هدایت شده از pedarefetneh | پدر فتنه
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی
🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد!
🆔 @pedarefetneh 🔜 #پدرفتنه
🆔 @pedarefetneh 🔜 #پدرفتنه
مجهولات ☫
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی 🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد! 🆔 @pedaref
اوکی یه راه جدید برای رسیدن به عشقتون پیدا کردم !
با صهیونیست ها درگیر بشید . تضمینی کمکتون می کنن ...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت35
با لبخندی حرصی تایید کردم. بی توجه به داریوش خودم را پشت میز رساندم. دستی به لبه اش کشیدم. ابرویی بالا انداختم. روی صندلی مشکی نشستم. دکمه کِیس را فشردم. کامپیوتر را روشن کردم. پدر لبخندی زد. سمت میزش رفت. داریوش هم پیش من آمد.
کتی شیری رنگ و اسپرت پوشیده بود. به شدت غیر رسمی بود. داشتن این تیپ در محل کار، اوج بچه بودنش را به رخ میکشید!
باز لبخندی زورکی زدم. بی آنکه تعارف کنم، خودش روی صندلی کناری ام نشست. گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب بزار از کلیت کار شرکت برام بگم تا ریزِ...
اخم سنگینی کردم.
- داریوش بزار فعلا یه کم به این پشت میز نشستنه عادت کنم، بعد خودم بهت میگم بیای قشنگ همه چیز و برام توضیح بدی!
آب دهانش را قورت داد. با نگاهی به بابا تایید برخاستنش را گرفت. بعد از مکث طولانی مدتی گفت:
- پس منتظر خبرت میمونم.
با بستن چشم تایید کردم. راهی شد و سمت اتاقش رفت. بابا هم که از این رفتارم همچین خوشش نیامده بود، سرش را مشغول کارش کرد. چندتا کاغذ از داخل فایل های کنار میز برداشتم. عناوین را چک کردم. هر طور حساب میکردم، اصلا حوصله اش را نداشتم...
این افشین هم من را از پای چرخ خیاطی و کارگاه گلدوزی و ربان دوزی برداشته بود، آورده بود پشت میز کار اداری و شرکتی!
قطب مخالف علایقم...
بعد از کمی دست دست کردن، تازه حواسم جمع نگاه های زیرچشمی بابا شد! با لبخندی نگاهش کردم. گلویش را صاف کرد و گفت:
- خسته شدی دخترم؟
سریع با حرکت سر انکار کردم. آهانی گفت. پرونده ای که روبرویش باز بود را بست و گفت:
- نمیخوای بگی داریوش بیاد کارو برات توضیح بده؟
از شدت لبخند زورکی ای که زدم، دو طرف چشمانم چین افتاد.
- خب چرا خودت بهم نمیگی بابا جون؟
او هم لبخند همانطور مزخرفی زد و گفت:
- متاسفم. خیلی دوست داشتم خودم این کارو بکنم ولی میبینی که واقعا سرم شلوغه! بهرحال نزدیک سال تحصیلی اوج زمانیه که میتونیم از تولید کاغذ و قلم و اینا سود کنیم بقیش دیگه چیز دندون گیری نصیبمون نمیشه... حالا ام کلی قرارداد بسته و نبسته و پرداخت شده و پرداخت نشده رو دستم باد کرده که نمیدونم اصلا از کجا شروع کنم امیدوارم درکم کنی!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت36
نفس عمیقی کشیدم. لب گزیدم و گفتم:
- باشه. باشه.. حله.
بی مقدمه افزودم:
- فقط نمیخوای به این داریوش یه چیزی بگی؟
ابرویی بالا انداخت. پرسید:
- چی؟ چطور مگه کاری کرده؟
روسری لیزم را جلو کشیدم.
- وا، بگو چیکار نکرده! آخه کی با کت و شلوار شیری میاد سرکار؟ مهمونیه، عروسیه یا شرکت؟
خنده بلندی کرد.
- آره قبول دارم اون واقعا تو بعضی موارد سلایق عجیبی داره!
چقدر خون سرد برخورد میکرد! در جواب خنده اش اخم سنگینی کردم.
- سلایق عجیب؟ بگو یه تختش کمه!
حالت چهره اش تغییر کرد. دست هایش را روی میز به هم قفل کرد. نگاهم کرد و گفت:
- خب میگی چکارش کنم؟
چشم غره ای رفتم. گفتم:
- بابا جان از من میپرسی؟ شما رئیسی، یه چیزی بهش بگو دیگه!
کلافه شد.
