eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤 اصولاً همه زندگیم...
•بیوگرافی قبلی کانال، بماند به یادگار :) مجھولاٺ..؛ حالم این نیست ولی ورد زبانم شده است.. خزعبلات مجهول؛ اندر احوالات یک خروس بی محل! - لو حبنا غلطه ترکنا غلطانین ما زال عشقانین:)! راه ارتباطی؛ payamenashenas.ir/Modir_nevisandeh کپی حلال. غیر از رمان؛
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 صدایم را بالا بردم: -آخه تو چی فکر میکنی؟ فکر میکنی می میرم به بابام میگم عاشق پسر آقای رستمی شدم اونم عاشقمه میخوایم همین حالا ام با هم ازدواج کنیم تا باباش مجبورش نکنه با به دختر دیگه باشه، اونم میگه چـــــشم! چی بهتر از این؟ کی بریم محضر؟ آرام تر از قبل گفت: - نه، تو فقط کمکم کن برم تو شرکت بابات بقیش با من. پوکر گفتم: - یعنی بگم که استخدامت کنه؟ قبول نمیکنه! لبخندی زد. - تو ازش بخوای فرق داره... خواستم چیزی بگویم که فورا اضافه کرد: - باز من دقیقا فردا بهت زنگ میزنم میگم که باید چکار کنیم. تو فقط بهم اعتماد کن، قول میدم همه چیز درست میشه. بی‌خیال ترسی که داشتم، بعد از نفسی عمیق لبخندی زدم و گفتم: - باشه، پس روت حساب می‌کنم. دستش را روی چشمش گذاشت و گفت: - چشم! خیالت تخت. امر دیگه ای نیست بفرمایید بنشینید برسونمتون. سمت ماشین رفتیم. در را باز کردم. وقتی نشستم سرم را به دستم تکیه دادم و گفتم: - میدونی افشین، این روزا خیلی میترسم... ماشین را روشن کرد. - از چی؟ مسقیم به روبرو نگاه کردم. - اینکه بابام سرش داغ بشه هوس زن گرفتن بکنه! خصوصا که عمه هامم یک سره گیر سه پیچ میدن که خودت تنهایی و، آزاده مادر میخواد و، شاید اینجور حالش بهتر شد و نمیدونی که... از طرفی خانواده مامانمم رابطشونو با ما کمتر کردن، خیلی از دورهمیا دیگه دعوتمون نمیکنن و همین چیزا؛ همه اینا داره بابامو تحریک میکنه. من قشنگ اینو درک میکنم برای همین خودم و بهش نزدیک تر کردم واقعا از این اتفاق میترسم. اصلا نمیخوام هیچ زن دیگه ای رو جای مامانم توی اون خونه ببینم واقعا طاقتشو ندارم... تا حالا نمیدونستم اینا رو به کی بگم و ازش کمک بخوام. الان دیدم فقط تو رو دارم که باهات در میون بزارم. میگی چکار کنم؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 خندید و گفت: - بیخیال نمیخواد از حالا حرص این چیزا رو بخوری، بابات خیلی بیشتر از اینا برات ارزش قائله مطمئنم بخواد اینجور کاری ام بکنه قبلش حتما با تو مطرح میکنه و تو ام بگی نه حرفتو میزاره روی چشمش! پوزخندی تحویلش دادم و با نگاه به روبرو گفتم: - اون وقت میشم دختره ی بی درک قدرنشناس، عمه هام و عمو هام عین گیلاس درسته قورتم میدن! - مهم باباته و رفتار بابات و قضاوت بابات، نه هیچکس و هیچ چیز دیگه. بعدشم اگر بحث ازدواج خودت مطرح بشه خیلی چیزا تغییر میکنه، نمیخواد از حالا حرص اون موقع و بخوری. مگه خلی دختر! نفسم را با صدای بلندی بیرون دادم که ضبط را روشن کرد و راه افتاد. وقتی رسیدم خانه شب شده بود. اینجا دیگر خانه نبود، شده بود منزل ارواح! چه جالب، بی