eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
record۲۰۲۱۱۲۱۷۱۹۳۳۳۹.amr
حجم: 672.6K
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 💠دلایل اضطراب و مدیریت آن 🔰دکتر مجید جعفری ⭕️دوستان گلم که در آستانه امتحانات حضوری قرار دارن اینو از دست ندن😍 به امید موفقیت تک تکتون❤️
#خود‌ بہ‌چشم دیدم‌کہ میرود ...
و دل فرمود : - ایراد از نفس است . کالبد را میارا ...
امروز دیدمش. من تنها بودم. اونم تنها. هر دو در امتداد هم تنها. هر دو دستامون توی جیبامون. نگاهمون به کف زمین. و گاهی زیر چشمی به هم. من پر از حرف نگفته... اون؟ نمیدونم. من پر از سوال... اون؟ نمیدونم. من غرق خاطره هامون... اون؟ نمیدونم. دوتا مغرور تنها بودیم. بارها از کنار هم گذشتیم اما حتی یه سلام نکردیم. شده بودیم مثل دو تا خط موازی که تا آخر هیچوقت به هم نمیرسن:)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بلند سلام کردم. ستاره نگاهی تلخ نثارم کرد. -به به! شازده کوچولو! قدم رنجه فرمودی. کوچک‌ترین عضو جمع بودن این دردسر هارا هم داشت. اما من بیدی نبودم که به این باد ها بلرزم! ریزخندیدم و گفتم: - دختر بو دماغ سوخته میاد! زیرشو کم کن. با چشم غره‌ای نگاهش را از من گرفت. رابطه دوستانه تری که افشین پولدار ترین و خوشتیپ ترین پسر اکیپ با من داشت قابل انکار نبود. ولی همین خیلی برایم دشمن تراشی میکرد. شاهرخ نگاهم کرد و گفت: - نمی‌کشی؟ پوزخندی زدم! - من کِی کشیدم که بخواد بار دومم باشه؟ افشین ابرویی بالا انداخت و سمتم چرخید. با لبخند خاصی گفت: - منم دیگه حتی سمت این چیزا نمیرم. همه زدند زیر خنده. گفتند:《 تو خودت همیشه پایه‌ی این چیزا بودی و آخرشم کم میاری و...》 ولی من با تحسین نگاهش کردم. - ولشون کن این دود و دمیارو بیا بریم با هم پفک بخریم بخوریم! تایید کرد. در برابر چشمان از حدقه درآمده‌ی همه با هم رفتیم. از غرفه یک بسته پفک توپی خریدیم. همان‌جا کنارشان روی نیمکت نشستیم. با سر و صدای زیاد شروع به خوردن کردیم. آخر کار هم که خوردنش تمام شد، قشنگ انگشت هایم را پاک کردم و گفتم: - خب، چه کنیم؟ دنیا کارت ها را از توی کیفش در آورد و ریخت وسط..! ساعاتی با هم بودیم. نزدیک غروب با افشین راه افتادیم. به خانه که رسیدیم خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، نزدیک غروب رسیدم و جلوی در خانه مان غیرعادی شلوغ بود! از همان سر کوچه هم که یک نگاه می‌نداختی میشد فهمید اتفاق خاصی افتاده... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 تا انتهای کوچه دویدم. خانه انتهای یک بن بست عریض بود؛ وقتی رسیدم داد زدم: - چیشده؟ چه خبره؟ راه و باز کنید برم تو. زهرا خانم زن همسایه دستم را گرفت. دوباره گریه اش اوج گرفت و گفت: - الهی بمیرم برات دخترجان! گیج شده بودم،حالم بد بود. دلم خیلی شور میزد. انگار ذرات ریزی در دل و روده ام پیچ و تاب مبخورد. ضربان قلبم را سر انگشتان یخ زده‌ام حس می‌کردم. زن‌دایی پوران از داخل پذیرایی مرا دید. سمتم آمد. شتاب‌زده گفت: - سلام. تو اومدی آزاده جان! زندایی پورانم عقل کل خانواده بود. همه قبولش داشتند. من هم انصافا دوستش داشتم. همیشه موقر و متین بود. و البته مهربان! راحت میشد کنارش بنشینی دو کلمه صحبت کنی. نگاهی کوتاه به حال خرابم انداخت. مرا همراه خودش سمت پذیرایی بردم. در حالی که با انگشتانم بازی می‌کردم گفتم: - چیشده پوران جون؟ جوابمو بده دق کردم! داشت من من میکرد... این‌بار شاکی اما با آرامش پرسیدم: - زندایی جان، چیشده سیاه پوشیدی؟ دور از جون برای آقاجون اتفاقی افتاده؟ سرش را به ضرب بالا آورد. سری تکان داد و گفت: - نه. آقاجون خوبن. آ... آ آزاده، مامانت... بغضی که در گلویش بود جلوی حرف زدنش را گرفت. یک پایم را محکم به زمین کوبیدم! - مامانم چی؟ یکدفعه صدای شیون مامان‌جون را از پذیرایی شنیدم... - الهی بمیرم برات مادر که جوون مرگ شدی..! تازه فهمیدم داستان از چه قرار است! چشمانم گرد شد. دو قدم عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم. ناگهان همه چیز سیاه شد. دیگر هیچ چیز نفهمیدم... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
