مجهولات ☫
این دستگاه برای من خیلی حرفا داره ...:)💔
هوالشفا ...
از وقتی یادمه روی تخت بود...
نگاهش میکردم، دستاشو میگرفتم، باهاش حرف میزدم...
وقتی عموهام زیر دستاشو میگرفتن و بلندش میکردن، منم با ذوق پشت پاهاش و میگرفتم کمکش میکردم راه بره...
وقتی دور حال میحرخوندش، میبردنش تو آشپزخونه، تو اتاقا، از اینکه هموز هم حتی با کمک، اما روی پاهاشه تو همون بچگی خودم کلی ذوق میکردم...
هر وقت تو نمازخونه میگفتن دعاهای بعد از نماز رو خدا حتما مستجاب میکنه اولین دعای توی ذهنم اون بود...
سلامتیش...
مثل سابق بودنش...
مادربزرگی کردنش برای منی که فقط خاطراتش با نوه های بزرگ تر رو شنیده بودم!
این که دستمو بگیره، بریم با هم از کوچه های قدیمی محله مارکار یزد بگذریم، از بقالی آدامس و آبنبات بخریم...
هر وقت سر کلاسامون بحث ظهور میشد همه فکر و ذکرم دنبال یه جمله بود:
- بعد از ظهور آقا هر بیماری ای درمان میشه..!
اوایل که اسم بیماریشو فهمیده بودم آخر کلاس با ذوق از معلمامون میپرسیدم:
- خانم... هر بیماری ای؟ حتی گیرم بالا؟ حتی مادرجون من که الان بیشتر از ده ساله روی تخته؟
وقتی میگفتن بله ذوق میکردم!
با همه بچگیم، جنس دعاهام برای ظهور با همه فرق میکرد...
گاهی میشستیم با دخترعموم میگفتیم دکتر میشیم و خودمون خوبش میکنیم...
خودمون تموم میکنیم این ناله های بعد از ساکشنو...
این زخم بسترا رو...
خودمون خوب میکنیم حال دل بابابزرگی که ۱۷،۱۸ سال همه جوره پای همسرش وایساد...
خودمون خوب میکنیم مادرجونو تا اون تشک دونفره ای که چندسال تو کمد مونده تا مادرجون خوب بشه و ثبت کننده های دونفره های قشنگشون باشه دوباره پایین بیاد.
من منتظر تعبیر تموم اون خوابایی بودم که از ۴،۵ سالگی میدیدم!
که مادرجون بلند میشه و راه میره دور خونه
مثل قبلناش با وسواس قاشق چنگالارو میشمُره...
هیچکی زیر دستاشو نگرفته... هیچکی پاهاشو راه نمیبره!
کم کم تخت و دستگاه ساکشنو میبرن. میدنش به یه نفر که خوب نشده!
اون گوشه خونه که تخت بود میشینیم تا برامون قصه بگه...
منتظرش بودم تا یه صبح ابری تو دی ماه ۱۳۹۶...
وسط کلاس صدام کردن!
گفتن جعفری برو پدر مادرت اومدن دنبالت!
ذهنم شد پر از سوال!
- پدر مادرم؟ این وقت روز؟ این وقت سال؟
تو دلم غوغا شد...
تو ماشین که نشستم لباس سیاهاشونو دیدم. ولی هیچی نپرسیدم!
درد لباس سیاه هنوز برای من زنده بود. هنوز یکسال نبود که دیگه بابابزرگ نداشتم. هنوز باور نکرده بودم.
من هیچی نگفتم. اونام هیچی نگفتن!
تا یه جایی که بابام رفت.
بی دلیل...
با حال بد...
رفت آب به صورتش بزنه!
بابایی که کل مسیرو یه تنه میرفت...
بابایی که نباید انقدر زود خسته میشد...
مجهولات ☫
هوالشفا ... از وقتی یادمه روی تخت بود... نگاهش میکردم، دستاشو میگرفتم، باهاش حرف میزدم... وقتی عموه
بابایی که نخواست اشکاشو ببینیم!
اونجا مامانم گفت بهم اون چیزی که از شنیدنش میترسیدم!
اون چیزی نقش بر آب کرد آرزوهامو...
اون چیزی که وحشتم شد!
نفهمیدم کی رسیدیم خلدبرین!
کنار غسالخونه...
یه جسم بی جون...
یه پارچه سفید...
یه هوای ابری...
صدای گریه عمه هام...
صورت سرخ عمو هام...
بابابزرگم...
بگم براتون حالشو؟
یا نه.. اصلا بزارید نگم!
من چی میفهمم حال مردی که ۱۸ سال عاشقونه پای زنش وایساد به امید دوباره سالم دیدنش!
من چی میتونم بگم از شونه های مردی که میلرزید و داد میزد:
- گریه نکنید.. شیون نکنید..
مردی که قربون صدقه جسم بی جون زنش میرفت!
مردی که محکم ترین کوه بود، اما تو دلش داغ ...
کوه آتشفشانی که فوران نکرد تا بچه هاش نشکنن...
همه گریه کردن اما اون فقط نگاه...
انگار مغزم تمام تمرکزش رو گذاشته بود رو ضبط و ذخیره این تصاویر که اون روز نه، اما تا چهارسال، پنج سال، ده سال، هر وقت هوا ابری شد بشینم و باهاش گریه کنم...
و اون موقع بود که روی اون تخت همیشه خالی شد...
کم کم اومدن و بردنش...
هم تخت و، هم دستگاه ساکشن و...
کم کم جاش خالی شد...
و دوباره پر!
