مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت1 💚وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت10
چشمانم را آرام باز کردم. نور چراغ سوزاندشان. سرم را چرخاندم. زندایی پوران را دیدم. با صدای خش داری گفتم:
- پوران جون، من چرا اینجام؟
تا صدایم را شنید سمتم دوید.
- س.. سلام! به هوش اومدی؟ بهتری آزاده جان؟ خدا رو شکر، الان حالت بهتره؟
کمی خودم را روی تخت جابجا کردم. کم کم داشت همه چیز برایم یادآوری میشد. مثل نوار آهنگی پیش میرفت. و بالاخره رسید به آخرش! صدای شیون مامانجون توی گوشم پیچید و همه چیز را یادم آمد. زدم زیر گریه... مثل ابر بهار اشک میریختم. حالا انگار دنیا برایم تمام شده بود..!
زندایی پوران دستی روی سرم کشید. او هم بگویی نگویی گریه اش گرفته بود. هرچند بغضش را بخاطر من میخورد.
دو روز تمام فقط کارم گریه بود...
حالم دست خودم نبود. انگار همه چیزم را از دست داده بودم...
در آن مدت که بستری بودم زندایی داستان را برایم تعریف کرد. همان روز آخر، حدودا یک ربع بعد از اینکه از خانه خارج شدم مامان برای کاری بیرون میرود و تصادف میکند!
بعد هم دیگر هیچ وقت بر نمیگردد...
آن دو روز که گذشت مرخص شدم. وقتی به خانه آمدم، درد نبودن مامان شوک عظیمی به قلبم وارد کرد! درد تا ابد نبودنش... تا ابد ندیدنش...
آن هم برای من که دختری ۱۷ ساله بیشتر نبودم..!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت10 چشمانم را آرام باز کردم. نور چ
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت11
بی شک داغ مادر برای هیچکس، جز کسی که تجربه اش کرده قابل درک نیست. این که دیگر نتوانی در آغوشش بگیری... یا فقط یک بوسه روی گونه ات بنشاند...
زل زدم به یک نقطه. از آن لحظه دیگر هیچ حرفی نزدم. دلم آنقدر گرفته بود که نمیخواستم حتی نفس بکشم! چه برسد به حرف زدن... در تمام آن چند هفته نه حرف میزدم، نه گریه میکردم.
چند روز بعد مراسم هفتم مامان بود. تمام مراسم را یک گوشه نشسته بودم. هیچ چیز نمیگفتم. هیچ چیز!
و بعد از آن کم کم دورمان خلوتتر شد...
دیگر فقط من ماندم و بابا...
پدری دلشکسته که به زور مرا مطب ده ها مشاور برد اما هیچ تاثیری نداشت. لام تا کام حرف نمیزدم. عمه هایم میآمدند. غذایی میپختند و میرفتند.
تابستان نحس من هم بیشتر از همیشه کش میآمد. برخلاف تمام تابستانهایق که هزاران برنامه برایش داشتم و در چشم به هم زدنی تیر ماهش، شهریور میشد؛ تابستان امسال روزهای طولانیاش عجیب رخنمایی میکرد!
روز مراسم چهلم وقتی از کنار در مردانه رد میشدم یکدفعه افشین را دیدم!
ناخودآگاه نگاهم سمتش دوخته شد. نگاهی پر از سوال! او چه صنمی با خانواده من داشت که اینجا آمده بود؟
نگاهم رویش ثابت مانده بود. ناگهان دیدم او هم در چشمانم زل زده! فوری سرم را پایین انداختم و رد شدم.
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت12
دو سه ماهی از فوت مامان میگذشت. یک روز بعد از ظهر مثل چندبار قبل بابا خواست با هم بیرون برویم. قدم بزنیم و صحبت کنیم. البته فقط او بگوید و من بشنوم...
اصلا حوصله اصرار هایش را نداشتم!
به زبان بی زبانی سخت بود بخواهی بیخیال شود. همیشه آخر جیغ میکشیدم تا دست از سرم بردارد!
اینبار بی حوصله سمت اتاق رفتم تا آماده شوم...
با حرص حرفهایی توی سرم میچرخید.
- قدم بزنیم، قدم بزنیم. لابد توصیه مضحک روان پزشکاست! یه روز همه این قرصایی که خرد خرد بهم دادنو با هم میخورم خودمو خلاص میکنم.