راستی شما امسال منتظر یلدا هستید؟ برای چی؟ دید و بازدید و مادربزرگ پدربزرگا؟ لباس با زیورآلات یلدایی خاصی خریدید؟ برنامه خاصی برای یلدا دارید؟ یلدا شمارو یاد شخص خاصی میندازه؟ یا..؟ payamenashenas.ir/Modir_nevisandeh
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت1 💚وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 چشمانم را آرام باز کردم. نور چراغ سوزاندشان. سرم را چرخاندم. زندایی پوران را دیدم. با صدای خش داری گفتم: - پوران جون، من چرا اینجام؟ تا صدایم را شنید سمتم دوید. - س.. سلام! به هوش اومدی؟ بهتری آزاده جان؟ خدا رو شکر، الان حالت بهتره؟ کمی خودم را روی تخت جابجا کردم. کم کم داشت همه چیز برایم یادآوری میشد. مثل نوار آهنگی پیش میرفت. و بالاخره رسید به آخرش! صدای شیون مامانجون توی گوشم پیچید و همه چیز را یادم آمد. زدم زیر گریه... مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. حالا انگار دنیا برایم تمام شده بود..! زندایی پوران دستی روی سرم کشید. او هم بگویی نگویی گریه اش گرفته بود. هرچند بغضش را بخاطر من می‌خورد. دو روز تمام فقط کارم گریه بود... حالم دست خودم نبود. انگار همه چیزم را از دست داده بودم... در آن مدت که بستری بودم زن‌دایی داستان را برایم تعریف کرد. همان روز آخر، حدودا یک ربع بعد از این‌که از خانه خارج شدم مامان برای کاری بیرون میرود و تصادف میکند! بعد هم دیگر هیچ وقت بر نمیگردد... آن دو روز که گذشت مرخص شدم. وقتی به خانه آمدم، درد نبودن مامان شوک عظیمی به قلبم وارد کرد! درد تا ابد نبودنش... تا ابد ندیدنش... آن هم برای من که دختری ۱۷ ساله بیشتر نبودم..! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت10 چشمانم را آرام باز کردم. نور چ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بی شک داغ مادر برای هیچ‌کس، جز کسی که تجربه اش کرده قابل درک نیست. این که دیگر نتوانی در آغوشش بگیری... یا فقط یک بوسه روی گونه ات بنشاند... زل زدم به یک نقطه. از آن لحظه دیگر هیچ حرفی نزدم. دلم آن‌قدر گرفته بود که نمی‌خواستم حتی نفس بکشم! چه برسد به حرف زدن... در تمام آن چند هفته نه حرف می‌زدم، نه گریه میکردم. چند روز بعد مراسم هفتم مامان بود. تمام مراسم را یک گوشه نشسته بودم. هیچ چیز نمی‌گفتم. هیچ چیز! و بعد از آن کم کم دورمان خلوت‌تر شد... دیگر فقط من ماندم و بابا... پدری دلشکسته که به زور مرا مطب ده ها مشاور برد اما هیچ تاثیری نداشت. لام تا کام حرف نمی‌زدم. عمه هایم می‌آمدند. غذایی می‌پختند و می‌رفتند. تابستان نحس من هم بیش‌تر از همیشه کش می‌آمد. برخلاف تمام تابستان‌هایق که هزاران برنامه برایش داشتم و در چشم به هم زدنی تیر ماهش، شهریور می‌شد؛ تابستان امسال روزهای طولانی‌اش عجیب رخ‌نمایی می‌کرد! روز مراسم چهلم وقتی از کنار در مردانه رد می‌شدم یکدفعه افشین را دیدم! ناخودآگاه نگاهم سمتش دوخته شد. نگاهی پر از سوال! او چه صنمی با خانواده من داشت که این‌جا آمده بود؟ نگاهم رویش ثابت مانده بود. ناگهان دیدم او هم در چشمانم زل زده! فوری سرم را پایین انداختم و رد شدم. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
- و اندر احوالات یلدای ما و خواجه حافظ ..🌿!
