مجهولات
روز اول دانشگاه: صبح با مامان رفتم تا جای ایستگاه اتوبوس. اونجا برای اولین بار به قصد دانشگاه، سوار
قسمت دوم:
بعد اتمام کلاس فیزیک رفتم تو حیاط. بدون رفیق جز پشه پروندن پلنی هست؟ نه! تازه قضیه اونجایی سخت میشه که یه مشت پسرم تو حیاط ولان..(این چه ادبیاتی بود برای آقایون به کار بردم😶😂) خرامان خرامان رفتم سمت بوفه کافه دانشگاه و دیدم نه چیزی نمیخوام. اومدم برم تو آلاچیقی که همه دختر بودن، که رو چمنا یه سری میز و صندلی سبز بامزه دیدم!
دور یکیشون هیچکس نبود. رفتم سراغ همونو و نشستم به نوشتن قسمت اول.
ساعت بعدم فیزیک بود، تو همون کلاس بزرگ اولیه...
هنوز متنم نصفه نیمه بود که شد ۹:۵۵ و خودمو رسوندم به ساختمون ۱ و کلاس فیزیک.
این بار قوانین کلاسو بودم.. ظاهراً این استاد شدیدا روی گوشی سر کلاس دست گرفتن حساسه!
رفرنس فیزیکمون هالی دیه و مباحث ترممون مبحث جذاب مکانیک و حرکت...
۹ فصل رو باید تو این ترم بخونیم که ۵ فصلش میان ترمه و توی ترمم نمیاد.
تا اینجا تو همین یک جلسه کل فصل یک، یعنی بردارها رو درس داد و همش هم بلااستثنا ریاضی محض بود!
سه ساعت کلاس بود که بعد یک ساعت و نیم آنتراک ده دقیقه ای داشتیم و بعدم یک ساعت و ربع دیگه و بعد تموم.
تو این واحد با بچههای مهندسی پزشکیایم و کلاسمون دیگه مختلطه.
الان فهمیدیم یه سری بچههای کلاسمون از تهران میان اینجا و برگامون ریخت! خوابگاهم ندارن...
قبلا فقط یکشنبه و سه شنبه و چهارشنبه کلاس داشتیم، الان بخاطر کلاسای جبرانی تقریبا هر روز باید اینجا باشیم!
خلاصه فیزیکو فهمیدم ولی اگر همین امشب نرم خونه و مرور نکنم همش میره و قطعا هرگز برنمیگرده
همه چیز زیادی سنگین و سخته. خیلی زیاد. جوری که از همین الان وحشت زده و خستهام!
اصطلاحات جدید، لاتین نوشتن، جابجا شدن علامت ضرب و جانشین شدن کراس، یه چیزی ترمینال که فکر کردم فهمیدمش ولی بعد فهمیدم اصلا..
خیلی حرف دیگه داشتم ولی فکر کنم دیگه اکیپ خودمونو پیدا کردم و خوشم نمیاد تو همین اوایل آشنایی تو گوشی باشم..!
مجهولات
📪 پیام جدید سلااام واییی ذوققق و استرسسس چقدر باحال ماجرای روز اول دانشگاه رو تعریف کردیم. میشه ب
قربوووونت🥲✨
بیوتکنولوژی (زیست فناوری)
کل چیزی که از ریاضی فهمیدم:
ها بَل بَل بَل بل بل
تانژانت بَل بَل بَل بل بل میره تو تابع بَل بَل بَل بل بل لیمیتش چیه؟ بَل بَل بَل بل بل حال میکنیدااا بَل بَل بَل بل بل اینو که دیگه خوندی بَل بَل بَل بل بل دیگه خوب اینارو مرور کن آماده باش برا انتگرال
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/16340
داری شوخی میکنی دیگه؟؟ منم🥲🤌 میتونم راجع بهش ازت سوال بپرسم؟ تو از قبل بهش اشناییت داشتی؟
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/16340 داری شوخی میکنی دیگه؟؟ منم🥲🤌 میتونم راجع بهش ازت سوال ب
تو ام همین رشته رو میخونی؟😍
چه دانشگاهی؟
آره زیاد.. در خدمتم🤍
Ravin Fard4_6021641760713740889.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
قفلی زدم رو این ورژن فارسی موزیک فرندز :))
مجهولات
قسمت دوم: بعد اتمام کلاس فیزیک رفتم تو حیاط. بدون رفیق جز پشه پروندن پلنی هست؟ نه! تازه قضیه اونجایی
قسمت سوم:
این دومین آرزوم برای دانشگاه بود که خدا برآورده کرد. پیدا کردن رفیق خوبو میگم :)
آرزوی اولم که همین بود که فقط دختر باشیم و بیشترم چادری که شد.. به برکت خوندن نماز، با یه اکیپ پایه و درسخون و معتقدم آشنا شدم و نرم نرمک رفتم بینشون...
