eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی دغدغه پدر مادرا شده خرج کردن برای کلاس کنکور و.. بی توجه به اینکه این گل من داره چجور رشد میکنه ؟ هی کود و آب میریزن پاش ، بدون هیچ الگوی رشدی .. معلومه این نهال یه بلوط وحشی میشه !
نمیدونم حرفام و چجوری بزنم . ولی اعصابم خیلی شیکاره ! جامعمون جامعه توحیدی نیست . نقش مهم دین تو زندگیا پاک شده . همه و همه حتی اون طلبه محترم عمامه به سر درگیر سکولاریسم شده .
ارزش هامون تغییر کرده
دورمون شلوغ شده از لهویات ...
سرگرممون کردن
شبیه اون خری که یه هویج میبندن به چوب میگیرن جلوش که برای رسیدن بهش راه بره .. داستانشو شنیدید ؟
داریم میشیم
عیدتونم مبارک شیعه های امیرالمونین :)
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 یک‌ساعت و نیم بعد بابا تماس گرفت. گفت ماشین شرکت یک‌ربع دیگر جلوی در است تا به بروم. با چهره ای بشاش لباس مناسبی پوشیدم و بیرون رفتم. فقط روسری مشکی براق و ساده‌ای سر کردم. جای گلو گره زدم تا زیاد هم توی چشم نباشد. جلوی آینه که رفتم از تصور رفتارهای دیگران خنده ام گرفت! زیرا دختر ریز نقش و ریزه میزه ای بودم. با وجودی که هجده سالم بود، سنم نهایتا به پانزده سال میخورد. گوشی و عینک دودی ام را در کیف دستی کوچکی با بند بلند گذاشتم. لباسی با راه راه های عمودی هم پوشیدم. خلاصه تمام تلاشم را کردم تا قدم بلندتر به نظر بیاید! بیرون که رفتم ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاده بود. بر خلاف تصورات خاصم، راننده ای چهار شانه و با ته ریش و عینک دودی و کت سیاه سوارش نبود! یک مرد میانسال، که وسط سرش هم کمی خلوت بود. لباس سفید ساده ای به تن داشت. از فرط گرما آستین هایش را هم کمی بالا زده بود. حتی پیاده هم نشد تا در را برایم باز کند! پوزخندی روی لبم نشست. شانس که نداشتم، به من اینطورش افتاد... خودم در صندلی عقب را باز کردم. با سلام کوتاهی نشستم. تا انتهای مسیر به سکوت گذشت. پیاده که شدم نگاهی به بالا تا پایین ساختمان شرکت پدر انداختم. ساختمان نسبتا بزرگی بود، با نمای سنگی رومی. البته فقط نهایتا یک طبقه‌اش برای ما بود. چون این جا ساختمان اداری شرکت حساب می‌شد. خود کارخانه جایی نزدیک به شهرک صنعتی بود. از برنداز دست کشیدم. در کل ساختمان زیبایی بود. البته من تابحال زیاد اینجا نیامده بودم. شاید در کل عمرم سه یا چهار بار... نفس عمیقی کشیدم و به افشین پیام دادم: - سالار دارم میرم تو شرکت دعا کن فاجعه به بار نیاد! وارد شدم. سلامی کوتاه کردم. کمی که دور و بر را نگاه کردم، دیدم بابا خودش جلوی در آمد. با غرور خاصی در تمام مسیر مرا به پرسنل معرفی کرد. من هم سعی کردم خیلی رسمی و محترمانه برخورد کنم! پدر با نگاهی سراسر تحسین دست پشت کمرم گذاشت. سمت اتاق خودش هدایتم کرد. اتاقی پر نور با دکوراسینی ساده داشت. در مجاور ضلعی که میز بزرگ بابا بود، میز کوچک تری هم برای من گذاشته بودند. ولی نکته هائز اهمیتش این بود که دو صندلی بود که پشت میز قرار داشت! آمدم سرم را بچرخانم تا از بابا دلیلش را بپرسم که خود دلیل روبرویم ظاهر شد. داریوش..! اعصابم شدیدا به هم ریخت. اما خشمم را پشت سلام گرمی پنهان کردم. او هم جواب داد. این بار بابا گفت: - از اونجایی که داریوش دو، سه سالی از تو بزرگتره و الان یکساله که توی این شرکت کار میکنه؛ گفتم از امروز چند ساعتی بیاد توی این اتاق که تو رم با چم و خم کار آشنا تر کنه. بهرحال تو داخل شرکت با اون از همه راحت تر هستی درسته؟ 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از pedarefetneh | پدر فتنه
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی 🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد! 🆔 @pedarefetneh 🔜 🆔 @pedarefetneh 🔜
مجهولات ☫
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی 🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد! 🆔 @pedaref
اوکی یه راه جدید برای رسیدن به عشقتون پیدا کردم ! با صهیونیست ها درگیر بشید . تضمینی کمکتون می کنن ...