eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
در خودم گم شده ام آه، بگو راه کجاست؟ خسته ام از شب پر ابر بگو ماه کجاست؟ در پی دوست به کوی دگران میگردم یار در خانه و من گرد جهان ميگردم ای خوش آن ها که دمی لایق دیدار شدند که به خال لبت ای دوست گرفتار شدند ...
الهم الرزقنا تکرار بعضی خاطره های خوب ..
می‌گن یکی از علما پرده ها براشون کنار میره و شرفیاب میشن به خدمت امام عصر می‌گه اقا این همه مردم منتطر شمان چرا نمیاین؟ بعد اما انگار می‌شنوه دعاهای مردم رو یکی بچه می‌خواد یکی خونه می‌خواد یکی پول می‌خواد یکی ....
هدایت شده از  q̑̈ŏ̈q̑̈n̆̈ȏ̈ŏ̈ȏ̈s̆̈🇮 ققنوس
برای مجهولات عزیز🙃✨ 🏮
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 همانطور متعجب در چشمانم زل زد..! شاید هنوز باورش نمیشد. با خنده دستم را مقابل صورتش تکان دادم. - بابا ! چیشد؟ به خودش آمد. با خنده سرش را به طرفین تکان داد. - هیچی فقط واقعا تعجب کردم! بعد از مکثی گفت: - آزاده تو مطمئنی از این تصمیمت؟ چشم روی هم گذاشتم و گفتم: - میدونی بابا، خیلی بهش فکر کردم... و تا به نتیجه قطعی نرسیدمم مطرح نکردم! به این رسیدم که به‌هرحال بدک نیست منم یه چیزایی از شرکت داری سرم بشه. حداقل برای آینده. بشاش بله ای گفت. در حالی که برمی‌خواست کتش را از روی صندلی خالی کنارش برداشت. رو به من کرد. - پس از امروز میخوای بیای؟ وسایل روی میز صبحانه را کمی جمع کردم. - نمیدونم... امروز بیام اونجا اتاقی، میزی، چیزی دارم؟ ابرویی بالا انداخت. - بله! تو یه یک ساعت صبر کن، تو اتاق خودم برات میز میذارم. میام دنبالت که بیای. لبخند گرمی زدم و گفتم: - نه بابا، نمیخواد باز بیای دنبالم. اتاق که اوکی شد یه زنگ بزن میام. داشت یقه کتش را روبروی آینه کنار جا کفشی مرتب می کرد. یک لحظه دست کشید. سمتم برگشت. - ولی... با دسته ای نان که در کیسه گذاشته بودم سمت فریزر رفتم. - ولی و اما نداره چرا بی‌خودی انقدر خودت و اذیت کنی؟ یه تاکسی خرجشه. لبخند زد. باشه ای گفت. کمی بعد از خانه بیرون رفت. بابا از آن دست آدم‌ها بود که از وقتی موهایش جوگندمی شده بود جذاب‌ترش میکرد! کت طوسی هم که دیگر ختم کلامش بود. بی‌نوا او هم شانسی نداشت. در چهل و سه، چهار سالگی بود که مامان رفت... هنوز شور و جذابیت جوانی‌اش را داشت. حتی گاهی بحثش بود به یک بجه دیگر فکر کنند. یک پسر که عصای دست بابا باشد. مامان هنوز جوان بود. توانش را داشت. سی و پنج سال برای بچه دار شدن سن زیادی نیست! اما من مخالف بودم. دروغ چرا؟ حسودی‌ام می شد. اگر قرار بود شازده بیاید بشود پسر مامان و سوگلی بابا.. بچه دوست داشتم اما با این کنار نمی‌آمدم. منافع و مواضعم در خانواده برایم مهم بود! بهرحال از امروز باید به بابا ثابت می‌کردم که خودم هم میتوانم عصای دستش شوم. از امروز فاطی کماندوی شرکت میشدم، خودم چارچنگولی همه چیز را می‌پاییدم تا کسی خیال خامی به سرش نزند! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
تا چشم کار میکنه بی رحمیه و بی انصافی ...
میتونست زنده بمونه ولی صدقه سر چار تا دلال دارو و پزشک بی درک دیگه نیست ...
آدم چی بگه ؟
بگه الهی خدا سر خودشون بیاره ؟
مردم دارن خودشون خون هم و میخورن :) خدا رحم کنه بهمون ...