مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و دوم: فروشی نیست بعد از نماز، آقای مرتضوی صدام کرد ... بقیه رفتن نه
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و شصت و سوم: آشیل
توی راه برگشت ... شب توی قطار ... علیمرادی یه نامه بهم داد ...
- توصیه نامه است برای * ... مرتضوی گفت: تو حیفی با این روحیه و این همه استعداد
... توی مجتمع ما بمونی ... برات توصیه نامه نوشت ... گفت از تهران هم زنگ میزنم
سفارش می کنم میگم کدوم قسمت بگذارنت ...
نامه توی دستم خشک شد ...
- آقای علمیرادی ...
- نترس بند پ نیست ... اینجا افراد فقط گزینش شده میرن... این به حساب گزینشه... حاجی مرتضوی از اون بچه های خالص جنگه که هنوزم اون طوری مونده ... خیلی
هم از این طرف و اون طرف، اذیتش می کنن ... الکی کاری نمی کنه ...
انتخاب بازم با خودته ... فقط حواست باشه ...
با گزینش مرتضوی و تایید اون بری ...
هم اونهایی که از مرتضوی خوش شون نمیاد سر به جونت می کنن و سنگ می اندازن
... هم باید خیلی مراقب باشی ... پاشنه آشیل مرتضوی نشی ...
هنوز توصیه نامه توی دستم بود ... بین زمین و آسمون ... و غوغایی توی قلبم به پا شد ...
- پس چرا واسم توصیه نوشت؟ ... اینطوری بیشتر روش حساس نمیشن، سر به سرش
بزارن؟ ...
تکیه داد به پشتی ...- گفتم که از بچه های قدیم جنگه ... اون موقع، بچه ها صاف و صادق و پاک بودن و
نترس ... کار که باید انجام می شد؛ مرده و زنده شون انجام می داد ... هر کی توانایی
داشت، کسی نمی گفت کی هستی؟ قد و قواره ات چقدره؟ ... میومد وسط، محکم پای
کار ... براساس تواناییش، کم نمی گذاشت ... به هر قیمتی شده، نمی گذاشتن کار روی
زمین بمونه ... و اال ملت تازه انقالب کرده و حکومت نوپا ...
مرتضوی هنوز همون آدمه ... تنهایی یا با همراه ... محکم می ایسته میگه این کار درسته
باید انجام بشه ...
انتخاب تو هم تو همون راستاست ... ولی دست خودت بازه... از تو هم خوشش اومد ...
گفت: این بچه اخالق بچه های اون موقع رو داره ... اهل ناله و الکی کاری نیست ... می
فهمه حق الناس و بیت المال چیه ... مثل بچه های اون موقع که مشکل رو می دیدن،
می رفتن پای کار ... نمی شینه یه گوشه بقیه شرایط رو مهیا کنن، این از دور کف
بزنه...
تمام مدت سرم پایین بود و به اون نامه فکر می کردم ... انتخاب سختی بود ... ورود به
محیطی که روی حساب گزینش کننده ات ... هنوز نیومده، یه عده شمشیر به دست...
آماده له کردن و خورد کردنت باشن ...
از طرفی، اگر اشتباهی می کردم ... به قیمت زمین خوردن مرتضوی تموم می شد ...
ریسک بزرگی بود ... بیشتر از من... برای مرتضوی ...
غرق فکر بودم ...
- نظر شما چیه؟ ... برم یا نه؟ ...
و در نهایت تمام اون حرف ها ... و فکرها ... تصمیم قاطع من... به رفتن بود ...
@mjholat
هدایت شده از لبپَر.
مجهولات
چقدر چنلت حسِ صمیمیت و مهربونی توأم داشت، سراسر لبخند و به قول ایتاییون اکلیلی شدم.
به نظرم فکر کردن و شاید در نهایت پذیرفتن حرف بقیه ورایِ همهیِ اعتقادات و محیط زندگی ووو بد نیست، گاهی باید خودمون رو از دور باطل لجاجت و تأکید روی عقاید خودمون در بیاریم.
