eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با دستش محکم لبه نیمکت قرمز رنگ را گرفته بود. فشاری که روی دستانش بود را از رگ‌های ورم کرده‌اش فهمیدم. دکمه مچ لباسش را بسته بود. لباسی سفید با راه راه های درشت و کم رنگ آبی. دست از برندازش برداشتم. من هم نگاهم را به جوانه‌های سبزی که از کنار جای فرو رفتن پایه صندلی به زمین در آمده بود دوختم. بالاخره زبان باز کرد. مضطرب و تند تند گفت: - سلام. ببین آزاده من میدونم که تو از وقتی مادرت از دنیا رفته دیگه حرف نمیزنی، اینجا ام نیومدم که مجبورت کنم صحبت کنی و این مسخره بازیا. فقط دلم برات تنگ شده بود. می.. می‌خواستم ببینمت. جوابمو نمی‌دادی که باهات یه قرار بزارم... الان که دیدمت خیلی خوشحال شدم! چون باید یه چیزایی رو بهت می‌گفتم. فقط الان نمی‌دونم بگم یا نه! یعنی... اصلا چجوری بگم؟ ببین... ناگهان سرش را بالا آورد. ریز نگاهم کرد. وقتی چشمانم به چشمانش دوخته شد همان حس غریب بیش‌تر در تمام وجودم پخش شد. به خودم که آمدم دیگر هیچ خبری از آن خشم و اندوهی که مدتی طولانی ذره ذره وجودم را آب می‌کرد نبود! ناخوداگاه لبخندی محو گوشه لبم نشست. بی اراده گفتم: - سلام! و پژواک صدایم بعد از چندین هفته بارها در گوش خودم پیچید..! صدای نرم و نازک و دلنشینم که حتی دل خودم برایش تنگ شده بود... خندید و گفت: - عه! دختر! تو.. تو که حرف زدی!! نگاهم را دوختم به انگشتانم. نمی‌دانم چرا اشک در چشمانم حلقه زد! لب گزیدم. آرام‌تر گفتم: - نه. نمی‌زدم. اما.. الان زدم. فرصت بحث و تردید نبود. سرم را بالا آوردم. دوباره به او چشم دوختم. سوالی که در مغزم می‌چرخید را سریع پرسیدم. - چی افشین؟ چی می‌خواستی بگی؟ با سر اشاره ای به بابا که داشت پول بستنی ها را حساب می کرد و می آمد کرد. کلافه گفت: - فعلا بابات داره میاد. با لبخندی ادامه داد: راستی! بچه ها سلام رسوندن. با حرص و افسوس نفسم را بیرون دادم. گفتم: - سلام برسون. با حرکت سر و همان لبخند تایید کرد. سپس بلند شد و سریع رفت. همان موقع بابا سمت من چرخید. نگاهم کرد و با خنده بستنی ها رو توی هوا تکان تکان داد. باز هم انگار با بچه پنج ساله برخورد می‌کرد! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
#مثلا؟
- کلی حرفای مشترک سرِ یه سری دردای مشترک
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 یاد حرف نزدنم افتادم؛ لبخند ریزی گوشه لبم نشست و در دلم گفتم حق دارد! سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم. وقتی رسید نزدیکم روی نیمکت نشست. بستنی را دستم داد و گفت: - بفرمایید! اینم برای شما. از دستش گرفتم. در تردید بودم که چیزی بگویم یا نه؟ بستنی قیفی را در دهانم کردم. سر زبانم سرد شد. شیرینی اش خیلی زود در تمام دهانم پخش شد. با لذت یک‌بار دیگر هم خوردم. حالم بهتر بود. خوب بود. عالی بود! شک را کنار گذاشتم. با نفسی عمیق لب زدم: - ممنون. یکدفعه بابا سمت من چرخيد. با بهت نگاهم کرد. سرش را سمت سر پایین انداخته‌ام خم کرد. آرام پرسید: - چیزی گفتی بابا؟ سرم را دو بار به نشانه تایید تکان دادم. در آغوشم گرفت. سرم به سینه‌اش چسبید. سینه‌ام از بوی عطر ساده مردانه‌اش پر شد. با صدایی که خبر از صد ها بغض فروخورده می‌داد گفت: - جان بابا... قربون صدای قشنگت بشم... بازم باهام حرف بزن. وگرنه منم از ناراحتیت دق می‌کنما ! ناخن‌های ظریف و دخترانه‌ام را در دستان قوی و مردانه‌اش گرفت. من سرد سرد بدم و او داغ داغ... لحظه ای به حرفش فکر کردم. او دق کند؟ اگر او دق کند... چیزی در دلم فرو ریخت! من شاید دیگر از گرمای آغوش مادر بی بهره بودم، اما هنوز این شانه‌های مردانه‌ را برای گریه‌هایم داشتم! بعد از چند ماه بغضم ترکید ! نه آرام... بلند بلند گریه کردم. عقده تمام این دو ماه را در آغوش بابا خالی کردم. بار ها دستم را فشورد، شانه‌ام را مالید، تاییدم کرد... گلایه‌هایم را شنید و به من حق داد. من روضه درد خواندم و او بی صدا اشک ریخت... . بعد با هم به خانه رفتیم. با یک دل سبک. یک حال عالی‌تر ... بی اراده به اتاق رفتم. قبل از آن که لباس عوض کنم، خسته خودم را روی تخت رها کردم. چشمان پف کرده‌ام عجیب می‌سوخت. زود هم سنگین شد و خوابیدم. خوابی آرام‌تر از تمام خواب‌های این روزهایم! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت14 یاد حرف نزدنم افتادم؛ لبخند ری
و این پارت رو تقدیم میکنم به تمام باباهایی که کوه غیرت و خدای عاطفه ان. و در راس همه پدر دلشکسته ی ۴تا یتیم این شبای مدینه... پدری که خودش یک تنه سنگ صبور بچه‌های دلشکسته زهرا(س) شد... ح.جعفری
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 وقتی بیدار شدم حوصله برخاستن نداشتم. تا مدت‌ها به سقف نگاه کردم. سوالی در سرم آمد. واقعا چه شد که امروز من بعد از این همه وقت دوباره حرف زدم؟ چه شد که خواستم صحبت کنم؟ منی که با خودم عهد کرده بودم تا وقتی احساسی بیشتر از غم قلبم را محصور نکرده حتی کلمه ای صحبت نکنم... این همه حال خوب منشاءش از کدام احساس بود؟ نه که ندانم چیست، اما از ادا کردنش خجالت می‌کشیدم! نفس عمیقی‌کشیدم. به پهلو چرخیدم. حالا احساسی را که ماه‌ها بود زیر سایه دوستی انکار میکردم برای خودم زمزمه کردم، "عشق" با صدای جاروبرقی از جا پریدم. نشستم. کش و قوسی به بدنم دادم. لباس‌هایم را عوض کردم. از اتاق بیرون رفتم. دیدم بابا دارد پذیرایی را جارو می‌کشد! با تعجب گفتم: - بابا! داری چکار میکنی؟ چه خبره؟ خندید. جارو برقی را خاموش کرد و گفت: - پاشو، پاشودختر که امشب یه عالمه مهمون داریم! چشمانم گرد شد! متوقع صدایش کردم. - بابا!!! نگو راس راسی همه رو دعوت کردی واسه اینکه تحفه خانمت زبون باز کرده! خنده‌اش شدیدتر شد. - چرا، اتفاقاً به خاطر همینه! چشمکی زد و ادامه داد: - کم چیزی نیست آزاده خانم! بی‌تفاوت نسبت به احساس بابا که اصلا درکش نمی‌کردم، روی کاناپه نشستم. تلویزیون را روشن کردم. داشتم شبکه هارا جابجا می‌کردم که بابا آمد کنارم نشست. دست انداخت رو شانه ام و گفت: - یه چیز بپرسم جوابمو میدی؟ نگاهش کردم و مطمئن گفتم: -هرچی که باشه. لبخندی زد و گفت: - امروز چی شد که تصمیم گرفتی دوباره حرف بزنی؟ سرم را پایین انداختم. حالا حالا ها وقت گفتنش نبود... لب گزیدم. آرام گفتم: - قطعاً یه روزی دلیلش‌و بهت میگم بابا جون! روی شانه ام کوبید و گفت: - حله! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