- تا حالا چندبار به زبون بی زبونی و با زبونی بابت تیپای نامناسبش سرکار بهش تذکر دادم ولی تاثیری نداره...
با پوزخندی سرش را تکان داد.
- تازه امروز بخاطر اینکه تو اومدی سعی کرده مرتب باشه. روزای دیگه واقعا جلوی بقیه کارمندا خجالت زدم میکنه.
پس این رشته سر دراز داشت... چشمانم را ریز کردم. به بابا نگاه کردم و گفتم:
- وقتی کارمندی قوانین رو زیر پا میاره و به تذکرات هم گوش نمیده، اول تعلیقش میکنن، اگر باز توفیری نکرد هم اخراج!
با دو دستش پیشانی اش را گرفت و گفت:
- نمیشه، نمیشه... خودت میدونی که اون پسر خسروئه؛ بعد من بیام پسر بزرگ برادر بزرگترمو از شرکتم تعلیق کنم؟ یا اخراج؟
سرم را پایین انداختم. اعصابم از این موش شدن های بابا پیش عمو خسرو و خانواده اش که شرش کم به ما نرسیده بود، خیلی خرد شده بود. مامان خدا بیامرز هم همیشه شاکی بود.
بی آنکه نگاهش کنم گفتم:
- نمیدونم تا کجا میخوای حرف رو حرف عمو خسرو نیاری و سکوت کنی در برابر خواسته های نابجای خودش و خانوادش، امیدوارم یه روز زندگیمون ک و آیندمون و... بزار بهتر بگم، من! قربانی این رودربایستی ها و تعصبات مزخرف نشیم..!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت37
رنگ چهره اش سرخ شد. سر خم کرد و پرسید:
- آزاده اصلا میفهمی داری چی میگی؟
با کمی تلاش اشک در حلقه چشمانم دواندم تا مجابش کنم و پیروز بحث باشم!
- میفهمم خوبم میفهمم!
متاسفانه شما الان نمیفهمی اطرافت داره چی میگذره! اینکه یه جوون بیست و یک ساله که تحصیلاتش هرچند تو گرایش مدیریت و بازرگانیه، ولی هنوز حتی در حد لیسانسم نیست داره تو یکی از مرکزی ترین بخشای شرکت بزرگی مثل اینجا کار میکنه چه دلیلی میتونه داشته باشه؟ کجاش با عقل جور در میاد؟
نفسی گرفتم. انگشت اشاره ام را بالا آوردم. بلند گفتم:
- بابا خودتم میدونی نه عمو خسرو، نه عمو خشایار هیچ کدوم جایگاه اجتماعی تو رو ندارن، عمو خشایار که به قول خودت بچه است هنوز. این عمو خسروئه که با اون زن عفریته اش دارن میدوشنت! اینجوری و از این سن داره پسر خامشو همه کاره شرکت میکنه که بعدم بچسبونتش به من و بشینه منتظر اینکه بعد صد و بیست سال تو...
لب گزیدم. پوزخندی زدم و ادامه دادم:
- بعدشم حکومت داریوش اول پایه گذاری بشه!
اون وقت شما...
هنوز حرفم تمام نشده بود بود که داد زد:
- بسه دیگه آزاده، بسه دیگه...
چیشد؟ تو که تا دیروز داریوش جای برادرت بود و همه جیک جیک مستونت همراه اون... حالا چیشد که عرض دو روز ورق برگشت؟
نیم خیز شدم. کف دو دستم را روی میزش گذاشتم. چشمانم را ریز کردم. آرام گفتم:
- بابا خلیل، حالا دیگه نمیتونی بگی این فکرای سمی رو مامانت کرده تو سرت که بیای به من بگی..! اینا تک تک چیزائیه که خودم بهش رسیدم... تو ام قطعا بهش میرسی، فقط امیدوارم زیاد دیر نشده باشه.
کیفم را از روی میز برداشتم. شقیقه ام را مالیدم و گفتم:
- امروز سرم درد میکنه با اجازه زودتر میرم. فعلا!
خداحافظی کوتاهی کردیم. با قدم های محکم اتاق را ترک کردم. تا رسیدم بیرون، برای یک تاکسی دست تکان دادم. ایستاد. بلافاصله سوار شدم. آفتاب شهریور عجیب چشمم را میسوزاند. عینک دودی ام را زدم. با غرغر از راننده خواستم حداقل کولر ماشین را روشن کند! او هم کم لطفی نکرد و آخر کار روی کرایه کشید...
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
مجهولات ☫
نیازمندی ها : اوتوبوس . دوستم . هندزفری . کتاب
امروز همش بود . تازه با بارون !