eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 دست‌هایش را روی چشمانش گذاشت. بلند بلند زار زد... زار زد از بی کسی، از غریبی... در درد خودش غرق بود که لحظه‌ای انگار یک نفر صدایش زد! نمی دانست چه کسی بود. ولی خوب می‌دانست صاحب این صدا، خیلی وقت ها صدایش می‌کرد و او جوابش را نمی داد! به نجوایش گوش سپرد. دنبالش رفت. دنبال صدای اذان... با آن حال خرابش، آسان نیود. دست به دیوار گرفت. از کوچه‌های تنگ و تاریک محله گذشت. دیوار های گلی.. آجری.. درهای سفید و آبی و گاهی زنگ زده همه و همه زیر دستش آمد. رفت تا رسید به یک مأمن، یک مأوا، اصلا یک دنیای دیگر! دو تا گلدسته و یک گنبد فیروزه‌ای... چراغ های سبز... زمین سنگی و یک صحن نقلی! انگشتانش را به پنجره های ضریح دوخت. اشک بی امان از چشمانش جاری بود. سرش را چسباند به ضریح آهنی سرد و نجوا کرد: - سلام! شناختمت. چرا دوباره صِدام کردی؟ دیدی که تو بی وفایی کم نذاشتم... دیگه روم نمیشه سرمو جلوت بالا بیارم. دیگه روم نمیشه مثل قبلنا صدات کنم. جناب خ دال الف ! حالا که آوردیم مهمونی؛ چرا اینجا؟ چرا امامزاده بچگیام؟ چرا همونجایی که وقتی بچه بودم چادر گل گلیمو سر می‌کردم و با مامان بزرگم میومدم؟ چرا همون امام زاده ای که مامانم تو حیاطش خوابیده؟ شرم میکنم صدات کنم، ولی حالا که خودت آوردیم اینجا بزار منم بگم. خداااا... چرا الان؟ چرا اینجا؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 *°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°*°•°* سریع بندهای کتونی ام را بستم. داد زدم: - مامان من میرم بیرون. زود برمیگردم خدافظ. - کجااا؟! جوابش را ندادم. در خانه را بستم. سر کوچه رفتم. ماشینش را به وضوح دیدم. زیاد از اسم ماشین‌ها سر در نمی‌آوردم. غرورم هم نمی‌گذاشت پیش قدم شوم و مدلش را بپرسم! کمی که نزدیک تر شدم صدای آهنگش را هم می‌شد شنید. در را با ضرب باز کردم. نشستم صندلی جلو ماشین که گفت: - کجا بودی تا حالا؟! - من به بچه ها گفته بودم بوستان لاله قرار نذارن حالا که گذاشتن و تو قبول کردی بیای دنبالم دیگه سین جیم نکن باشه؟!.. فرمان را چرخاند. - باشه بابا! اعصاب نداریا. در داشبورد را باز کردم و گفتم: - باشه اصلا من بی اعصاب... ادکلنی که همیشه همانجا بود را برداشتم. روی لباسم خالی‌اش کردم. با خنده گفت: -آهای علامه اون مردونه است! شکلکی در آوردم! - نه بابا! نمیدونستم! ول کن... ادکلن را گذاشتم داخل داشبورد. درش را بستم. منتظر شدم تا به بوستان رسیدیم. ستاره و هستی و دنیا، من و افشین و شایان و شاهرخ. همان جمعی که دوست داشتم! بیش‌تر از این کسی بینمان بود لوس بازی میشد. آخر هم ختم میشد به دعوا ! دیدم نشستند روی زمین و قلیان چاق کردند. 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
دیروز خونه رفیق شهیدم اتاقی با حضور بینهایت شهدا ..💔🌱
record۲۰۲۱۱۲۱۷۱۹۳۳۳۹.amr
حجم: 672.6K
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 💠دلایل اضطراب و مدیریت آن 🔰دکتر مجید جعفری ⭕️دوستان گلم که در آستانه امتحانات حضوری قرار دارن اینو از دست ندن😍 به امید موفقیت تک تکتون❤️
#خود‌ بہ‌چشم دیدم‌کہ میرود ...
و دل فرمود : - ایراد از نفس است . کالبد را میارا ...
