نمیدونم حرفام و چجوری بزنم . ولی اعصابم خیلی شیکاره !
جامعمون جامعه توحیدی نیست . نقش مهم دین تو زندگیا پاک شده . همه و همه حتی اون طلبه محترم عمامه به سر درگیر سکولاریسم شده .
شبیه اون خری که یه هویج میبندن به چوب میگیرن جلوش که برای رسیدن بهش راه بره .. داستانشو شنیدید ؟
Ali Akbar Ghelich ~ Music-Fa.ComAli Akbar Ghelich - Choob Khat (128).mp3
زمان:
حجم:
3.2M
ولی اینو باید میفرستادم +++
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت34
یکساعت و نیم بعد بابا تماس گرفت. گفت ماشین شرکت یکربع دیگر جلوی در است تا به بروم. با چهره ای بشاش لباس مناسبی پوشیدم و بیرون رفتم. فقط روسری مشکی براق و سادهای سر کردم. جای گلو گره زدم تا زیاد هم توی چشم نباشد. جلوی آینه که رفتم از تصور رفتارهای دیگران خنده ام گرفت!
زیرا دختر ریز نقش و ریزه میزه ای بودم. با وجودی که هجده سالم بود، سنم نهایتا به پانزده سال میخورد. گوشی و عینک دودی ام را در کیف دستی کوچکی با بند بلند گذاشتم. لباسی با راه راه های عمودی هم پوشیدم. خلاصه تمام تلاشم را کردم تا قدم بلندتر به نظر بیاید!
بیرون که رفتم ماشین مشکی رنگی جلوی در ایستاده بود. بر خلاف تصورات خاصم، راننده ای چهار شانه و با ته ریش و عینک دودی و کت سیاه سوارش نبود! یک مرد میانسال، که وسط سرش هم کمی خلوت بود. لباس سفید ساده ای به تن داشت. از فرط گرما آستین هایش را هم کمی بالا زده بود. حتی پیاده هم نشد تا در را برایم باز کند!
پوزخندی روی لبم نشست. شانس که نداشتم، به من اینطورش افتاد...
خودم در صندلی عقب را باز کردم. با سلام کوتاهی نشستم. تا انتهای مسیر به سکوت گذشت.
پیاده که شدم نگاهی به بالا تا پایین ساختمان شرکت پدر انداختم. ساختمان نسبتا بزرگی بود، با نمای سنگی رومی. البته فقط نهایتا یک طبقهاش برای ما بود. چون این جا ساختمان اداری شرکت حساب میشد. خود کارخانه جایی نزدیک به شهرک صنعتی بود.
از برنداز دست کشیدم. در کل ساختمان زیبایی بود. البته من تابحال زیاد اینجا نیامده بودم. شاید در کل عمرم سه یا چهار بار...
نفس عمیقی کشیدم و به افشین پیام دادم:
- سالار دارم میرم تو شرکت دعا کن فاجعه به بار نیاد!
وارد شدم. سلامی کوتاه کردم. کمی که دور و بر را نگاه کردم، دیدم بابا خودش جلوی در آمد. با غرور خاصی در تمام مسیر مرا به پرسنل معرفی کرد. من هم سعی کردم خیلی رسمی و محترمانه برخورد کنم!
پدر با نگاهی سراسر تحسین دست پشت کمرم گذاشت. سمت اتاق خودش هدایتم کرد. اتاقی پر نور با دکوراسینی ساده داشت. در مجاور ضلعی که میز بزرگ بابا بود، میز کوچک تری هم برای من گذاشته بودند.
ولی نکته هائز اهمیتش این بود که دو صندلی بود که پشت میز قرار داشت! آمدم سرم را بچرخانم تا از بابا دلیلش را بپرسم که خود دلیل روبرویم ظاهر شد.
داریوش..!