لباس سیاهم را پوشیدم. پایین رفتم تا راه بیافتیم. در راه بابا شروع به حرف زدن کرد.
- ببین آزاده جان، میدونم تو بخاطر فوت مامان ناراحتی، ما هممون ناراحتیم! اما امیدوارم ابنو درک کنی الان بیشتر از این ناراحت ام که تو صحبت نمیکنی... آخه چرا؟ چرا هیچی نمیگی دخترم؟
بعضی جاهای صحبتش میزد به در شوخی و میگفت:
- آخه کمکم تو باید خانم خونه بشی، آشپزی کنی و خلاصه یه ذره دست پدر پیرتو بگیری!!
بی توجه به حرفهایش همچنان هیچ چیز نمیگفتم. گاه پوزخندی گوشه لبم مینشست! همانطور رفتیم و رفتیم. رسیدیم به همان پارکی که بعضی وقت ها با بچه ها قرار میگذاشتیم. با حسرت نگاهی به دور و برم انداختم. من با قطعه قطعه اینجا خاطره داشتم. بابا گفت:
- آزاده تو رو اون صندلی بشین، من برم دوتا بستنی مشتی بگیرم و برگردم!
نگاهش کردم. سرم را به نشانه تایید تکان دادم. از لحن حرف زدنش بدم میآید. انگار داشت با یک بچه صحبت میکرد. همانجا نشستم. مشغول بازی با انگشتانم شدم. بعد از یکی دو دقیقه سرم را بالا آوردم که دیدم افشین دارد از دور میآید!
چشمانم گشاد شده بود! مستقیم به سمت من میآمد. خودم را روی صندلی کمی جابجا کردم.
حالت عجیبی داشتم. نمیدانم چه حالی بود..؟
اما انگار قند توی دلم آب شد! توی دل من !!! منی که روزها بود هیچ احساسی را جز غم و خشم در وجودم احساس نمیکردم!
بالاخره به من رسید. آن طرف صندلی نشست. با تردید چرخیدم. نگاهش کردم. سرش را پایین انداخته بود. لبهایش در خطی صاف بود...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت13
با دستش محکم لبه نیمکت قرمز رنگ را گرفته بود. فشاری که روی دستانش بود را از رگهای ورم کردهاش فهمیدم. دکمه مچ لباسش را بسته بود. لباسی سفید با راه راه های درشت و کم رنگ آبی. دست از برندازش برداشتم. من هم نگاهم را به جوانههای سبزی که از کنار جای فرو رفتن پایه صندلی به زمین در آمده بود دوختم.
بالاخره زبان باز کرد. مضطرب و تند تند گفت:
- سلام. ببین آزاده من میدونم که تو از وقتی مادرت از دنیا رفته دیگه حرف نمیزنی، اینجا ام نیومدم که مجبورت کنم صحبت کنی و این مسخره بازیا. فقط دلم برات تنگ شده بود. می.. میخواستم ببینمت. جوابمو نمیدادی که باهات یه قرار بزارم... الان که دیدمت خیلی خوشحال شدم! چون باید یه چیزایی رو بهت میگفتم. فقط الان نمیدونم بگم یا نه! یعنی... اصلا چجوری بگم؟ ببین...
ناگهان سرش را بالا آورد. ریز نگاهم کرد. وقتی چشمانم به چشمانش دوخته شد همان حس غریب بیشتر در تمام وجودم پخش شد. به خودم که آمدم دیگر هیچ خبری از آن خشم و اندوهی که مدتی طولانی ذره ذره وجودم را آب میکرد نبود! ناخوداگاه لبخندی محو گوشه لبم نشست. بی اراده گفتم:
- سلام!
و پژواک صدایم بعد از چندین هفته بارها در گوش خودم پیچید..!
صدای نرم و نازک و دلنشینم که حتی دل خودم برایش تنگ شده بود...
خندید و گفت:
- عه! دختر! تو.. تو که حرف زدی!!
نگاهم را دوختم به انگشتانم. نمیدانم چرا اشک در چشمانم حلقه زد! لب گزیدم. آرامتر گفتم:
- نه. نمیزدم. اما.. الان زدم.
فرصت بحث و تردید نبود. سرم را بالا آوردم. دوباره به او چشم دوختم. سوالی که در مغزم میچرخید را سریع پرسیدم.
