eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی خلوته :).. شبیه آخرین باری که سال ۹۸ قبل از بسته شدن اومدیم و ندونستیم بار آخره :`)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 سپس بلند شد. تلفن را برداشت و پنجاه پرس چلو میکس سفارش داد. از آمار معلوم بود کل طایفه ی پدری و مادری را دعوت کرده! می‌خواستم از خجالت آب شوم و توی زمین بروم. از طرفی هنوز آنقدرها هم دل و دماغ این دورهمی ها را نداشتم... شاید حالم بهتر باشد، هنوز داغ مامان سر جایش بود. ولی بابا هم گناه داشت! بعد از اینهمه پای حال بد من ایستادن، حالا حقش بود او هم کمی خوش باشد و خوش بگذارند. نزدیک ساعت هشت بود که رفتم یک لباس شیک و مجلسی مشکی تنم کردم. با شلوار مخمل سیاه؛ آرایش محوی هم ضمیمه و روسری ساتن سیاهم را سر کردم. کمدم پر بود از لباس ها و پارچه های رنگارنگی که اقوام بعد از چهلم آورده بودند. اما من به هیچ وجه نمی خواستم رخت مشکی را از تنم در آورم... هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که صدای زنگ خانه بلند شد. سریع جورابم هایم را هم پا کردم. دویدم سمت پذیرایی اما بابا در را باز کرده بود. عمو خشایار بود با زن عمو و یگانه کوچولو که حدودا پنج سالش بود. بابا با لحن ویژه ای گفت: - سلام. خوش اومدین! من هم آب دهانم را قورت دادم. به آدم‌هایی که هفته ها بود هم کلامشان نشده بودم به سختی گفتم: -سلام! عمو و زن عمو با کلی ذوق و شوق قربان صدقه ام رفتند. کم‌کم خانه شلوغ شد. این اولین دورهمی مان بدون حضور مامان بود... با این فکر توی دلم خالی شد! آشفته توی اتاقم رفتم. اصلا هیچ‌کدام را نمی‌خواستم ببینم. در را از پشت بستم. گوشی‌ام را که برداشتم دیدم افشین پیام داده! - سلام فردا میتونم ببینمت؟ گوشی را توی دستم جابجا کردم. مردد بودم چه بگویم! در آخر نوشتم: - نه افشین، هنوز دل و دماغ مسخره بازیای بچه ها رو ندارم... - نه فقط خودم. چشم‌هایم گرد شد. دستم را مشت کردم. لب گزیدم و نوشتم: - باشه. چه ساعتی فقط؟ نگاهم هموز روی صفحه گوشی بود که صدای کوبیده شدن در اتاق آمد! فورا پرسیدم: - کیه؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
خیلی خلوته :).. شبیه آخرین باری که سال ۹۸ قبل از بسته شدن اومدیم و ندونستیم بار آخره :`)
و اما سهم من از این قهوه‌ تلخ جذاب فقط همین عکس شد:)💔 اخیرا بصورت ناگهانی تو شبکه خبر مستند رو دیدم. پیرامون نحوه شناخت و گسترش مصرف قهوه، قهوه خانه ها، انقلاب های بزرگ و ابر کارخانه های قهوه! یکی از نکات جذابش این بود که میگفت از پر مصرف ترین اقشار تو مصرف قهوه نویسنده ها بودن! در حدی که مدام میخوردن و بیدار میموندن و مینوشتن و مینوشتن و مینوشتن... و خیلیا بخاطر همین جوون مرگ شدن! بعد اون حس میکنم نویسنده ای که به قهوه حساسی داره مثل: - جراحیه که به خون حساسیت داره! - برج سازیه که از ارتفاع میترسه! - مجری ایه که لاله! - و.... و این حس بد رو مخمه 🙂😐😂💔 ولی حتما مستندش رو ببینید خفن بود. سیرش هم خسته کننده نبود.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 با همان لحن لوس همیشگی گفت: - آزاده جون، نگارم. چشم غره‌ای رفتم. - بیا تو عزیزم. داخل شد و گفت: - با بچه‌ها تو حیاط هستیما، تو ام بیا دیگه... نفسم را با حرص بیرون دادم. لبخند زورکی‌ای زدم و گفتم: _باشه، الان. تا زانو رفت توی صفحه گوشی ام! چشمکی زد و گفت: -به کی پی ام میدی شیطون؟ ادایی در آوردم و گفتم: - به عَمَّم! کوبید روی شانه ام و گفت: - اوهوی! به مقام شامخ عمه احترام بزار! زدم زیر خنده! - چشـــــم؛ دخترعمه! مامان و بابا دخترعمه و پسردایی بودند. برای همین همه همدیگر را میشناختیم و حسابی با هم صمیمی بودیم! بچه ها داخل آلاچیق حیاط دور هم نشسته بودند. وقتی من هم رفتم قرار شد به سبک خودمان شروع به بازی کنیم. بطری سبز رنگ دلستر را چرخاندیم. همان بار اول درست طوری ایستاد که نگار باید از من سوال می‌پرسید. از آخرین بار که با دستم خاک باغچه را کندم تا به یک کرم خاکی رسیدم و بیرون کشیدمش زیاد خاطره خوبی نداشتم! برای همین حقیقت را انتخاب کردم. نگار که منتظر همین بود با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت: - اونی که تو اتاق بهش پیام میدادی چی سیو بود؟ همینجا بلند بگو! از تعجب ابرویم بالا پرید... منظورش افشین بود. آب دهانم را قورت دادم و با خنده ای مصنوعی گفتم: - حالا... نمیشه یه چیز دیگه باشه؟! چشم و ابرویی نازک کرد و گفت: - نُچ! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 خندیدم و گفتم: - اوکی! باشه. سیو کرده بودم سالار قلبم. هنوز حرفم تمام نشده بود که سر و صدای جمع بلند و قهقهه های نگار میانش گم شد. یکدفعه داریوش بلند شد. با صورت برافروخته گفت: - اینی که میگی کیه؟! حسابی از این رفتارش تعجب کردم! با تته پته گفتم: - هیچی بابا، دوستم! ابرویی بالا انداخت و گفت: - دوست؟ دختر یا پسر؟ بین آنهمه نگاه معذب شده بودم..! آب دهانم را قورت دادم. به سختی لبخندی زدم و گفتم: - قرار بود فقط یه سوال بپرسید، اونم نگار... پسردایی ام خندید و گفت: - نه حالا بگو، جالب شد! داریوش داد زد: - دهنتو ببند! از این رفتارش خنده ام گرفت. لب گزیدم تا خنده‌ام را پنهان کنم. در حالی که هنوز گیج بودم چشم غره ای رفتم. از آلاچیق خارج شدم. دوباره داد زد: - کجا؟ با اخمی سنگین گفتم: - دنبالم بیا تا بفهمی. نگاهی بین جمع رد و بدل و دست هایش را توی جیبش فرو کرد. پشت سرم آمد. پشت یکی از درخت های نه چندان قطور حیاط رفتیم. لبخندی تلخ زدم و گفتم: - داریوش جان این چه رفتاری بود جلوی اونا؟ اخم کرد. - اومدم اینجا که جواب سوالمو بدی! - حالا هرکی که بود، چه ربطی به تو داره؟ حتی اگر اونی که تو فکر میکنی باشه، من قبلا ام گفتم دوباره ام میگم تو همیشه برام جای برادر بزرگتر بودی و هستی هیچی ام این حس‌مو نسبت به تو تغییر نمیده. ولی خواهشا بیشتر از این سوال نکن شاید مسئله ای باشه که... سمتم خم شد. با لحن تندی پرسید: - چی؟ چه مسئله ای؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
- و ما ساعت ها با هم، به دردهای مشترکمان بلند بلند می‌خندیم :)
خب و این اول خواستم تایپ کنم اما دیدم خطم که خواناست😌 و دست نوشته هم حس رو قشنگ تر منتقل میکنه🙂 نمیدونم ادامه داشته باشه یا نه، اما امیدوارم اینطور باشه! چون حرفای قشنگ زیادی برای گفتن داره. @mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 سمتم خم شد. با لحن تندی پرسید: - چی؟ چه مسئله ای؟ - هرچی! اصلا اگر بیشتر از این ادامه بدی به بابا میگم بیخودی پا پیچم شدی! با حرص به تنه درخت کوبید. انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید بالا آورد. ولی حرفش را خورد و با قدم های محکم سمت آلاچیق رفت. چقدر این بشر عقلش ناقص بود... روی برگشتن بین جمع را نداشتم ولی آرام آرام سمتشان برگشتم. لبخندی ژکوند زدم و گوشه ای نشستم که برادر نگار گفت: - خـــــب! بحث به کجا رسید؟ چشم غره ای رفتم که نگار روی شانه اش کوبید و گفت: - شما خونت‌و برا این چیزا کثیف نکن آقای دکتر! دل و قلوه ای بین هم رد و بدل کردند. بالاخره بازی از نو گرفته شد. همین‌طور گذشت تا برای شام صدایمان کردند. شام را هم که خوردیم کم‌کم مهمان‌ها رفتند. ساعت یک شب بود که رفتم به اتاقم. امشب برخلاف تصورم خیلی خوش گذشت! به ویژه با این دیوانه بازی‌هایی که بچه‌ها درآوردند... لباس‌هایم را در آوردم. روی تخت نشستم. باز گوشی ام را برداشتم. افشین نوشته بود: - فردا ساعت چهار و نیم می‌بینمت. گوشی را خاموش کردم. دراز کشیدم. پتو را هم روی سرم کشیدم. شاید اینطور فکر او و فردا کمتر بیاید تو سرم و بتوانم بخوابم! صبح که بلند شدم بابا رفته بود. تصمیم گرفتم امروز خودم غذا درست کنم! هیچ چیز در خانه نداشتیم. هر چقدر هم فکر کردم یادم نمی‌آمد بابا دقیقا چه غذایی را دوست دارد! دلم را زدم به دریا و جستجو کردم "طرز تهیه قرم سبزی" مواد لازم را یادداشت کردم. با تاکسی به یک فروشگاه رفتم. دانه دانه مواد لازمش را خریدم. به خانه که برگشتم از روی دستور پخت خورشی به هم زدم که نگاهش می‌کردم قند توی دلم آب میشد! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
عشق‌ازنگاھ‌معشوق، رفت‌ونرفت‌عاشق! گرچشمھ‌هانجوشید، درکاسھ‌خونِ‌دل‌هست! - ح‌.جعفرے 🌪@mjholat
خب تور سفر براتون آوردم😃😂😄
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 برنج را که بار گذاشتم شفته پلو شد. شدیدا ضدحال خوردم! به خودم دلداری دادم که بیخیال خورش که محشر شده، برنج هم همچین مهم نیست..! با اعتماد به نفس تمام یک میز شیک چیدم. منتظر آمدن بابا شدم. زیاد نگذشت که صدای باز شدن در شیشه‌ای ورودی را شنیدم. بابا همین که وارد شد و میز را دید همان‌جا ایستاد. چشم‌هایش گشاد شده بود. دهانش باز ماند. کیسه های غذا ناگهان از دستش افتاد! آرام پرسید: - آزاده تو.. تو اینا رو پختی؟ با خنده گفتم: - اول سلام آقای یوسف پور! سلام بلندی کرد. نزدیکش رفتم. با طنازی گونه‌ام را جلو آوردم. محکم در آغوشم کشید. همان‌جا یک بوس محکم تقدیمم کرد! چشمکی زدم و گفتم : - خوب دیگه لوس بازی بسه باباخان..! بیا که الان غذا از دهن میوفته. لباس‌هایش را که عوض کرد آمد سر سفره نشست. بعد هم با کلی به‌به و چه‌چه نهار را خورد. من هم حسابی ذوق کردم. تا ناهار تمام شود ساعت سه شده بود. نیم ساعتی خوابیدم. ناگهان با اضطراب بیدار شدم! کم‌کم شروع کردم به آماده شدن؛ با همان تیپ ساده مشکی همیشگی! آرایش ساده کردم. بیرون دیدم. بابا هنوز همان‌جا روی کاناپه خواب بود. کفش‌های اسپرت مشکی‌ام را پا کردم و رفتم سرکوچه. افشین آمده بود. سوار شدم. سریع سلام کردم. او هم سلامی کوتاه کرد. فرمان را چرخاند و حرکت کرد. بلافاصله در داشبورد را باز کردم. چیزی که دیدم لحظه‌ای متوقفم کرد! برخلاف همیشه، بجای آن اسپری مردانه، ادکلنی زنانه و شیک آن‌جا بود! معلوم بود هزینه زیادی برایش داده! برش داشتم. ناباورانه سرم را به طرفین تکان دادم. با خنده به افشین گفتم: - این چیه؟! نگاهم کرد. لب هایش را محکم روی هم فشرد. لبخندی زد وگفت: - برای توئه. سرش خاراند و تصحیح کرد: - یعنی تقدیم به شما! بلند خندیدم! - مسخـــــره ! آخه برای چی؟ لبخند زد و گفت: - همین‌جور، هدیه! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