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 دو سه ماهی از فوت مامان می‌گذشت. یک روز بعد از ظهر مثل چندبار قبل بابا خواست با هم بیرون برویم. قدم بزنیم و صحبت کنیم. البته فقط او بگوید و من بشنوم... اصلا حوصله اصرار هایش را نداشتم! به زبان بی زبانی سخت بود بخواهی بی‌خیال شود. همیشه آخر جیغ می‌کشیدم تا دست از سرم بردارد! این‌بار بی حوصله سمت اتاق رفتم تا آماده شوم... با حرص حرف‌هایی توی سرم می‌چرخید. - قدم بزنیم، قدم بزنیم. لابد توصیه مضحک روان پزشکاست! یه روز همه این قرصایی که خرد خرد بهم دادنو با هم می‌خورم خودمو خلاص می‌کنم. لباس سیاهم را پوشیدم. پایین رفتم تا راه بیافتیم. در راه بابا شروع به حرف زدن کرد. - ببین آزاده جان، می‌دونم تو بخاطر فوت مامان ناراحتی، ما هممون ناراحتیم! اما امیدوارم ابنو درک کنی الان بیشتر از این ناراحت ام که تو صحبت نمیکنی... آخه چرا؟ چرا هیچی نمیگی دخترم؟ بعضی جاهای صحبتش می‌زد به در شوخی و می‌گفت: - آخه کم‌کم تو باید خانم خونه بشی، آشپزی کنی و خلاصه یه ذره دست پدر پیرتو بگیری!! بی توجه به حرف‌هایش همچنان هیچ چیز نمی‌گفتم. گاه پوزخندی گوشه لبم می‌نشست! همان‌طور رفتیم و رفتیم. رسیدیم به همان پارکی که بعضی وقت ها با بچه ها قرار می‌گذاشتیم. با حسرت نگاهی به دور و برم انداختم. من با قطعه قطعه این‌جا خاطره داشتم. بابا گفت: - آزاده تو رو اون صندلی بشین، من برم دوتا بستنی مشتی بگیرم و برگردم! نگاهش کردم. سرم را به نشانه تایید تکان دادم. از لحن حرف زدنش بدم می‌آید. انگار داشت با یک بچه صحبت می‌کرد. همان‌جا نشستم. مشغول بازی با انگشتانم شدم. بعد از یکی دو دقیقه سرم را بالا آوردم که دیدم افشین دارد از دور می‌آید! چشمانم گشاد شده بود! مستقیم به سمت من می‌آمد. خودم را روی صندلی کمی جابجا کردم. حالت عجیبی داشتم. نمیدانم چه حالی بود..؟ اما انگار قند توی دلم آب شد! توی دل من !!! منی که روزها بود هیچ احساسی را جز غم و خشم در وجودم احساس نمی‌کردم! بالاخره به من رسید. آن طرف صندلی نشست. با تردید چرخیدم. نگاهش کردم. سرش را پایین انداخته بود. لب‌هایش در خطی صاف بود... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