مجهولات
تو ناشناس نیومد🌝 #ممبر
الان اینجوریام که بلند شید همین حالا برگردیم قم من کمدامو صفا بدم😔😂
- سلام روزتون پر تلاش. مستند خوب چیزی سراغ دارید؟
#ناشناس
+ سلام در چه حوزهای؟ اینا مستندهایی بود که دیدمو اینجا دربارش صحبت کردم، مایل بودی اینارو ببین✨
مستند دیوانگی
مستند به رنگ پاییز
https://doctv.ir/Program/418788
مجهولات
دو ساعت استودیو بودم فقط ۱۰ دقیقه نهایی ضبط کردم🙏 هر چی پول پای هر دورهای دادم حلااالشون بس که این
عه ظاهراً قراره یه کارگاه ۵ جلسهای تو کانون پرورش فکری برای نوجوونا داشته باشیم!
اونجا قراره خیلییی خفن و اصولی و تمرینمحور از گویندگی صحبت کنیم و بهتون قول میدم در پایان کار از یَک یَک تون یَک پادکستر حرفهای بسازم😌😂
کلی سناریو و دلقکبازیام برای حفظ نشاط کلاس ردیف کردم چون قراره هر جلسه سه ساعت در خدمتم باشین🤌
اگر قم هستید و مایل به شرکت خودتون یا خواهرای کوچیکترتون، تشریف ببرید کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پردیسان برای ثبتنام. ببینمتون انشاءالله🥲🤍
هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪
شکوه السلطنه 🌚🕶
" زن عقدی زیرک و صبور ناصر الدین شاه بود که با نقشه هایی تمیز پسرش مظفرالدین را جانشین شاه کرد و در ظاهر به دنبال آرامش و دوری از ظواهر دنیوی بود اما در چشم برهم زدنی هووهای بیچاره ی خود را کله پا کرده😂 و بازی قدرت را برد طوری که حتی بعداز برد هم کسی حیله او را نفهمید!
حمیده جان به دلیل شباهتت به بانو جانگ تو دنگی به ایشون هم شبیهی😂😔"
عه عه بدون شعرو گل؟! نمیشه که。◕‿◕。
'میترسیدم که گم شوم در ره تو
اکنون نشوم گم که نشانم کردی'
"🪴"
مولانایِ جان.
رفتم برای کانالی که ادمینشم از این پارچه سبزا گرفتم به ضریح متبرک کنم و پاپیونیش کنم و بزارم رو محصولاتش!
#ادمین_تراز😌😂
امروز که روبهروی ضریح امام رضا(ع) نشسته بودم و حیرون مفاتیحو ورق میزدم، نگاهم به این «دعای صباح» از امیرالمؤمنین افتاد. طبق عادت همیشگی نشستم با ترجمه خوندم و دیدم اصلاً آدم صبحشو با چه چیزی قشنگتر از این میتونه شروع کنه؟!
https://erfan.ir/m40
لطفاً شماام وقت بزارید و شده صرفاً ترجمهشو نجوا کنید. برای حال دلتونم که شده محشره :)🤍
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نوزدهم و #قسمت_بیستم: تو شاهد باش یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم ...
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_بیست و یکم: فقط به خاطر تو
اومد بیرون ... جدی زل زد توی چشمام ...
- تو که هنوز بیداری ...
هول شدم ...
- شب بخیر ...
و دویدم توی اتاق ...
قلبم تند تند می زد ...
- عجب شانسی داری تو .. بابا که نماز
نمی خونه ... چرا هنوز بیداره؟ ...
این بار بیشتر صبر کردم ... نیم ساعت از اذان گذشته بود که خونه ساکت شد ... چراغ
آشپزخونه هم خاموش شده بود... رفتم دستشویی و وضو گرفتم ...
جانمازم رو پهن کردم ... ایستادم ... هنوز دست هام رو بالا نیاورده بودم ... که سکوت و
آرامش خونه ... من رو گرفت ...