- چی افشین؟ چی میخواستی بگی؟
با سر اشاره ای به بابا که داشت پول بستنی ها را حساب می کرد و می آمد کرد. کلافه گفت:
- فعلا بابات داره میاد.
با لبخندی ادامه داد:
راستی! بچه ها سلام رسوندن.
با حرص و افسوس نفسم را بیرون دادم. گفتم:
- سلام برسون.
با حرکت سر و همان لبخند تایید کرد. سپس بلند شد و سریع رفت. همان موقع بابا سمت من چرخید. نگاهم کرد و با خنده بستنی ها رو توی هوا تکان تکان داد. باز هم انگار با بچه پنج ساله برخورد میکرد!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت14
یاد حرف نزدنم افتادم؛ لبخند ریزی گوشه لبم نشست و در دلم گفتم حق دارد!
سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم. وقتی رسید نزدیکم روی نیمکت نشست. بستنی را دستم داد و گفت:
- بفرمایید! اینم برای شما.
از دستش گرفتم. در تردید بودم که چیزی بگویم یا نه؟ بستنی قیفی را در دهانم کردم. سر زبانم سرد شد. شیرینی اش خیلی زود در تمام دهانم پخش شد. با لذت یکبار دیگر هم خوردم. حالم بهتر بود. خوب بود. عالی بود!
شک را کنار گذاشتم. با نفسی عمیق لب زدم:
- ممنون.
یکدفعه بابا سمت من چرخيد. با بهت نگاهم کرد. سرش را سمت سر پایین انداختهام خم کرد. آرام پرسید:
- چیزی گفتی بابا؟
سرم را دو بار به نشانه تایید تکان دادم. در آغوشم گرفت. سرم به سینهاش چسبید. سینهام از بوی عطر ساده مردانهاش پر شد. با صدایی که خبر از صد ها بغض فروخورده میداد گفت:
- جان بابا... قربون صدای قشنگت بشم... بازم باهام حرف بزن. وگرنه منم از ناراحتیت دق میکنما !
ناخنهای ظریف و دخترانهام را در دستان قوی و مردانهاش گرفت. من سرد سرد بدم و او داغ داغ...
لحظه ای به حرفش فکر کردم. او دق کند؟ اگر او دق کند... چیزی در دلم فرو ریخت!
من شاید دیگر از گرمای آغوش مادر بی بهره بودم، اما هنوز این شانههای مردانه را برای گریههایم داشتم!
بعد از چند ماه بغضم ترکید !
نه آرام...
بلند بلند گریه کردم.
عقده تمام این دو ماه را در آغوش بابا خالی کردم. بار ها دستم را فشورد، شانهام را مالید، تاییدم کرد... گلایههایم را شنید و به من حق داد. من روضه درد خواندم و او بی صدا اشک ریخت... .
بعد با هم به خانه رفتیم. با یک دل سبک. یک حال عالیتر ...
بی اراده به اتاق رفتم. قبل از آن که لباس عوض کنم، خسته خودم را روی تخت رها کردم. چشمان پف کردهام عجیب میسوخت. زود هم سنگین شد و خوابیدم. خوابی آرامتر از تمام خوابهای این روزهایم!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت14 یاد حرف نزدنم افتادم؛ لبخند ری
و این پارت رو تقدیم میکنم به تمام باباهایی که کوه غیرت و خدای عاطفه ان.
و در راس همه پدر دلشکسته ی ۴تا یتیم این شبای مدینه...
پدری که خودش یک تنه سنگ صبور بچههای دلشکسته زهرا(س) شد...
ح.جعفری
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت15
وقتی بیدار شدم حوصله برخاستن نداشتم. تا مدتها به سقف نگاه کردم. سوالی در سرم آمد. واقعا چه شد که امروز من بعد از این همه وقت دوباره حرف زدم؟ چه شد که خواستم صحبت کنم؟
منی که با خودم عهد کرده بودم تا وقتی احساسی بیشتر از غم قلبم را محصور نکرده حتی کلمه ای صحبت نکنم... این همه حال خوب منشاءش از کدام احساس بود؟
نه که ندانم چیست، اما از ادا کردنش خجالت میکشیدم!