خیلی خلوته :).. شبیه آخرین باری که سال ۹۸ قبل از بسته شدن اومدیم و ندونستیم بار آخره :`)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 سپس بلند شد. تلفن را برداشت و پنجاه پرس چلو میکس سفارش داد. از آمار معلوم بود کل طایفه ی پدری و مادری را دعوت کرده! می‌خواستم از خجالت آب شوم و توی زمین بروم. از طرفی هنوز آنقدرها هم دل و دماغ این دورهمی ها را نداشتم... شاید حالم بهتر باشد، هنوز داغ مامان سر جایش بود. ولی بابا هم گناه داشت! بعد از اینهمه پای حال بد من ایستادن، حالا حقش بود او هم کمی خوش باشد و خوش بگذارند. نزدیک ساعت هشت بود که رفتم یک لباس شیک و مجلسی مشکی تنم کردم. با شلوار مخمل سیاه؛ آرایش محوی هم ضمیمه و روسری ساتن سیاهم را سر کردم. کمدم پر بود از لباس ها و پارچه های رنگارنگی که اقوام بعد از چهلم آورده بودند. اما من به هیچ وجه نمی خواستم رخت مشکی را از تنم در آورم... هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که صدای زنگ خانه بلند شد. سریع جورابم هایم را هم پا کردم. دویدم سمت پذیرایی اما بابا در را باز کرده بود. عمو خشایار بود با زن عمو و یگانه کوچولو که حدودا پنج سالش بود. بابا با لحن ویژه ای گفت: - سلام. خوش اومدین! من هم آب دهانم را قورت دادم. به آدم‌هایی که هفته ها بود هم کلامشان نشده بودم به سختی گفتم: -سلام! عمو و زن عمو با کلی ذوق و شوق قربان صدقه ام رفتند. کم‌کم خانه شلوغ شد. این اولین دورهمی مان بدون حضور مامان بود... با این فکر توی دلم خالی شد! آشفته توی اتاقم رفتم. اصلا هیچ‌کدام را نمی‌خواستم ببینم. در را از پشت بستم. گوشی‌ام را که برداشتم دیدم افشین پیام داده! - سلام فردا میتونم ببینمت؟ گوشی را توی دستم جابجا کردم. مردد بودم چه بگویم! در آخر نوشتم: - نه افشین، هنوز دل و دماغ مسخره بازیای بچه ها رو ندارم... - نه فقط خودم. چشم‌هایم گرد شد. دستم را مشت کردم. لب گزیدم و نوشتم: - باشه. چه ساعتی فقط؟ نگاهم هموز روی صفحه گوشی بود که صدای کوبیده شدن در اتاق آمد! فورا پرسیدم: - کیه؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
خیلی خلوته :).. شبیه آخرین باری که سال ۹۸ قبل از بسته شدن اومدیم و ندونستیم بار آخره :`)
و اما سهم من از این قهوه‌ تلخ جذاب فقط همین عکس شد:)💔 اخیرا بصورت ناگهانی تو شبکه خبر مستند رو دیدم. پیرامون نحوه شناخت و گسترش مصرف قهوه، قهوه خانه ها، انقلاب های بزرگ و ابر کارخانه های قهوه! یکی از نکات جذابش این بود که میگفت از پر مصرف ترین اقشار تو مصرف قهوه نویسنده ها بودن! در حدی که مدام میخوردن و بیدار میموندن و مینوشتن و مینوشتن و مینوشتن... و خیلیا بخاطر همین جوون مرگ شدن! بعد اون حس میکنم نویسنده ای که به قهوه حساسی داره مثل: - جراحیه که به خون حساسیت داره! - برج سازیه که از ارتفاع میترسه! - مجری ایه که لاله! - و.... و این حس بد رو مخمه 🙂😐😂💔 ولی حتما مستندش رو ببینید خفن بود. سیرش هم خسته کننده نبود.