اما نه اونطور که من ميخواستم!
نه با من و مامان بزرگ و نوه ها و قصه ها و لباس رنگیش و خنده هاش...
با مبل و میز و خرما و حلوا و سیاه پوشای عزادار و گریه هاشون...
با درد...
با حسرت...
با کلی دعایی که اون بالا موند...
یه شب حدود ساعت ۳و۴...
وقتی فقط اون بیدار بود و فرشته ها...
رفت.
مادری که عروسی و دومادی و بچه دار شدن تک تک بچه هاشو دیده بود، دیگه آروم خوابید...
آروم خوابید و دستای گرمی که میگرفتمشون و باهاشون حرف میزدم آروم آروم سرد شد...
شب قبل از همون روز ابری...
همون روز ابری دی ماه ۹۶ که خیلی از آرزوهای یه دختر سرآب شد!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت6
دستهایش را روی چشمانش گذاشت. بلند بلند زار زد... زار زد از بی کسی، از غریبی...
در درد خودش غرق بود که لحظهای انگار یک نفر صدایش زد!
نمی دانست چه کسی بود. ولی خوب میدانست صاحب این صدا، خیلی وقت ها صدایش میکرد و او جوابش را نمی داد!
به نجوایش گوش سپرد. دنبالش رفت. دنبال صدای اذان...
با آن حال خرابش، آسان نیود. دست به دیوار گرفت. از کوچههای تنگ و تاریک محله گذشت. دیوار های گلی.. آجری.. درهای سفید و آبی و گاهی زنگ زده همه و همه زیر دستش آمد.
رفت تا رسید به یک مأمن، یک مأوا، اصلا یک دنیای دیگر!
دو تا گلدسته و یک گنبد فیروزهای... چراغ های سبز... زمین سنگی و یک صحن نقلی!
انگشتانش را به پنجره های ضریح دوخت. اشک بی امان از چشمانش جاری بود.
سرش را چسباند به ضریح آهنی سرد و نجوا کرد:
- سلام! شناختمت. چرا دوباره صِدام کردی؟ دیدی که تو بی وفایی کم نذاشتم...
دیگه روم نمیشه سرمو جلوت بالا بیارم. دیگه روم نمیشه مثل قبلنا صدات کنم.
جناب خ دال الف !
حالا که آوردیم مهمونی؛ چرا اینجا؟ چرا امامزاده بچگیام؟ چرا همونجایی که وقتی بچه بودم چادر گل گلیمو سر میکردم و با مامان بزرگم میومدم؟ چرا همون امام زاده ای که مامانم تو حیاطش خوابیده؟
شرم میکنم صدات کنم، ولی حالا که خودت آوردیم اینجا بزار منم بگم.
خداااا... چرا الان؟ چرا اینجا؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت7
*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*
سریع بندهای کتونی ام را بستم. داد زدم:
- مامان من میرم بیرون. زود برمیگردم خدافظ.
- کجااا؟!
جوابش را ندادم. در خانه را بستم. سر کوچه رفتم. ماشینش را به وضوح دیدم. زیاد از اسم ماشینها سر در نمیآوردم. غرورم هم نمیگذاشت پیش قدم شوم و مدلش را بپرسم!
کمی که نزدیک تر شدم صدای آهنگش را هم میشد شنید. در را با ضرب باز کردم. نشستم صندلی جلو ماشین که گفت:
- کجا بودی تا حالا؟!
- من به بچه ها گفته بودم بوستان لاله قرار نذارن حالا که گذاشتن و تو قبول کردی بیای دنبالم دیگه سین جیم نکن باشه؟!..
فرمان را چرخاند.
- باشه بابا! اعصاب نداریا.
در داشبورد را باز کردم و گفتم:
- باشه اصلا من بی اعصاب...
ادکلنی که همیشه همانجا بود را برداشتم. روی لباسم خالیاش کردم. با خنده گفت:
-آهای علامه اون مردونه است!
شکلکی در آوردم!
- نه بابا! نمیدونستم! ول کن...
ادکلن را گذاشتم داخل داشبورد. درش را بستم. منتظر شدم تا به بوستان رسیدیم. ستاره و هستی و دنیا، من و افشین و شایان و شاهرخ. همان جمعی که دوست داشتم!
بیشتر از این کسی بینمان بود لوس بازی میشد. آخر هم ختم میشد به دعوا !
دیدم نشستند روی زمین و قلیان چاق کردند.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
دیروز خونه رفیق شهیدم
اتاقی با حضور بینهایت شهدا ..💔🌱
record۲۰۲۱۱۲۱۷۱۹۳۳۳۹.amr
حجم:
672.6K
بسماللهالرحمنالرحیم
💠دلایل اضطراب و مدیریت آن
🔰دکتر مجید جعفری
⭕️دوستان گلم که در آستانه امتحانات حضوری قرار دارن اینو از دست ندن😍
به امید موفقیت تک تکتون❤️
امروز دیدمش. من تنها بودم. اونم تنها. هر دو در امتداد هم تنها. هر دو دستامون توی جیبامون. نگاهمون به کف زمین. و گاهی زیر چشمی به هم.
من پر از حرف نگفته... اون؟ نمیدونم.
من پر از سوال... اون؟ نمیدونم.
من غرق خاطره هامون... اون؟ نمیدونم.
دوتا مغرور تنها بودیم. بارها از کنار هم گذشتیم اما حتی یه سلام نکردیم. شده بودیم مثل دو تا خط موازی که تا آخر هیچوقت به هم نمیرسن:)
#مجهولات
#رفاقت_سوخته