خیلی جاها تنمون زخم شد و یا قراره بشه بعد از افتادن توی این سیکل معیوب.
پس بهتره واقعیتها رو ببینی و بپذیری، خیلی بهتر از اینهکه اجازه بدی جبر زمان با اذیت و آزار و ناراحتی بیشتری بهت بقبولونه.
موفق باشی حمیدهیِ عزیزم🤍
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و سوم: آشیل توی راه برگشت ... شب توی قطار ... علیمرادی یه نامه بهم دا
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و شصت و چهارم: جا مانده
از وقتی یادم میاد، کربال رفتن آرزوم بود ... حج دانش آموزی رو پای پرواز، پدرم گرفت...
- حق نداری بری ...
کربال رو هم هر بار که نیت رفتن کردم ... یه اتفاقی افتاد ... و این چندمین سالی بود
که چند روز به حرکت ... همه چیز بهم ریخت ...
حالم خراب بود ... به حدی که کلمه خراب، براش کم بود ... حس آدمی رو داشتم که
دست و پا بسته ... لب تشنه ...
چند قدمی آب، سرش رو می بریدن ...
این بار که به هم خورد ... دیگه روی پا بند نبودم ... اشک چشمم بند نمی اومد ... توی
هیئت ... اشک می ریختم و ظرف می شستم ... اشک می ریختم و جارو می کردم ...
اشک می ریختم و ...
حالم خیلی خراب بود ...
- آقا جون ... ما رو نمی خوای؟ ... اینقدر بدم که بین این همه جمعیت ... نه عاشورات
نصیبم میشه ... نه ...
هر چی به عاشورا نزدیک تر می شدیم ...
حالم خراب تر می شد ...
مهدی زنگ زد ... - فردا عاشورا، کربالییم ...
زنگ زدم که ...
دیگه طاقت نیاوردم ... تلفن رو قطع کردم ...
- چرا روی جیگر خونم نمک می پاشی؟ ... اگه حاجت دارم؟... من، خودم باید فردا
کربال می بودم ...
در و دیوار داشت خفه ام می کرد ... بغض و غم دنیا توی دلم بود ... از هیئت زدم بیرون
... رفتم حرم ... تمام مسیر، چشم هام خیس از اشک ...
- آقا جون ... این چه قسمتی بود نصیب من شد ... به عمرم وسط همه مشکالت یه بار
نگفتم چرا؟ ... یه بار اعتراض نکردم ... اما اینقدر بدبخت و رو سیام ... که دیدن کربال و
زیارت رو ازم دریغ می کنید؟ ... اینقدر به درد بخور نیستم؟ ... به کی باید شکایت کنم؟
... دادم رو پیش کی ببرم؟ ... هر بار تا لب چشمه و تشنه؟ ... هر دفعه یه هفته به حرکت
... 10 روز به حرکت ... این بار 2 روز به حرکت ...
آقا به خدا اگه شما اینجا نبودی ... من، االن دق کرده بودم ... دلم به شما خوشه ... تو
رو خدا نگید که شما هم به زور تحملم می کنید ...
خیلی سوخته بودم ... دیگه اختیار دل و فکرم دست خودم نبود ... می سوختم و گریه
می کردم ... یکی کال نمی تونه بره ... یکی دم رفتن ...
اونم نه یه بار ... نه دو بار ... این بار ... پنجمین بار بود ...
بعد از اذان صبح ... دو ساعتی از روشن شدن هوا می گذشت ... حرم داشت شلوغ تر از
شب گذشته می شد ... جمعیت داشتن وارد می شدن ... که من ...
@mjholat
868.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از وقتی امتحانا شروع شده چیکار میکنی؟
من 😂 :
@TwitteDaneshjo
هدایت شده از قهوه تلخ
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذشته از بحث های درست یا اشتباه بودن این کار، این ویدیو هر سری منو خوشحال میکنه😂✨️