eitaa logo
مجهولات
314 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
817 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد دو سال اومدم مدرسه مون😭✨
مدرسه دبیرستان "وطن" است.
مجهولات
مدرسه دبیرستان "وطن" است.
من آب خوردن با دست تو آبخوری زنگ زده تو رو تا ابد به آبخوری اتومات نی‌دار دانشگاه ترجیح میدم وطن. و چمن‌های مصنوعی پوسیده‌تو به چمن‌های طبیعی و گلزار دانشگاه. و پرینتر همیشه خراب رایگان دفترتو به اتاق انتشارات پولی دانشگاه با مسئول عصبیش.
دیگه رسما دانشجو شدیم رفت🥲 به بیوتکی مملکت سلام کنید😂🤌
یادگاری از ۱۴۰۳.۷.۲۵
مجهولات
دیگه رسما دانشجو شدیم رفت🥲 به بیوتکی مملکت سلام کنید😂🤌
https://eitaa.com/hamiinjoori/2171 وای آره🥲 وقتی این کارتو دادن دستم، تازه انگار اون نفسِ عمیقِ راحته رو کشیدم✨
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و هشتم: الفاتحه برق از سر جمع پرید ... ـ کجا هست؟ ... ـ یه جای بکر
و نهم: پس یا پیش؟ من و آقا رسول ... دو تایی زدیم زیر خنده ... آقا مهدی هم دست بردار نبود ... پشت سر هم شوخی می کرد ... هر چی ما می گفتیم ... در جا یه جواب طنز می داد ... ولی رنگ از روی صادق پریده بود ... هر چی ما بیشتر شوخی می کردیم ... اون بیشتر جا می زد ... آخر صداش در اومد ... ـ حالا حتما باید بریم اونجا؟ ... اون راویه گفت ... حتی از قسمت های تفحص شده ... به خاطر حرکت خاک ... چند بار مین در اومده ... اینجاها که دیگه ... آقا مهدی که تازه متوجه حال و روز پسرش شده بود ... از توی آینه بهش نگاهی انداخت ... ـ نترس بابا ... هر چی گفتیم شوخی بود ... اینجاها دست خودمون بوده ... دست عراق نیوفتاده که مین گذاری کنن ... منطقه آلوده نیست ... آقا رسول هم به تاسی از رفیقش ... اومد درستش کنه ... اما بدتر ... ـ پدرت راست میگه ... اینجاها خطر نداره ... فقط بعد از این همه سال ... قیافه منطقه خیلی عوض شده ... تنها مشکلی که ممکنه پیش بیاد اینه که گم بشیم ... با شنیدن کلمه گم شدن ... دوباره رنگ از روش پرید ... و نگاهی به اطراف انداخت ... پرنده پر نمی زد ... تا چشم کار می کرد ... بیابان بود و خاک ... بکر و دست نخورده ... هر چند ... حق داشت نگران بشه ... دو ساعت بعد ... ما واقعا گم شدیم ... و زمانی به خودمون اومدیم ... که دیر شده بود ... آقا مهدی ... پاش تا آخر روی گاز که به تاریکی هوا نخوریم ... اما فایده ای نداشت ... نماز رو که خوندیم ... سریع تر از چیزی که فکر می کردیم بتونیم به جاده آسفالت برسیم ... هوا تاریک شد ... تاریک تاریک ... وسط بیابان ... با جاده های خاکی ... که معلوم نبود کی عوض میشن یا باید بپیچی ... چند متر که رفتیم ... زد روی ترمز ... ـ دیگه هیچی دیده نمیشه ... جاده خاکیه ... اگر تا الان کامل گم نشده باشیم ... جلوتر بریم معلوم نیست چی میشه ... باید صبر کنیم هوا روشن بشه ... شب ... وسط بیابان ... راه پس و پیشی نبود ... @mjholat
من دو روز بعد زبون وا کردن بچم:
هدایت شده از بی‌نهایت
نیست راهی قرب را از سوختن نزدیک‌تر در طریق عشقبازی امتِ پروانه شو... ما و شعبان، بهم شبیه بودیم! که شعبان ۱۹ سالش بود و ما هم همین حوالی، کمی کمتر، کمی بیشتر! اما هر دو تو یه عصر و زمان زندگی کردیم. مقابل يه دشمن مشترک... و ما و شعبان بهم شبیه نبودیم. که یکی‌مون میونه‌ی آتیش مبارزه می‌کرد؛ و دیگری تنها تلاش داشت که احساس سوختن‌ رو به تماشا درک کنه! مگر اونهایی از جمع‌مون، که یادشون نرفت: زمین مهم مبارزه با اسرائیلِ درون، بِکر و نجنگیده رها شده! جایی که سهم خدا از زمین قلب در حال غصب شدنه! و باید تو یه مبارزه‌ی تمام عیار برای رهایی‌اش جنگيد. و جنگیدن سوختن داره... شعبان ایستاد، سوخت و رسید. دیره! تو کجای این مبارزه‌ای؟ ♾ @binahayat_ir
مجهولات
نیست راهی قرب را از سوختن نزدیک‌تر در طریق عشقبازی امتِ پروانه شو... ما و شعبان، بهم شبیه بودیم! ک
من واقعاً قلبم ترک خورد. امروز خیلی دیدم پسرایی هم سن و سال ایشون که با مادر و پدرشون می‌اومدن برای ثبت‌نام دانشگاه.. و سهم ایشون هم اول سوختن آرزوهاش و بعد خودش تو آتیش جنگ شد :)💔 و ما این‌جا نشستیم و به در و دیوار غر می‌زنیم...
محبوبم اگر بودی الان سرپرستی یکی از این بچه‌ها رو قبول می‌کردیم و دوتایی پولامونو جمع می‌کردیم برای جور کردن هزینه‌های جراحی‌هاش تا زودتر نقص عضو یا هر مشکل دیگه‌ای داره حل بشه و براش بهترین مامان بابایِ دنیا می‌شدیم. ولی تو نیستی. درد و نفرین.