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با همان لحن لوس همیشگی گفت: - آزاده جون، نگارم. چشم غره‌ای رفتم. - بیا تو عزیزم. داخل شد و گفت: - با بچه‌ها تو حیاط هستیما، تو ام بیا دیگه... نفسم را با حرص بیرون دادم. لبخند زورکی‌ای زدم و گفتم: _باشه، الان. تا زانو رفت توی صفحه گوشی ام! چشمکی زد و گفت: -به کی پی ام میدی شیطون؟ ادایی در آوردم و گفتم: - به عَمَّم! کوبید روی شانه ام و گفت: - اوهوی! به مقام شامخ عمه احترام بزار! زدم زیر خنده! - چشـــــم؛ دخترعمه! مامان و بابا دخترعمه و پسردایی بودند. برای همین همه همدیگر را میشناختیم و حسابی با هم صمیمی بودیم! بچه ها داخل آلاچیق حیاط دور هم نشسته بودند. وقتی من هم رفتم قرار شد به سبک خودمان شروع به بازی کنیم. بطری سبز رنگ دلستر را چرخاندیم. همان بار اول درست طوری ایستاد که نگار باید از من سوال می‌پرسید. از آخرین بار که با دستم خاک باغچه را کندم تا به یک کرم خاکی رسیدم و بیرون کشیدمش زیاد خاطره خوبی نداشتم! برای همین حقیقت را انتخاب کردم. نگار که منتظر همین بود با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت: - اونی که تو اتاق بهش پیام میدادی چی سیو بود؟ همینجا بلند بگو! از تعجب ابرویم بالا پرید... منظورش افشین بود. آب دهانم را قورت دادم و با خنده ای مصنوعی گفتم: - حالا... نمیشه یه چیز دیگه باشه؟! چشم و ابرویی نازک کرد و گفت: - نُچ! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 خندیدم و گفتم: - اوکی! باشه. سیو کرده بودم سالار قلبم. هنوز حرفم تمام نشده بود که سر و صدای جمع بلند و قهقهه های نگار میانش گم شد. یکدفعه داریوش بلند شد. با صورت برافروخته گفت: - اینی که میگی کیه؟! حسابی از این رفتارش تعجب کردم! با تته پته گفتم: - هیچی بابا، دوستم! ابرویی بالا انداخت و گفت: - دوست؟ دختر یا پسر؟ بین آنهمه نگاه معذب شده بودم..! آب دهانم را قورت دادم. به سختی لبخندی زدم و گفتم: - قرار بود فقط یه سوال بپرسید، اونم نگار... پسردایی ام خندید و گفت: - نه حالا بگو، جالب شد! داریوش داد زد: - دهنتو ببند! از این رفتارش خنده ام گرفت. لب گزیدم تا خنده‌ام را پنهان کنم. در حالی که هنوز گیج بودم چشم غره ای رفتم. از آلاچیق خارج شدم. دوباره داد زد: - کجا؟ با اخمی سنگین گفتم: - دنبالم بیا تا بفهمی. نگاهی بین جمع رد و بدل و دست هایش را توی جیبش فرو کرد. پشت سرم آمد. پشت یکی از درخت های نه چندان قطور حیاط رفتیم. لبخندی تلخ زدم و گفتم: - داریوش جان این چه رفتاری بود جلوی اونا؟ اخم کرد. - اومدم اینجا که جواب سوالمو بدی! - حالا هرکی که بود، چه ربطی به تو داره؟ حتی اگر اونی که تو فکر میکنی باشه، من قبلا ام گفتم دوباره ام میگم تو همیشه برام جای برادر بزرگتر بودی و هستی هیچی ام این حس‌مو نسبت به تو تغییر نمیده. ولی خواهشا بیشتر از این سوال نکن شاید مسئله ای باشه که... سمتم خم شد. با لحن تندی پرسید: - چی؟ چه مسئله ای؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