اعصابم شدیدا به هم ریخت. اما خشمم را پشت سلام گرمی پنهان کردم. او هم جواب داد. این بار بابا گفت:
- از اونجایی که داریوش دو، سه سالی از تو بزرگتره و الان یکساله که توی این شرکت کار میکنه؛ گفتم از امروز چند ساعتی بیاد توی این اتاق که تو رم با چم و خم کار آشنا تر کنه. بهرحال تو داخل شرکت با اون از همه راحت تر هستی درسته؟
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
هدایت شده از pedarefetneh | پدر فتنه
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی
🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد!
🆔 @pedarefetneh 🔜 #پدرفتنه
🆔 @pedarefetneh 🔜 #پدرفتنه
مجهولات ☫
⭕️تهدید مجدد اکانت های صهیونیستی 🔻رئیسی باید متوقف شود و یا به عشق اش، سلیمانی بپیوندد! 🆔 @pedaref
اوکی یه راه جدید برای رسیدن به عشقتون پیدا کردم !
با صهیونیست ها درگیر بشید . تضمینی کمکتون می کنن ...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت35
با لبخندی حرصی تایید کردم. بی توجه به داریوش خودم را پشت میز رساندم. دستی به لبه اش کشیدم. ابرویی بالا انداختم. روی صندلی مشکی نشستم. دکمه کِیس را فشردم. کامپیوتر را روشن کردم. پدر لبخندی زد. سمت میزش رفت. داریوش هم پیش من آمد.
کتی شیری رنگ و اسپرت پوشیده بود. به شدت غیر رسمی بود. داشتن این تیپ در محل کار، اوج بچه بودنش را به رخ میکشید!
باز لبخندی زورکی زدم. بی آنکه تعارف کنم، خودش روی صندلی کناری ام نشست. گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب بزار از کلیت کار شرکت برام بگم تا ریزِ...
اخم سنگینی کردم.
- داریوش بزار فعلا یه کم به این پشت میز نشستنه عادت کنم، بعد خودم بهت میگم بیای قشنگ همه چیز و برام توضیح بدی!
آب دهانش را قورت داد. با نگاهی به بابا تایید برخاستنش را گرفت. بعد از مکث طولانی مدتی گفت:
- پس منتظر خبرت میمونم.
با بستن چشم تایید کردم. راهی شد و سمت اتاقش رفت. بابا هم که از این رفتارم همچین خوشش نیامده بود، سرش را مشغول کارش کرد. چندتا کاغذ از داخل فایل های کنار میز برداشتم. عناوین را چک کردم. هر طور حساب میکردم، اصلا حوصله اش را نداشتم...
این افشین هم من را از پای چرخ خیاطی و کارگاه گلدوزی و ربان دوزی برداشته بود، آورده بود پشت میز کار اداری و شرکتی!
قطب مخالف علایقم...
بعد از کمی دست دست کردن، تازه حواسم جمع نگاه های زیرچشمی بابا شد! با لبخندی نگاهش کردم. گلویش را صاف کرد و گفت:
- خسته شدی دخترم؟
سریع با حرکت سر انکار کردم. آهانی گفت. پرونده ای که روبرویش باز بود را بست و گفت:
- نمیخوای بگی داریوش بیاد کارو برات توضیح بده؟
از شدت لبخند زورکی ای که زدم، دو طرف چشمانم چین افتاد.
- خب چرا خودت بهم نمیگی بابا جون؟
او هم لبخند همانطور مزخرفی زد و گفت:
- متاسفم. خیلی دوست داشتم خودم این کارو بکنم ولی میبینی که واقعا سرم شلوغه! بهرحال نزدیک سال تحصیلی اوج زمانیه که میتونیم از تولید کاغذ و قلم و اینا سود کنیم بقیش دیگه چیز دندون گیری نصیبمون نمیشه... حالا ام کلی قرارداد بسته و نبسته و پرداخت شده و پرداخت نشده رو دستم باد کرده که نمیدونم اصلا از کجا شروع کنم امیدوارم درکم کنی!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