و خب شروع دوستیمون از اونجا بود که همه با هم فهمیدیم نمازخانه بسته است و تصمیم گرفتیم با یه مهری که اونجا بود، نوبتی نماز بخونیم و تو همون پروسه با هم آشناتر شدیم!
فکر میکردم چون یه سال پشت کنکور بودم، از خیلیا تو دانشگاه بزرگتر باشم، ولی فعلا که از همه ۴ تا رفیقم کوچیکترم😶
از مامان دو تا بچه، متولد ۷۵ داریم تا بنده که ۸۴ام... از همه بیشتر با ریحانه حس نزدیکی داشتم و شخصیت پختهی محدثه سادات و البته چشمی مسئله حل کردناش هم جذبم کرد! اون دو تا متولد ۸۲ان
معصومه ام متولد ۷۸، مشغول یه لیسانس دیگه بوده ولی خوشش نیومده و اومده سراغ زیست فناوری. درسشم حسابی خوبه و ماشاءالله کل کلاس تو جیبشن :)!
نقطه مشترک اصلی مون اینه که همهمون عاشق این رشته ایم و همهمون با تحقیق و آگاهی کامل اومدیم اینجا! همهمون چادری و البته زیر خط فقریم😂🍃
یه جور یه لحظه همهشون رفتن سمت کافه دانشگاه که من گرخیدم و گفتم خب با این قیمتا چطور خریدو یپیچونم؟ ولی یهو همه زدن زیر خنده و فهمیدم اوضاع همهمون همینه! و دست خالی برگشتیم...
پیشاپیش برام ناراحت کننده است که این رفاقت، و همین جمع، تو دانشگاه خیلی عمر نداره.. همین ترم که یک ماهشم رفته هست و ترم بعد معلوم نیس هر کدوم چطور انتخاب واحد کنیم و کِی و کجاها با هم باشیم.
ولی باز معرکه است.. چون تحمل دانشگاه بدون رفیق همفکر واقعا سخت بود...
امیدوارم پایدار بمونه و بتونیم با هم حرکتای خفنی بزنیم.. چون همهمون تأسیس شرکت دانش بنیان پلن اصلی مونه(البته معصومه میخواد مهاجرت کنه)😌😂
قرار شد گروهمونم من بزنم و زدم و بچه ها اومدن، خوشبختانه همه متفقالنظر بودیم که ایتا و اینم بر اکلیلم افزود🥲
چهار ساعت کلاس ریاضی واقعا فاجعه بود و همونطور که توصیف کردم هیچی ازش نفهمیدم.. و فکر نکنم در ادامه ام چیزی بفهمه چون تدریسش افتضاحه.. هر چند میگن بهترین استاد ریاضی دانشگاست! فقط امیدوارم چون ریاضی ۱ه بتونم از تو نت چیزی ازش در بیارم و اونجا یاد بگیرم...
البته اگه پایهمو قوی کنم قطعا اوضاعم بهتر میشه! و البته جزوه رو زودتر بگیرم و پیش خوانی داشته باشم...
فعلا پلن اینه که تا هفته بعد، فیزیک امروزو مرور کنم، رفرنسشو از کتابخونه بگیرم و پیشخوانی کنم، ریاضی رو حتما کل دوازدهمو مجدد بخونم و بخش حد جزوه رم مرور کنم و مشتق ام پیشخوانی..
و حتما حتماً برای شیمی سه شنبه، استوکیومتری و نکات اولیه آلی رو مرور کنم چون اصلا نمیدونم چی در انتظارمه و نمیخوام مثل ریاضی بخاطر ضعف پایه، جلسه اولو رسما از دست بدم...
خوشبختانه این هفته هنوز یکشنبه و پنجشنبه هامون خالیه و میتونم با اختصاص همین روزی ۷,۸ ساعت که دانشگاهم، به درس خوندن همه اینارو در بیارم.. از هفته بعد کلاسای جبرانی و دو واحدی که اضافه شده، دیگه هیچ فرصتی برای قوی کردن پایه و عقب موندن برام نمیزاره و فقط باید بدوم که برسم!
همه چیز زیادی رو دور تنده. علی رغم همه این تلاشا تازه شاید فقط پاس بشم.. اینکه رو دور بیافتم و خودمو بکشم بالا قطعا تو این نیمترم اول اتفاق نمی افته.. حتی شاید تو کل ترم اول..
ولی از ترم دو و سه وضع واحدا واقعا بهتر میشه و مهم تر اینکه دیگه ریاضی نداریم! و فیزیک...
امیدوارم دووم بیارم. بینهایت سخت تر از تصورمه🚶🏻
یادم میاد میخواستم واحد بیشتر بگیرم و حینش دوباره برا کنکور بخونم و مقاله بنویسم و اینا، فقط خندم میگیره.
الان فقط میخوام به کلاس برسم..😂🤌
مجهولات
قسمت سوم: این دومین آرزوم برای دانشگاه بود که خدا برآورده کرد. پیدا کردن رفیق خوبو میگم :) آرزوی او
این عکسم یادگاری از همون جایی که قرار شد گروه بزنیم تو ایتا