سابقه بود بابا ساعت هشت شب بخوابد! شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: - نمیدونم؛ شایدم با یه کولی خانمی قرار گذاشته بیرون، به من نگفته! بعد با چرخاندن سرم به طرفین از حرص خنده ای کوتاه کردم. کلید را توی در انداختم. داخل شدم. در را که باز کردم یکدفعه چراغ‌ها روشن شد. صدای دست و جیغ و فریاد کل خانه را برداشت! همان‌جا دست به دستگیره ایستادم. دهانم باز مانده و چشمانم گشاد شده بود. بابا سمتم آمد. محکم در آغوشم گرفت. دستم را دور کمرش انداختم. سفت بغلش کردم و گفتم: - وای بابایی! ا.. اصلا فکرش و نمیکردم. یعنی اصلا یادم نبود امروز تولدمه! دست‌هایش را روی شانه ام گذاشت. کمی فاصله گرفت. پیشانی ام را بوسید و گفت: - خیلی دوسِت دارم! تولدت مبارک دختر هجده ساله‌ی من. با چشمانی که احوالاتش کمی بارانی بود نگاهش کردم. پچ زدم: - منم همینطور. بخاطر همه زحمتایی که تو همه این هیجده سال، خصوصا این مدت برام کشیدی،یه دنیا ازت ممنونم بابا! همه دوباره دست زدند. یکی در میان سلام کردم و تبریک گفتند. به نگار که رسیدم یک‌دفعه دستم را کشید و گفت: - سلام کیسه زباله خانم، تولدت مبارک! بیا، بیا بریم درستت کنم. ناسلامتی امشب دیگه تولدته! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
ولی باید اینو بگم بهتون:)👇
MBTI... اکثرا میشناسیدش صحیح؟ اما به چه اندازه؟ تصور شما از MBTI، تست و تحلیلش این چیزای اینترنتی و کانالاست؟ آیا؟ میخوام پیرامون شبهات و هجمه هایی که اخیرا به تست شخصیت شناسی MBTI شدیدا وارد میکنن مفصل صحبت کنم:) چون اکثرا کسانی که از تحلیل تایپشون رضایت ندارن میزنن تو این فاز😂 کاش میشد ویس بدم😬 اصلا با تایپ کردن کنار نمیام تو این شرایط🙄 تست MBTI یه تست کاملا تایید شده است که تو مراکز مشاوره برای شخصیت شناسی، شناسایی رغبت تحصیلی و شغلی، ازدواج یا.. خیلی چیزای دیگه در کنار تست های دیگه از نتایجش استفاده میشه. منتهی تستی که روانشناس از شما میگیره بعد از یک یا دو جلسه مشاوره است. تا اولا درست با شما آشنا بشه. بعد برگه تست رو بهتون میده و بر اساس اون شناختش تست شما رو تحلیل میکنه:) یعنی جاهایی که شما از خودتون اشکال شناختی داشتید رو متوجه میشه و یجورایی دروغ سنجیش رو انجام میده. پس این نتیجه ای که سایت به شما لزوما چیز آن چنان معتبری نیست. چون چیزی که صحت تست MBTI رو تضمین میکنه بیشتر تحلیل درستشه ! اما ... سایت های معتبر هم در شرایطی که دسترسی به مشاور آن چنان راحت نیست، جایگزین شاید مناسبی هستن:) پس❌ کوبیدن اصل و اساس MBTI ممنوع🙂. چون اگر واقعا چیز غلطی بود این همه مقاله و .. روانشناسی پیرامونش نوشته نمیشد و تا این حد قابل استفاده نبود! حالا ۲. میگن MBTI اجازه پیشرفت و تعالی آدم رو میگیره و باعث میشه بر اساس نتیجه تستشون بدی هاشون رو توجیه کنن😐 خیلی ببخشید اما مگه مریضه آدم؟؟؟ آخه کی میره تست بده که فقط بفهمه تایپش چیه😂😐 دادن تست MBTI جدا از اون که برای شناخت توانایی ها و.. است. شما با استفاده از راهنمایی مشاور، و حتی عقل سلیم خودتون باید نقاط قوت و ضعف تایپتون رو پیدا کنید. نقاط قوت رو حفظ و به اصلاح نقاط ضعف بپردازید. نه اینکه هر کار میخوای بکنی بعد بگی تایپم اینه دیگه🙂💔 حتی امکان داره بعد از یه دوره اصلاحی تایپتون تغییر کنه، که اگر در جهت پیشرفت بود هزاران بار تبریک هم داره. اما معمولا تایپ تغییر نمیکنه. چرا؟ چون تایپ MBTI شما داره در مورد شخصیتت صحبت میکنه. شخصیت چیزی نیست که راحت بشه تغییرش داد. اما میشه تاثیر شخصیت رو بر روی رفتار و افکار با تمرین تغییر داد☺️ و اگر تونستی این کار رو بکنی که هزار آفرین داره:) بقیه حرفامو یادم نمیاد. من برعکس خیلیا تو اوج عصبانیت و هیجان حرفای خیلی خوبی دارم بزنم که اگر فوری نزنم و یادم بره پشیمون میشم. نه که بعد از دعوا حرفامو یادم بیاد و حرص بخورم😄 اگر نقدی، نظری، دعوایی، پیرامون این حرفام هست ناشناس در خدمتم😂❤️ payamenashenas.ir/Modir_nevisandeh
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 مشتی توی شکمش زدم و گفتم: - بی ادب! مرا همراه خودش کشید. سمت اتاقم رفتیم. در کمدم را باز کرد. نگار کلا دختر مهربان، ساده و بی پروایی بود. یک شلوار لی کمرنگ داد دستم. بعد هم شومیزی که رنگش بین صورتی و پوست پیازی بود. به یک گوشه اتاق رفتم. مانتوی مشکی ام را با اکراه درآوردم. کمی نگاهشکردم. سفت در دستم فشردمش. بوی صدها حسرت را میداد. لبخندی زد و گفت: - بپوش اون کت و، ناز نکن. با اون تاپ عهد هجریش! خنده ای کوتاه کردم. دستم را در آستین کت فرو کردم و پوشیدم. بعد از اینکه کامل آماده شدم نگاهم کرد و گفت: - ای خدااا ! فرشته ی کی بودی تو؟ پوزخندی زدم. در دلم برایش زبان در آوردم و گفتم: - افشین! همجنان با لبخند به ترکیب لباسم نگاه می‌کرد. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - بعدش؟ سمتم آمد. یک دسته از موهایم را آورد جلوی صورتم و قیچی زد. ناگهان به خودم آمدم. بهت زده جیغ کشیدم: - نگاااااار ! چیکار میکنی؟ این مو ها که تا صدسال دیگه ام بلند نمیشن! اخمی کرد و گفت: - برو ببینم دختر! انگار چه خبره! الان چتری مده، خصوصا تو ام صورتت لاغره، خیلی بهت اومده. بری پایین همه دهنشون باز می‌مونه. نمیخواد حرص بخوری عسلم. چشم غره ای رفتم و گفتم: - آخه مگه من بچه چهار ساله ام که موهامو چتری می‌چینی؟ با لحن لوس و حال به هم زنی گفت: - مده عسلم! مد ! بعد هم رویش سشواری کشید. چتری ها پف کرد. یک روسری کرم-صورتی از داخل کمدم بیرون کشید. روبرویم ايستاد. قدش به مقدار قابل توجهی از من بلند‌تر بود. کمی نگاهم کرد و بعد به طرز عجیبی روسری را دور سرم پیچاند. در نهایت با ذوق گفت: - حالا برو جلو آیینه عسلم! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
امام رضا'ع' ).attheme
حجم: 65.5K
این داستانش با هرچی تا حالا ساختم فرق داره:)
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکَل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- یه قاعده رو همیشه تو ذهنت داشته باش. تو مجبور به تحمل آدمای اطرافت نیستی. بلکه قادر به استفاده از اون هایی!