امروز دیدمش. من تنها بودم. اونم تنها. هر دو در امتداد هم تنها. هر دو دستامون توی جیبامون. نگاهمون به کف زمین. و گاهی زیر چشمی به هم. من پر از حرف نگفته... اون؟ نمیدونم. من پر از سوال... اون؟ نمیدونم. من غرق خاطره هامون... اون؟ نمیدونم. دوتا مغرور تنها بودیم. بارها از کنار هم گذشتیم اما حتی یه سلام نکردیم. شده بودیم مثل دو تا خط موازی که تا آخر هیچوقت به هم نمیرسن:)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 بلند سلام کردم. ستاره نگاهی تلخ نثارم کرد. -به به! شازده کوچولو! قدم رنجه فرمودی. کوچک‌ترین عضو جمع بودن این دردسر هارا هم داشت. اما من بیدی نبودم که به این باد ها بلرزم! ریزخندیدم و گفتم: - دختر بو دماغ سوخته میاد! زیرشو کم کن. با چشم غره‌ای نگاهش را از من گرفت. رابطه دوستانه تری که افشین پولدار ترین و خوشتیپ ترین پسر اکیپ با من داشت قابل انکار نبود. ولی همین خیلی برایم دشمن تراشی میکرد. شاهرخ نگاهم کرد و گفت: - نمی‌کشی؟ پوزخندی زدم! - من کِی کشیدم که بخواد بار دومم باشه؟ افشین ابرویی بالا انداخت و سمتم چرخید. با لبخند خاصی گفت: - منم دیگه حتی سمت این چیزا نمیرم. همه زدند زیر خنده. گفتند:《 تو خودت همیشه پایه‌ی این چیزا بودی و آخرشم کم میاری و...》 ولی من با تحسین نگاهش کردم. - ولشون کن این دود و دمیارو بیا بریم با هم پفک بخریم بخوریم! تایید کرد. در برابر چشمان از حدقه درآمده‌ی همه با هم رفتیم. از غرفه یک بسته پفک توپی خریدیم. همان‌جا کنارشان روی نیمکت نشستیم. با سر و صدای زیاد شروع به خوردن کردیم. آخر کار هم که خوردنش تمام شد، قشنگ انگشت هایم را پاک کردم و گفتم: - خب، چه کنیم؟ دنیا کارت ها را از توی کیفش در آورد و ریخت وسط..! ساعاتی با هم بودیم. نزدیک غروب با افشین راه افتادیم. به خانه که رسیدیم خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، نزدیک غروب رسیدم و جلوی در خانه مان غیرعادی شلوغ بود! از همان سر کوچه هم که یک نگاه می‌نداختی میشد فهمید اتفاق خاصی افتاده... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 تا انتهای کوچه دویدم. خانه انتهای یک بن بست عریض بود؛ وقتی رسیدم داد زدم: - چیشده؟ چه خبره؟ راه و باز کنید برم تو. زهرا خانم زن همسایه دستم را گرفت. دوباره گریه اش اوج گرفت و گفت: - الهی بمیرم برات دخترجان! گیج شده بودم،حالم بد بود. دلم خیلی شور میزد. انگار ذرات ریزی در دل و روده ام پیچ و تاب مبخورد. ضربان قلبم را سر انگشتان یخ زده‌ام حس می‌کردم. زن‌دایی پوران از داخل پذیرایی مرا دید. سمتم آمد. شتاب‌زده گفت: - سلام. تو اومدی آزاده جان! زندایی پورانم عقل کل خانواده بود. همه قبولش داشتند. من هم انصافا دوستش داشتم. همیشه موقر و متین بود. و البته مهربان! راحت میشد کنارش بنشینی دو کلمه صحبت کنی. نگاهی کوتاه به حال خرابم انداخت. مرا همراه خودش سمت پذیرایی بردم. در حالی که با انگشتانم بازی می‌کردم گفتم: - چیشده پوران جون؟ جوابمو بده دق کردم! داشت من من میکرد... این‌بار شاکی اما با آرامش پرسیدم: - زندایی جان، چیشده سیاه پوشیدی؟ دور از جون برای آقاجون اتفاقی افتاده؟ سرش را به ضرب بالا آورد. سری تکان داد و گفت: - نه. آقاجون خوبن. آ... آ آزاده، مامانت... بغضی که در گلویش بود جلوی حرف زدنش را گرفت. یک پایم را محکم به زمین کوبیدم! - مامانم چی؟ یکدفعه صدای شیون مامان‌جون را از پذیرایی شنیدم... - الهی بمیرم برات مادر که جوون مرگ شدی..! تازه فهمیدم داستان از چه قرار است! چشمانم گرد شد. دو قدم عقب رفتم. نفسی عمیق کشیدم. ناگهان همه چیز سیاه شد. دیگر هیچ چیز نفهمیدم... 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
راستی شما امسال منتظر یلدا هستید؟ برای چی؟ دید و بازدید و مادربزرگ پدربزرگا؟ لباس با زیورآلات یلدایی خاصی خریدید؟ برنامه خاصی برای یلدا دارید؟ یلدا شمارو یاد شخص خاصی میندازه؟ یا..؟ payamenashenas.ir/Modir_nevisandeh