eitaa logo
مجهولات
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 برنج را که بار گذاشتم شفته پلو شد. شدیدا ضدحال خوردم! به خودم دلداری دادم که بیخیال خورش که محشر شده، برنج هم همچین مهم نیست..! با اعتماد به نفس تمام یک میز شیک چیدم. منتظر آمدن بابا شدم. زیاد نگذشت که صدای باز شدن در شیشه‌ای ورودی را شنیدم. بابا همین که وارد شد و میز را دید همان‌جا ایستاد. چشم‌هایش گشاد شده بود. دهانش باز ماند. کیسه های غذا ناگهان از دستش افتاد! آرام پرسید: - آزاده تو.. تو اینا رو پختی؟ با خنده گفتم: - اول سلام آقای یوسف پور! سلام بلندی کرد. نزدیکش رفتم. با طنازی گونه‌ام را جلو آوردم. محکم در آغوشم کشید. همان‌جا یک بوس محکم تقدیمم کرد! چشمکی زدم و گفتم : - خوب دیگه لوس بازی بسه باباخان..! بیا که الان غذا از دهن میوفته. لباس‌هایش را که عوض کرد آمد سر سفره نشست. بعد هم با کلی به‌به و چه‌چه نهار را خورد. من هم حسابی ذوق کردم. تا ناهار تمام شود ساعت سه شده بود. نیم ساعتی خوابیدم. ناگهان با اضطراب بیدار شدم! کم‌کم شروع کردم به آماده شدن؛ با همان تیپ ساده مشکی همیشگی! آرایش ساده کردم. بیرون دیدم. بابا هنوز همان‌جا روی کاناپه خواب بود. کفش‌های اسپرت مشکی‌ام را پا کردم و رفتم سرکوچه. افشین آمده بود. سوار شدم. سریع سلام کردم. او هم سلامی کوتاه کرد. فرمان را چرخاند و حرکت کرد. بلافاصله در داشبورد را باز کردم. چیزی که دیدم لحظه‌ای متوقفم کرد! برخلاف همیشه، بجای آن اسپری مردانه، ادکلنی زنانه و شیک آن‌جا بود! معلوم بود هزینه زیادی برایش داده! برش داشتم. ناباورانه سرم را به طرفین تکان دادم. با خنده به افشین گفتم: - این چیه؟! نگاهم کرد. لب هایش را محکم روی هم فشرد. لبخندی زد وگفت: - برای توئه. سرش خاراند و تصحیح کرد: - یعنی تقدیم به شما! بلند خندیدم! - مسخـــــره ! آخه برای چی؟ لبخند زد و گفت: - همین‌جور، هدیه! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️#بیراهه 🍀#پارت20 برنج را که بار گذاشتم شفته پلو
امیدوارم تا اینجا مورد توجه شما عزیزان بوده باشه😍✋ ان‌شاءالله پارت های ۲۰-۳۰ در آمار ۷۰ منتشر خواهد شد🌱
¹..🚎✨
²..🚌✨
³..🚍✨
⁴.. ❤️✨ - مقصد
:)✌️
تا پیام های بعدی بیاد، به یاد تمام رفقا و ممبرای اینجا و همسایه هامون بودم:)
یکی از کراماتی که اونجا پیدا کردم، این بود که از دستم نور ساطع میشه😎 نورش هم کفار رو کور ميکنه! کی برم دنبال کتاب آسمانی؟ البته اگر امام چهاردهم نبودم😂💔