دلم دوباره بدجور شکست ... وجودم که از التهاب افتاده بود... تازه جای زخم های پدرم
رو بهتر حس می کردم ...
رفتم سجده ...
- خدایا ... توی این چند ماه ... این اولین باره که اینقدر دیر واسه نماز اومدم ...
بغضم شکست ...
- من رو می بخشی؟ ... تازه امروز، روزه هم نیستم ... روزه گرفتنم به خاطر تو بود ... اما
چون خودت گفته بودی ... به حرمت حرف خودت ... حرف پدرم رو گوش کردم ... حالا
مجبورم تا 15 سالگی صبر کنم ...
از جا بلند شدم ... با همون چشم های خیس ... دستم رو آوردم بالا ...
الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ...
هر شب ... قبل از خواب ... یه لیوان آب برمی داشتم و یواشکی می بردم توی اتاق ...
بیدار می شدم و توی اتاق وضو می گرفتم ... دور از چشم پدرم ... توی تاریکی اتاق ...
می ترسیدم اگر بفهمه ... حق نماز خوندن رو هم ازم بگیره...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_بیست و یکم: فقط به خاطر تو اومد بیرون ... جدی زل زد توی چشمام ... - تو که
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_بیست و دوم: زمانی برای مرد شدن
از روزه گرفتن منع شده بودم ... اما به معنای عقب نشینی نبود ... صبح از جا بلند می شدم ... بدون خوردن صبحانه ... فقط یه لیوان آب ... همین قدر که دیگه روزه نباشم...
و تا افطار لب به چیزی نمی زدم ... خوراکی هایی رو هم که مادرم می داد بین بچه ها
تقسیم می کردم ... یک ماه ... غذام فقط یک وعده غذایی بود ..
برای من ... اینم تمرین بود ... تمرین نه گفتن ... تمرین محکم شدن ... تمرین کنترل
خودم ...
بعد از زنگ ورزش ... تشنگی به شدت بهم فشار آورد ... همون جا ولو شدم روی زمین
سرد ... معلم ورزش مون اومد بالای سرم ...
- خوب پاشو برو آب بخور ...
دوباره نگام کرد ... حس تکان دادن لب هام رو نداشتم ...
- چرا روزه گرفتی؟ ... اگر روزه گرفتن برای سن تو بود ... خدا از 10 سالگی واجبش
می کرد ...
یه حسی بهم می گفت ... الانه که به خاطر ضعف و وضع من ... به حریم و حرمت روزه
گرفتن و رمضان ... خدشه وارد بشه ... نمی خواستم سستی و مشکل من ... در نفی
رمضان قدم برداره ... سریع از روی زمین بلند شدم ...
- آقا اجازه ... ما قوی تریم یا دخترها؟ ...
خنده اش گرفت ...
- آقا ... پس چرا خدا به اونها میگه 9 سالگی روزه بگیرید ... اما ما باید 15 سالگی روزه
بگیریم؟ ... ما که قوی تریم ...
خنده اش کور شد ... من استاد پرسیدن سوال هایی بودم که همیشه بی جواب می
موند ... این بار خودم لبخند زدم ...
- ما مرد شدیم آقا ...
- همچین میگه مرد شدیم آقا ... که انگار رستم دستانه ... بزار پشت لبت سبز بشه بعد
بگو مرد شدم ...
- نه آقا ... ما مرد شدیم ... روحانی مسجدمون میگه ... اگر مردی به هیکل و یال کوپال
و ... مو و سیبیل بود ... شمر هیچی از مردانگی کم نداشت ... ما مرد بی ریش و سیبیلم
آقا ...
فقط بهم نگاه کرد ... همون حس بهم می گفت ... دیگه ادامه نده ...
- آقا با اجازه تون ... تا زنگ نخورده بریم لباس مون رو عوض کنیم ...
@mjholat