- تو
تو را میگویم. حالا فقط تو مخاطب منی. از هر کجا که پیامم را میخوانی! بالهایت را باز کن، در خرابهٔ غمهایت را ببند، پر از شادی شو تا اوج بگیری! بگذار شقایقها گونههای حریریات را نوازش کنند. با باد هوهو کن. با کبوتران پرواز کن. با غنچهها شکوفا شو. هر لحظه اوج بگیر. فرقی ندارد که مبدأ تو از بین ناز و نوازش پر قو است یا زبری دلخراش کارتن خیس کف خیابان، مهم مقصد توست! مهم امروزِ توست!
چشم هایت را باز کن. خدا رسما دارد به تو لبخند میزند، عاشقانه به تو سلام میکند، راستی! تو امروز به خدا سلام کردی؟ سلام کن. سلامی از ژرفای احساس، برگرفته از عمیقترین ستایشها... و برای دوباره بیدار شدنت خدا را سپاس گوی، سپاسی به عمق دراز گودال ماریانا تا بلندای بلندترین قلهٔ هیمالیا... سپاس گوی خدایی را که تمام این پستی و بلندیها را آفرید تا مسخّر تو باشند...
برخیز!
هم اکنون قلب تو با فشار میتپد و خون را به تک تک سلولهای مغزت میرساند. مغزی که بینهایت تواناست... شاید نبینی، شاید نشنوی، شاید ضعف پاهایت تو را از ابتدای عمر تا انتها مانند عروسکی یک جا نشانده باشد، شاید دستانت حرکتی نداشته باشند، شاید خاموشی زبانت تو را مجبور به روزهٔ سکوت کرده باشد؛ ولی تو، هنوز مغزی داری به وسعت بیانتها که انتهای این نامنتها تویی! تویی که با این بهانهها خود بالهای خودت را بستهای و به حساب و کتابها محدود کردهای...
تا به حال شده وقتی در کتاب ریاضی شکلی بی سر و ته را میبینی که خواسته اثباتش کنی، چشمانت را ببندی، تیزی گوشههایش را کف دستت حس کنی و صمیمانه بخواهی مثل یک وکیل قَدَر کمکش کنی تا در دادگاه هندسه اثبات کند صاحب فلان ویژگی است؟!
تا به حال شده حس مجهولها را درک کنی وقتی بارها در یک مسئله تکرار میشوند اما هنوز ناشناختهاند؟ و بخواهی به آنها کمک کنی تا خود را بشناسانند؟
یا اصلا فکر کردهای اشعار و لغاتی که باید آنها را حفظ کنی، چه ذوقی دارند که قرار است وارد مغز بیانتهای تو شوند و آنجا برای خود کاشانهای برگزینند؟ و حالا لغات سادهتر و کوچکتر که همیشه مذمت میشدند، چه قدر به خود میبالند و چه فخری میفروشند که تو راحتتر آنها را میپذیری!؟
میگویند آسمان اول با همهٔ وسعتش در برابر وسعت آسمان دوم همچون نگینی است افتاده در بیابان.. و این تمثیل تا آسمان هفتم بر همین منوال است. اما حالا من به تو یقین میدهم که همان آسمان هفتم هم در برابر ذهنِ بیانتهای تو، مانند نگینی است که در بیابانی گم شده...
خدا خودش گفته همیشه عزیزترین چیزهایتان را به نیازمندان ببخشید و خودش، تو را که اشرف مخلوقات بودی به زمین بخشید. به تو دو بال قرآن و ولایت را داد و شیوهٔ پرواز آموخت که پرواز کنی و انسان شوی! پس یادت نرود، این زمین، با همهٔ اموال و طلا و الماسهایش، باز چیزی نیست جز گدایِ حضور تو! مبادا تو مسخّر اینها شوی!
پس برخیز!
برخیز و بجوش و بخروش و عالم به ریالی بفروش و از آب صلابت تو بنوش و دل از دلبر و دلدار جدا کن، و دل از طمع حرص و نیاز و خوشی دهر، رها کن. بشو عاشق آنکس که برای همه کس از کسِکس تا کسِناکس و یا هر کسِبیکس شده است یاور و دلدار... از دمِ رنگی طاووس تا پر تیرهٔ کفتار...
یکی گفت بگو کیست؟ و گفتم که:«خدایی است که عشق است و نیاز است، که شعر است و شعور است، شهِ ملک و مقام و ملک و انس و گِل و جن و درختان، به حق پاک و دلیر است و تو از روز ازل عاشق اویی و خودش خوبتر از تو، به این عشق علیم است و بصیر است، و قطعا هدف خلقت تو دیدن معشوق و رسیدن به همین راه و مسیر است...
به جا مونده از انشاهای متوسطه اول!
به تاریخ آذرِ ۹۸ :)✨
مجهولات
📪 پیام جدید واااااای دختر برات خوششششحااالمممممم وای خیلی ذوق کردم برات🥺#مبینا #دایگو
قربونت زیبا🥲🫂
انشاءالله بزودییی موفقیت شما✨
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
میشه بیاید پیشمون؟ 🪴📻🎙📚
@Rise_ketab
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید میشه بیاید پیشمون؟ 🪴📻🎙📚 @Rise_ketab #دایگو
کلا تو مجهولات حمایتی نمیزارم
لاکن از دو وجه حیفم اومد این کانال نباشه
۱. از وقتی رفتم تو کانال، خیلی از عکساشونو سیو کردم و دیدم از اونجا که قطعا روزی بالاخره خرد خرد و به مناسبت براتون خواهم فرستاد، عیبه منبعشو معرفی نکرده باشم🌝
۲. قیمت چندتا از کتابهاشونو تو نت سرچ کردم و دیدم جدا و به طرز عجیبی از همه جا مناسب تره.. اونقدر که ترغیب شدم خودمم چندتایی تهیه کنم :)✨
و به نظرم این دلایل اونقدر برجسته و قانع کننده بود که بهتون معرفیش کنم و شماام حمایتشون کنید💘
مجهولات
این کتاب داستان زندگی یه نفره که توسط یک شهید مدافع حرم نوشته شده. از اون زندگیا که آخرش دست میزاری
در ثالث.. از اونجا که خیلیاتون نحوه نگارش رمان نسل سوخته براتون چالش برانگیز بود و حتی یه سری سوالاتی داشتید که ناشی از این بود که فکر کرده بودید نویسندهاش منم،
دوباره خاطرنشان میکنم که من فقط دارم این رمان رو براتون منتشر میکنم✨
چون به دلم نشسته بود و انتشارش هم مجاز بود.
نویسندهاش، شهید سید طاها ایمانی هستن :) از شهدای مدافع حرم، که خاطرات واقعی یکی از رفقاشونو به رشته تحریر در آوردن✨
بازم اگر کسی میبینه پایه ویراستاری این رمان هست، بیاد پیوی تا با هم هماهنگ بشیم✨ چون من حقیقتا زمانشو ندارم :,)