داشت عکس منو خراب کنه. حدود ۵,۶تا عکسو که بازم توش بود همون موقع پاک کردم.
بچه‌ها راستی.. فاطمه سادات، از ممبرای مجهولات، مدتی پیش پدرشو از دست داده🥀 منتظر بودم شلوغیای انتخابات بخوابه تا این‌جا بگم همگی براشون فاتحه بخونیم.. اما این که یکدفعه شبِ رقیه سادات یادم اومد، قطعاً داستانش با یه یاد کردنِ ساده فرق داره :)💔 برای تسکین قلب ترک‌خوردهٔ دختری که شاید با روضهٔ امشب خیلی بیش‌تر از من و شما اشک ریخت دعا کنید و برای بابای مهربونش فاتحه بخونید🤍 همین...
پزشکیان: مرسی سیسی🥰
هدایت شده از منظومهٔ من
- و خدا رحم کند این‌همه تنهایی را قصه‌ی غربت یک دختر بابایی را... 🥀 (ح.جعفری) السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(ع)
مجهولات
- عمه، گفتی مامان بزرگ چی شده بود؟ - مامان بزرگ؟ پهلوش کبود بود... بدنش سوخته بود... زخمی بود... در
- دیشب خیلی با این متن گریه کردم خودت نوشتی؟ + التماس دعا از قلب رقیق‌ات :)✨ بله
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_چهارم: حسادت دویدم داخل اتاق و در رو بستم ... تپش قلبم شدید تر شده بود ... د
: اولین پله‌های تنهایی مات و مبهوت ... پشت در خشکم زده بود ... نیم ساعت دیگه زنگ کالس بود ... و من حتی نمی دونستم باید سوار کدوم خط بشم ... کجا پیاده بشم ... یا اگر بخوام سوار تاکسی بشم باید ... همون طور ... چند لحظه ایستادم ... برگشتم سمت در که زنگ بزنم ... اما دستم بین زمین و آسمون خشک شد ... - حالا چی می خوای به مامان بگی؟ ... اگر بهش بگی چی شده که ... مامان همین طوری هم کلی غصه توی دلش داره... این یکی هم بهش اضافه میشه ... دستم رو آوردم پایین ... رفتم سمت خیابون اصلی ... پدرم همیشه از کوچه پس کوچه ها می رفت که زودتر برسیم مدرسه ... و من مسیرهای اصلی رو یاد نگرفته بودم ... مردم با عجله در رفت و آمد بودن ... جلوی هر کسی رو که می گرفتم بهم محل نمی گذاشت ... ندید گرفته می شدم ... من ... با اون غرورم ... یهو به ذهنم رسید از مغازه دارها بپرسم ... رفتم توی یه مغازه ... دو سه دقیقه ای طول کشید ... اما باالخره یکی راهنماییم کرد باید کجا بایستم ... با عجله رفتم سمت ایستگاه ... دل توی دلم نبود ... یه ربع دیگه زنگ رو می زدن و در رو می بستن ... اتوبوس رسید ... اما توی هجمه جمعیت ... رسما بین در گیر کردم و له شدم ... به زحمت از الی در نیمه باز کیفم رو کشیدم داخل ... دستم گز گز می کرد ... با هر تکان اتوبوس... یا یکی روی من می افتاد ... یا زانوم کنار پله له می شد... توی هر ایستگاه هم ... با باز شدن در ... پرت می شدم بیرون ... چند بار حس کردم االن بین جمعیت خفه میشم ... با اون قدهای بلند و هیکل های بزرگ ... و من ... باالاخره یکی به دادم رسید ... خودش رو حائل من کرد ... دستش رو تکیه داد به در اتوبوس و من رو کشید کنار ... توی تکان ها ... فشار جمعیت می افتاد روی اون ... دلم سوخته بود و اشکم به مویی بند بود ... سرم رو آوردم بالا ... - متشکرم ... خدا خیرتون بده ... اون لبخند زد ... اما من با تمام وجود می خواستم گریه کنم ... @mjholat
: نمک زخم نیم ساعت بعد از زنگ کالس رسیدم مدرسه ... ناظم با ناراحتی بهم نگاه کرد ... - فضلی ... این چه ساعت مدرسه اومدنه؟ ... از تو بعیده ... با شرمندگی سرم رو انداختم پایین ... چی می تونستم بگم؟ ... راستش رو می گفتم ... شخصیت پدرم خورد می شد ... دروغ می گفتم ... شخصیت خودم جلوی خدا ... جوابی جز سکوت نداشتم ... چند دقیقه بهم نگاه کرد ... - هر کی جای تو بود ... االن یه پس گردنی ازم خورده بود ... زود برو سر کالست ... برگه ورود به کالس نوشت و داد دستم ... - دیگه تاخیر نکنی ها ... - چشم آقا ... و دویدم سمت راه پله ها ... اون روز توی مدرسه ... اصال حالم دست خودم نبود ... با بداخالقی ها و تندی های پدرم کنار اومده بودم ... دعوا و بدرفتاریش با مادرم و ما یک طرف ... این سوژه جدید رو باید چی کار می کردم؟ ... مدرسه که تعطیل شد ... پدرم سر کوچه، توی ماشین منتظر بود ... سعید رو جلوی چشم من سوار کرد ... اما من وقتی رسیدم خونه ... پدر و سعید ... خیلی وقت بود رسیده بودن ... زنگ در رو که زدم ... مادرم با نگرانی اومد دم در ... - تا حالا کجا بودی مهران؟ ... دلم هزار راه رفت ... نمی دونستم باید چه جوابی بدم ... اصال پدرم برای اینکه من همراهش نبودم ... چی گفته و چه بهانه ای آورده ... سرم رو انداختم پایین ... - شرمنده ... اومدم تو ... پدرم سر سفره نشسته بود ... سرش رو آورد باال و نگاه معناداری بهم کرد ... به زحمت خودم رو کنترل کردم ... - سالم بابا ... خسته نباشی ... جواب سالمم رو نداد ... لباسم رو عوض کردم ... دستم رو شستم و نشستم سر سفره ... دوباره مادرم با نگرانی بهم نگاه کرد ... - کجا بودی مهران؟ ... چرا با پدرت برنگشتی؟ ... از پدرت که هر چی می پرسم هیچی نمیگه ... فقط ساکت نگام می کنه ... چند لحظه بهش نگاه کردم ... دل خودم بدجور سوخته بود ... اما چی می تونستم بگم؟ ... روی زخم دلش نمک بپاشم ... یا یه زخم به درد و غصه هاش اضافه کنم؟ ... از حالت فتح الفتوح کرده پدرم مطمئن بودم این تازه شروع ماجراست ... و از این به بعد باید خودم برم و برگردم ... - خدایا ... مهم نیست سر من چی میاد ... خودت هوای دل مادرم رو داشته باش .. @mjholat