مجهولات
📪 پیام جدید تأویل جان میشه بهمون بگی خودت چطور تو ساعت هایی که مد نظرت هستش بیدار میشی؟ من نمیتونم
سلام والا در گام اول یه جور ساعت میزارم که امید به بیدار شدنم باشه🙂😂
یعنی اونقدر کم نباشه که مطمئن باشم بیدار نمیشم..
بعدم دیگه آلارم گوشی رو ۱۰دقیقه زودتر از زمانی که میخوام بشم، و سر زمانی که میخوام بیدار شم و ۱۰دقیقه بیشتر از زمانی که باید بیدار شم کوک میکنم
اولیش برا اینکه بتونم قطع کنم و بخوابم 😂
دومیش برا اینکه بیدار شم
سومیش برای اینکه اگه خیلییی خسته بودم باز بخوابم یه کم دیگه ولی بدونم باید بدوئم بعدش..
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/18323
کلا نحوه ی برنامه ریزیت رو واسه طول روز بهمون بگو 😁🤝🏻
#دایگو
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همون برنامه هایی که میریزم ولی عمل نمیکنم قبوله؟
در نهایت اگر میخواید اضطرابتون کنترل بشه
و عملگرایانه تر بشه برنامه تون
همه کارای روزتونو تو ماتریس آیزنهاور بزارید تا اولویت بندی بشه و بعد به ترتیب برید سراغش
ماتریس آیزنهاورو اینجا توضیح دادم:
https://eitaa.com/joinchat/3575120931C02bb05290d
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و پنجم: ساعت 10 دقیقه به ... رسیدم خونه ... حالم خراب بود و روانم خست
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و شصت و ششم: بی تو میمیرم
ضربان قلبم به شدت تند شد ... تمام بدنم می لرزید ... به حدی که حتی نمی تونستم
... عالمت سبز رنگ پاسخ رو بکشم ...
- بفرمایید ...
- کجایی مهران؟ ...
بغضم ترکید ... صدای سید عبدالکریم بود ...
از بین همهمه عزاداران ...
- چیزی به ظهر عاشورا نمونده ...
سرم گیج رفت ... قلبم یکی در میون می زد ... گوشی از دستم افتاد ...
دویدم سمت در ... در رو باز کردم ... پله ها رو یکی دو تا می پریدم ... آخری ها را سر
خوردم و با سر رفتم پایین ...از در زدم بیرون ... بدون کفش ... روی اون زمین سرد و بارون زده ... مثل دیوانه ها
دویدم سمت خیابون اصلی ...
حس کربالیی رو داشتم که داشتم ازش جا می موندم ... و این صدا توی سرم می پیچید...
- کجایی مهران؟ ... چیزی به ظهر عاشورا نمونده ...
خیابون سوت و کور بود ... نه ماشینی، نه اتوبوسی ... انگار آخر دنیا شده بود ... دیگه
نمی تونستم بایستم ... دویدم ... تمام مسیر رو ... تا حرم ...
رسیدم به شلوغی ها ... و هنوز مردمی که بین راه ... و برای پیوستن به جمعیت، می
رفتن ...
بین جمعیت بودم ... که صدای اذان بلند شد ...
و من هنوز، حتی به میدان توحید
نرسیده بودم ... چه برسه به شهدا ...
دیگه پاهام نگهم نداشت ... محکم، دو زانو رفتم روی آسفالت ... اشک هام، دیگه اشک
نبود ... ضجه و ناله بود ...
بدتر از عزیز از دست داده ها موقع تدفین ... گریه می کردم... چند نفر سریع زیر بغلم
رو گرفتن ... و از بین جمعیت کشیدن بیرون ...
سوز سردی می اومد ... ساق هر دو شلوارم خیس شده بود... من با یه پیراهن ... و اصال
سرمایی رو حس نمی کردم ...
کز کردم یه گوشه خلوت ... تا عصر عاشورا ... توی وجود من، قیامت به پا بود ... - یه عمر می خواستی به کربال برسی ... کی رسیدی؟ ... وقتی سر امامت رو بریدن؟ ...
این بود داد کربالیی بودنت؟ ... این بود اون همه ادعا؟ ... تو به توحید هم نرسیدی ...
اون لحظات ... دیگه اینها واسم اسامی خیابان نبود ... میدان توحید، شهدا، حرم ... برای
رسیدن باید به توحید رسید ... و در خیل شهدا به امام ملحق شد ...
تمام دنیای من ... روی سرم خراب شده بود ... حتی حر نبودم که بعد از توبه ... از راه
شهدا به امامم برسم ...
عصر عاشورا تمام شد ... و روانم بدتر از کوه ها ... که در قیامت ... چون پنبه زده شده
از هم متالشی می شن ...
پام سمت حرم نمی رفت ... رویی برای رفتن نداشتم ... حس اونهایی رو داشتم که ظهر
عاشورا، امام رو تنها گذاشتن... من تا صبح توی خیمه امام بودم ... اما بعد ...
رفتم سمت حسینیه ... چند تا از بچه ها اونجا بودن ... داشتن برای شام غریبان حاضر
می شدن ...
قدرتی برای حرف زدن و پاسخ به هیچ سوالی رو نداشتم ... آشفته تر از کسی که عزیزی
رو دفن کرده باشه ... یه گوشه خودم را قایم کردم ...
تا آروم می شدم ... دوباره وجودم آتش می گرفت ... من ... امامم رو تنها گذاشته بودم
@mjholat