نفس عمیقیکشیدم. به پهلو چرخیدم. حالا احساسی را که ماهها بود زیر سایه دوستی انکار میکردم برای خودم زمزمه کردم، "عشق"
با صدای جاروبرقی از جا پریدم. نشستم. کش و قوسی به بدنم دادم. لباسهایم را عوض کردم. از اتاق بیرون رفتم. دیدم بابا دارد پذیرایی را جارو میکشد!
با تعجب گفتم:
- بابا! داری چکار میکنی؟ چه خبره؟
خندید. جارو برقی را خاموش کرد و گفت:
- پاشو، پاشودختر که امشب یه عالمه مهمون داریم!
چشمانم گرد شد! متوقع صدایش کردم.
- بابا!!!
نگو راس راسی همه رو دعوت کردی واسه اینکه تحفه خانمت زبون باز کرده!
خندهاش شدیدتر شد.
- چرا، اتفاقاً به خاطر همینه!
چشمکی زد و ادامه داد:
- کم چیزی نیست آزاده خانم!
بیتفاوت نسبت به احساس بابا که اصلا درکش نمیکردم، روی کاناپه نشستم. تلویزیون را روشن کردم. داشتم شبکه هارا جابجا میکردم که بابا آمد کنارم نشست. دست انداخت رو شانه ام و گفت:
- یه چیز بپرسم جوابمو میدی؟
نگاهش کردم و مطمئن گفتم:
-هرچی که باشه.
لبخندی زد و گفت:
- امروز چی شد که تصمیم گرفتی دوباره حرف بزنی؟
سرم را پایین انداختم. حالا حالا ها وقت گفتنش نبود... لب گزیدم. آرام گفتم:
- قطعاً یه روزی دلیلشو بهت میگم بابا جون!
روی شانه ام کوبید و گفت:
- حله!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت16
سپس بلند شد. تلفن را برداشت و پنجاه پرس چلو میکس سفارش داد. از آمار معلوم بود کل طایفه ی پدری و مادری را دعوت کرده! میخواستم از خجالت آب شوم و توی زمین بروم. از طرفی هنوز آنقدرها هم دل و دماغ این دورهمی ها را نداشتم... شاید حالم بهتر باشد، هنوز داغ مامان سر جایش بود. ولی بابا هم گناه داشت! بعد از اینهمه پای حال بد من ایستادن، حالا حقش بود او هم کمی خوش باشد و خوش بگذارند.
نزدیک ساعت هشت بود که رفتم یک لباس شیک و مجلسی مشکی تنم کردم. با شلوار مخمل سیاه؛ آرایش محوی هم ضمیمه و روسری ساتن سیاهم را سر کردم.
کمدم پر بود از لباس ها و پارچه های رنگارنگی که اقوام بعد از چهلم آورده بودند. اما من به هیچ وجه نمی خواستم رخت مشکی را از تنم در آورم...
هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که صدای زنگ خانه بلند شد. سریع جورابم هایم را هم پا کردم. دویدم سمت پذیرایی اما بابا در را باز کرده بود.
عمو خشایار بود با زن عمو و یگانه کوچولو که حدودا پنج سالش بود. بابا با لحن ویژه ای گفت:
- سلام. خوش اومدین!
من هم آب دهانم را قورت دادم. به آدمهایی که هفته ها بود هم کلامشان نشده بودم به سختی گفتم:
-سلام!
عمو و زن عمو با کلی ذوق و شوق قربان صدقه ام رفتند. کمکم خانه شلوغ شد. این اولین دورهمی مان بدون حضور مامان بود...
با این فکر توی دلم خالی شد!
آشفته توی اتاقم رفتم. اصلا هیچکدام را نمیخواستم ببینم. در را از پشت بستم. گوشیام را که برداشتم دیدم افشین پیام داده!
- سلام فردا میتونم ببینمت؟
گوشی را توی دستم جابجا کردم. مردد بودم چه بگویم! در آخر نوشتم:
- نه افشین، هنوز دل و دماغ مسخره بازیای بچه ها رو ندارم...
- نه فقط خودم.
چشمهایم گرد شد. دستم را مشت کردم. لب گزیدم و نوشتم:
- باشه. چه ساعتی فقط؟
نگاهم هموز روی صفحه گوشی بود که صدای کوبیده شدن در اتاق آمد! فورا پرسیدم:
- کیه؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